باید باز هم با هم باشیم

 

این کار کردن و کار کردن و کار کردنهای من،

این نبودنها و نموندنهای من،

این رفتنهای همیشگی،

شبهای تنهایی توی هتل برای من

شبهای تنهایی برای مامان توی خونه و شبهای دور بودن هر سه مون از همدیگه،

همه اینها فقط خودمون رو آزار نداده.

 

من اونقدر وقت نداشتم که توی وبلاگ که هیچ، توی عالم واقع هم بیشتر از روزی دو سه تا تماس تلفنی باهات نداشتم.

ایلیای من! تو بزرگ شدی، مرد شدی، پشت لبت سبز شد و من همه این روزها رو از دست دادم.

یادته چند روز پیش ازت پرسیدم تا چند سال دیگه پیشم هستی و تو گفتی هفت سال؟

نمیدونم این همه روز خوب با هم بودن رو که از دست دادم میرزید یا نه! حالا گیریم مدیریت ده دوازده تا پروژه رو هم بهم دادن، واقعا می ارزید؟!

من که میگم نمی ارزید.

حالا بابایی، از این به بعد و این 7 سال که شما گفتی و نمیدونم چند سال یا دقیقه ای که خدا برامون در نظر گرفته باید حسابی با هم باشیم.

بیشتر حرف بزنیم، مثل هشت نه سال پیش که "درواره" خیلی چیزا با هم بحث میکردیم.

 

امروز پیام الف عزیز رو خوندم بابایی. کسی که من نمیشناسمش اما من وتو رو خوب  میشناسه. کاش بشه باز هم بنویسم.

/ 4 نظر / 100 بازدید
بانوی ناتمام

ماشالا ایلیا بزرگ شده خدا حفظش کنه براتون .

الف

خوشحالم که همین گهگاه رو هم می نویسید... خدا همه تونو برای هم حفظ کنه.

هانیه

کاش بازم بنویسین. تا من از ابتدا همراه بی صدا بفهمم چقد دارم پیر میشم همینجور که این پسر مرد میشه.. خدا نگهش داره برای شما و همسرتون.

آزیتا

ایلیا ماشاالله چقدر بزرگ شده روح الله جان.خدا براتون حفظش کنه.