PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   سفر نزديک است...   

-          بابا! اینو که دیدیم میریم بخوابیم، باشه؟ 

-          نه، بعد از "جیمی نوترون"، "میکی موس"، بعد مسواک، خواب، مهد کودک، خونه. 

ایلیای من هم دچار روزمرگی شد...

****************************************

-          ایلیا بیا بقلم بشین 

-          نه بابا بقلم کنه 

-          ایلیا بیا بهت شربت بدم 

-          نه بابا بهم شربت بده 

-          ... 

-          بابا بقلم کن 

****************************************

-          بابا ایلیا، ما امروز یه جلسه داریم، لطفا صحبت نکن و اگر هم خواستی، خیلی یواش صحبت کن 

...

-          بابا، مهدکودک ما اومدی اصلا صحبت نکن آخه ما جلسه داریم. 

****************************************

-          بابا تو دستشویی اینقدر صحبت نکن صدات از رایزر میره بالا رییسم میشنوه 

-          مگه رییست تو رایزره؟ 

****************************************

-          بابام رو کجا می برین؟ بابا نرو 

-          مامــــــــــــــــــان. نـــــــــــــــــــه٬ مامان من

-          چرا داداشمو بردی؟ خدا خیلی زود بود، خیلی 

-          آب بریز رو صورتش 

-          لطفا مراقب اشیاء قیمتی خود باشید 

-          حبیبه؟ 

-          نگاش کن، باز برو مال مردم رو بخور، آخرش میای اینجا 

-          این جنازه مال شماست؟ 

-          فکر کنم سوخته 

-          خیلیا میان اینجا نگاه میکنن عقده هاشون خالی شه 

-          ...

-          مامان بابایی: سلام Oliera، یه تماس با آقای بلندکیش بگیر 

-          خانومش فوت کرد؟ 

-          آره... 

خانوم بلندکیش، بعد از هفت ماه کمای اختیاری (به تجویز پزشک برای درد نکشیدن از تومر مغزی) فوت کرد. یه زن شاد و شنگول و مهربون. یه مامان خیلی خوب برای بچه هاش. بچه هاش خیلی بیتابی نمی کردن، اونا هفت ماه تمرین کردن...

دیروز دو ساعت قبل از رسیدن جنازه به بهشت زهرا رسیدم. از کنار خونه های ساکت و آروم گذشتم و سعی میکردم که روی مزار کسی راه نرم.

 

خونه هایی که ساکنینش خیلی آروم بودن. بی حرف.

دیروز دو ساعت قبل از رسیدن جنازه به بهشت زهرا رسیدم. دو ساعت توی غسالخونه بهشت زهرا به جنازه هایی نگاه می کردم که از یک دالان وارد غسالخونه می شدن و از سمت دیگش ساندویچهای سفید و تمیز خارج می شد. هنوز هم بوی کافور تو مشاممه. دیروز دیگه دچار افسردگی نشدم. با خودم فکر کردم که خوب آقای بابایی، اگه خیلی شانس بیاری تو رو روی همین سنگها میشورن و بهت کافور میزنن و برات نماز میت می خونن. اگه خدا دوستت داشته باشه یکی پیدا میشه که برات مراسم تلقین رو به جا بیاره. خیلی خودخواهیه اما نمیخوام مرگ عزیزانم رو ببینم.

-          دخترم، من برات فاتحه نمیخونم، من میخواستم بهت بگم خوش اومدی... 

این نجوای پدر با دخترش بدجوری دلم رو سوزوند.

دیروز پنج ساعت توی بهشت زهرا بودم. نمیدونم چند کیلومتر پیاده روی کردم. قبرهای دو طبقه، قبرهای خانوادگی و اعیانی، قبرهایی که جز یه پلاک نداشتن، قبرهایی که سقف و دیوار و پنجره و گل و سنگ اسپانیایی اصل و میز و صندلی داشتن و مرده هایی که همشون غیر از کفن چیزی نداشتن، فارق از ظاهر خونشون.

یه چیز تو مایه های الهیه... شمال شهر بهشت زهرا

دیروز پنج ساعت دلم لرزید... خدایا میدونم آخرش اینه، چیکار کنم؟ می ترسم. همیشه از تاریکی و جاهای تنگ وحشت داشتم... دیروز باز هم یقین پیدا کردم که روح هست. آدم مرده با کسی که توی کماست خیلی فرق داره، آدم مرده یه چیزی کم داره.

ضجه های مردم داغدار دلم رو می لرزوند و برای خیلیاشون گریه کردم. وقتی به این فکر کردم که یه روزی شاید من باید پیگیر مسائل قبر و کفن و دفن و مراسم عزیزان خودم باشم بیشتر گریه کردم.

یکی از خواننده های پر و پا قرص این وبلاگ پدرمه. یکی از سه مردی که می پرستمشون و دو دنیا دوستشون دارم. خدا حفظش کنه و بهش طول عمر باعزت و صحت و سلامت عطا کنه.

عمر برف است و آفتاب تموز...

لینکهای مرتبط:

۱: نرفتم٬ نرفتی٬ رفت

۲: تولد 

 

لینک