PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   يا مَن اِسمُهُ دَواءٌ وَ ذِکرُهُ شِفاء   

ساعت ۱۰:۱۵ـ مامان توی اتاق عمله...

ملتمس دعای خیر شما

.........بابایی

***************************

ساعت ۱۴: بالاخره بعد از هفت ساعت مامانی ایلیا از اتاق عمل خارج شد و به ICU منتقل شد و گفتند که تا ۸شت ساعت بیهوش میمونه. خدایا کمک کن سختیهای بعد از عمل براش راحت بگذره.

.........بابایی

***************************

امروز صبح ساعت شیش به اتفاق مامان ایلیا و خواهرم و بابا به دیدن مامانی رفتیم. روی تخت و با لباس عمل. وقتی تختش به در محوطه عمل رسید و من هم در حالی که دو تا دستم رو براش تکون میدادم و می خندیدم... دلم لرزید. وجودم لرزید. مامان می خندید.

امروز عصر وقتی بابا اس ام اس زد که عمل مامان تموم شده بغضم ترکید.

خدایا شکرت.

خدا جون! به همه بابا مامانها سلامتی و زندگی با عزت عطا کن.

***************************

از همه ممنونم.

.........بابایی

***************************

مادر

یکی پرسید مادر کیست؟

چرا نامش چنین بر صحنه پیچیدست؟

مگر او را کسی در آسمان دیدست؟

به او گفتم که «ما   در» یک دو بخشی نیست

که در «مادر» هزاران واژه می رقصد

به او گفتم که این مادر٬ همان دریاست٬ همان مهر است

که ما از او

ز گرمای وجود او

به اوج آسمان رفتیم

ولی در آن بلندیها

هوا بی مادرم سرد است

بیا چون من تو باران شو

که از بالا به بالاتر

به آغوش تن مادر

به گرمای وجود او

به آن آرامش دیرین

به این آزادی شیرین بپیوندیم

که ما از او به آن بالا سفر کردیم

بیا تا ما به اوج عشق برگردیم

نمی گویم

نمی گویم

نمی گویم که مادرتا کجا با من مدارا کرد

نمی گویم چرا مادر مرا اینگونه بینا کرد

که من او را

که زخم دست هایش را نبینم

                              من نمی بینم

نمی بینم که مادر از چه می نالد٬

                           بر چه می بالد

                          از که می گوید

که او در این تن خسته چه می جوید

چرا مادر؟

چرا با من نگفتی کز صدایم٬ آن ندای اشک٬ دلت چون تار می لرزد؟

چرا با من نگفتی تا نلرزانم دلت را٬‌من نلرزانم وجودت را٬ مبادا تار عمرت پاره گردد

نمی خواهم بگویم مادرم خوب است

نمی خواهم بگویم مادران خوبند

که ایشان مرز خوبی را

بدون منت و مزدی

بدین سان درنوردیدند

هوا سرد است

من گرمم

چرا مادر تو می لرزی؟

دگر تاب سخن گفتن ندارم

زبان در کام من قفل است

بیا مادر٬‌تو این قفل نفس بگشای

هلا مادر٬

ببین نامت چگونه تا ابد هم٬ تا خدا اینجاست دیرینست

بیا مادر٬ قدم بر روی من بگذار

که بر من

در بهشت زیر پایت عمر شیرین است...

«بابایی»

لینک