PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   امان از دست شما بزرگترا   

توی خیابون در حال قدم زدن بودم که گوشیم زنگ خورد:

-          الو بفرمایید؟

-          بابا؟

-          سلام بابا جون، چی شده بابا؟

-          زود باش بیا دنبالم من رو ببر مهدکودک

خیلی تعجب کردم. آخه ایلیا خونه مامانم بود و هیچ جایی رو (غیر از ارمک) به اونجا ترجیح نمیده

-          آخه چرا بابایی؟

-          بیا منو ببر مهدکودک اعصابم از دست این سه تا زن خورد شد

-          کدوم سه تا زن؟

از پشت گوشی صدای قهقهه مامانم و خواهرام به گوش میرسید

-          همین سه تا زن دیگه، همین مامانی و  عمه سارا و عمه یاسی. اعصابمو خورد کردن

-          چرا اعصابت خورد شده؟

-          از بس که هی بوسم می کنن. من از بوس بدم میاد، هی منو بوس میکنن.

-          خوب پسرم دوستتون دارن که شما رو می بوسن. تازه شما می تونی بهشون بگی که زیاد نبوسنت

-          نه خیرم. بیا دنبالم

-          بابایی من الان خیلی از شما دورم

-          پس آژانس بگیر، نه من خودم آزانس میگیرم...

***************************************

آخر هفته گذشته برای یه کار اداری باید میرفتم شمال و مامان ایلیا هم تهران کار داشت. من و ایلیا هم با هم به سفر شمال رفتیم، یه سفر چهارروزه خیلی خوب

-          من نمیخوام بریم خونه، کم موندیم

-          پسرم ما سه شب اینجا موندیم

-          نه خیرم، من دوست دارم 10 شب بمونیمایلیا عاشق ارمکه. روستایی که باغ پدربزرگ اونجا واقع شده. من هم. اونقدر توی اون باغ و کلبه شیش متری که پسرداییم اونجا ساخته احساس آرامش می کنم که هیچ تفریگاه دیگه ای اینقدر منو آروم نمیکنه.

***************************************

دوستان عزیز! کسی روانشناس خیلی خیلی خوب کودک سراغ نداره؟ ترس های شبانه ایلیا خیلی زیاد شده و اصلا هم بهتر نمیشه...

 
لینک