من می تونم چون می خوام

سلام بابایی

صدام رو از یه راه دور میشنوی. نمی دونم به این دوری های گاه و بیگاه منظم بابا عادت کردی یا نه. برای من یه بخش از زندگی شده.
دوری شما سخته اما تنهاییش فرصت خوبیه برای فکر کردن.

ببخش بابا جون که دیگه مثل اون قدیما پیشت نیستم. ببخش که مثل اون روزها هی نمیشینیم با هم «درواره ا» چیزای مختلف صحبت کنیم.

امروز یه سری به پستهای قبلی که می نوشتم زدم و چند تا از اونها و نظرات خواننده های اینجا رو خوندم. راستش خیلی حیف شد که این صفحه این همه غبار روش نشسته.

خوب، امیدوارم امشب شروع تازه ما باشه.

****************************

امیدوارم یادت نرفته باشه که پریشب از شما چی خواستم.

اگه یادت رفته جهت یادآوری باز هم میگم:

  •  یه دفتر بردار
  • اسمش رو بزار - دفتر آرزوها- یا -راهنمای همه چیزهایی که
    میخوام-
  • توی خط اول هر صفحه، یک آرزو یا هدفت یا هر چیزی که دوست
    داری داشته باشی، هر چیزی که نمی خوای داشته باشی، حس بدی که میخوای از دست بره، حس خوبی که می خوای تقویت شه. شغلت، هنرت، ورزش.... خلاصه همه و همه رو بنویس. فقط یادت باشه هر صفحه باید یک هدف توش باشه.

هر وقت این کار رو کردی بهم بگو تا یه مرحله دیگه پیش بریم.

/ 4 نظر / 13 بازدید
حسین جعفری

این جمله «دکارت» خیلی معروف است: «من فکر می‌کنم پس من هستم» اما به باور من در عصر امروز باید اینگونه گفت: "من می نویسم پس هستم" ما ایرانی ها مردمی هستیم که از ثبت هر چی که فکرشو می کنه!!(میخواد خاطره باشه تا طرح یک فکر و ایده و ...) می ترسیم. جرا؟ برای اینکه نمیخواهیم مسئولیت افکار و حرف ها و اعمال خود را بپذیریم و برای این بی مسئولیتی، چیزی بهتر از ننوشتن؛نیست چون میشه همه چیز را تکذیب کرد و یا به گونه ای دیگر جلوه داد . بارها اومدم اما همانند یک "روح " که هم هست و هم نیست! نبودی . دلم می گرفت چرا شما و دوستانی همانند شما بدلیل وضع اسف بار ... فرصت نوشتنشان از دست می رود. امیدوارم بنویسی تا باشی.

عاطفه

چه جالب که هنوز مینویسی

الف

سلام پدر عزیز. بعد از سال ها... خیلی سال من هنوز خواننده شمام و به شما و ایلیا فکر می کنم. از وقتی ایلیا خیلی کوچیک بود و من دانشجو بودم، تا بعد که ازدواج کردم و ایلیا خوندن نوشتن یاد گرفت تا امروز که زندگی مشترکم رو از دست دادم و پسر گل شما به سنی رسیده که بتونه آرزوهاش رو بنویسه، من هنوز و همچنان خواننده شمام. مثل یه سوپ آپرا می مونه. همه با هم بزرگ می شیم و این قصه رو پیش می بریم. بیشتر بنویسید. وبلاگ شما بخشی از خاطرات ماست. لااقل درباره من، یکی از اون وزنه هاییه که وصلم می کنه به زمین، به گذشته، به روزایی که زندگی هنوز خوشگلیاشو داشت... بنوبسید بابای ایلیا. بیشتر بنویسید...