یک داستان کوتاه از یک فیلسوف کوچک

چند شب پیش، این داستان کوتاه رو توی کتاب "بنویسیم" ایلیا خوندم و با خوندن این قصه کوتاه و قشنگ، به قول ایلیا، صدام عوض شد.

یک داستان کوتاه از یک فیلسوف کوچک

این هم یک داستان دیگه هست که ایلیا نوشته، اون بخشی که هایلایت شده رو خانوم معلم نوشت و ایلیا باقی داستان رو اینجوری ادامه داد:

اینجا کلاردشته و این هم خود آقا ایلیا در معدود عکسهایی که میشه ایشون رو خندون دید:

ایلیا کلاردشت-سردابرود

/ 4 نظر / 215 بازدید
مامان آرتین

ایلیا عزیزم، حتی اگه دانشمند ناسا نشی ولی نویسنده خیلی خوبی می شی. شایدم یه شاعر معرکه! مطمئنم[لبخند]

آیدا ( چپدست)

سلام بابایی عزیز ممنون که به من سر زدید خوشحالم کردید :) میدونید منم قبلن حسم راجع به بچه هایی که توی خیابونا کار میکردن مثل شما بود . با دیدنشون گریم میگرفت و دلم میسوخت و از خدا میخواستم بهشون کمک کنه .. اما حالا دیدم خیلی تغییر کرده .. شاید دیدن این بچه ها و ارتباط کوچیکی که با مسئولاشون پیدا کردم و کاری که تونستم برای یکیشون انجام بدم باعث شد که دیدم تغییر کنه ..شاید که نه حتما همینطور بوده .. میخوام یه چیزی براتون تعریف کنم که فقط مامانم میدونه و همسرم و شما توی دوستام اولین کسی هستین که میخوام اینو براش بگم .. چند هفته پیش توی خیابون را میرفتم و فقط 1000 تومن توی جیبم بود .. یکی از همین بچه ها که فل میفروخت اومد کنارم و ازم خواست که فال بخرم .. (همیشه تو اینجور مواقع دلم میسوخت و اگر قبلا بود ممکن بود همه 1000 تومن رو بهش بدم و یه فال بردارم و بعدم مجبور شم تمام راهو تا خونه پیاده برم و برای همون بچه غصه بخورم و فرداش هم یادم بره !!) اما ایندفعه وایستادم پیشش پولو دادم بهش و گفتم من فقط اینو دارم بیا با هم نصفش کنیم .یه موز هم تو دستم بود که بهش گفتم راستی این موزه هم هست اما منم ناهار نخوردم بیا ای

آیدا ( چپدست)

سلام بابایی عزیز ممنون که به من سر زدید خوشحالم کردید :) میدونید منم قبلن حسم راجع به بچه هایی که توی خیابونا کار میکردن مثل شما بود . با دیدنشون گریم میگرفت و دلم میسوخت و از خدا میخواستم بهشون کمک کنه .. اما حالا دیدم خیلی تغییر کرده .. شاید دیدن این بچه ها و ارتباط کوچیکی که با مسئولاشون پیدا کردم و کاری که تونستم برای یکیشون انجام بدم باعث شد که دیدم تغییر کنه ..شاید که نه حتما همینطور بوده .. میخوام یه چیزی براتون تعریف کنم که فقط مامانم میدونه و همسرم و شما توی دوستام اولین کسی هستین که میخوام اینو براش بگم .. چند هفته پیش توی خیابون را میرفتم و فقط 1000 تومن توی جیبم بود .. یکی از همین بچه ها که فل میفروخت اومد کنارم و ازم خواست که فال بخرم .. (همیشه تو اینجور مواقع دلم میسوخت و اگر قبلا بود ممکن بود همه 1000 تومن رو بهش بدم و یه فال بردارم و بعدم مجبور شم تمام راهو تا خونه پیاده برم و برای همون بچه غصه بخورم و فرداش هم یادم بره !!)

آیدا ( چپدست)

اما ایندفعه وایستادم پیشش پولو دادم بهش و گفتم من فقط اینو دارم بیا با هم نصفش کنیم .یه موز هم تو دستم بود که بهش گفتم راستی این موزه هم هست اما منم ناهار نخوردم بیا اینم با هم نصف کنیم. خیلی خوشحال شد چشماش برق زد ..انگار یه ارتباطی بینمون به وجود اومده بود .. من واقعا تو اون لحظه حالم مثه همیشه گرفته نبود ..احساس کردم چقدر تونستم بدون ترحم بهش خوب رفتار کنم .. ببخشید سرتونو درد آوردم فقط میخواستم بگم میشه حس هاس بهتری هم داشت .. راستی حتما فیس بوک دارید ..خانه علم ایم بچه ها توی فیس بوک پیج داره .. به این نام ها خانه علم فرحزاد خانه علم دروازه غار خانه علم پیشوا به نظر من حتی بد نیست اگر ایلیای عزیزم ببینه .. من الان 24 سالمه و تا حالا از زمین و زمان گله داشتم همیشه از مامانم گله داشتم که نذاشت تو سن 15 سالگی بااینکه میتونستم از ایران برم .. که چرا باید بابام فوت میکرد که چرا و چرا و چرا .. اما حالا که میدونم توی همین تهران چقدر پدرهای معتاد هستن که به جای پول اجاره خونه دختر هاشون رو کرایه میدن روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم فقط برای اینکه توی خانواده ی سالمی به دنیا اومدم و زندگی کردم ..