PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   شجاعت یا ترس   

سلام بابایی

حالت چطوره؟ یه کوچولو سرما خوردی که اون هم ان شاءاله به زودی مرتفع میشه.

میخوام یه نکته کوچولو بگم. میدونی بابا، خیلی وقتا ما آدم بزرگا کارایی میکنیم که خیلی شجاعانه است. مثلا من، من دو سه روز قبل به مطب دندونپزشکی رفتم. دکتر گفت وای این ریشه شکسته، باید خارجش کنم، بعد هم مشغول آماده کردن آمپول بی حسی شد اما من در کمال شجاعت گفتم: "نیازی به بیحسی نیست، همینجوری درش بیار" و بعد در کمال قدرت، درد اون سیخکی که توی حفره ریشه دندونم می چرخید و سنگ فرز که یک ربع توی دهنم بود و دیدن خونی که با ساکشن از دهنم خارج میشد رو تحمل کردم. من خیلی قوی ام اما یک نکته کوچیک وجود داره و اون اینکه من از آمپول بیحسی میترسم...

دیدی بابایی؟ خیلی وقتا این جوریه. سعی کن قوی باشی اما نه قدرت از روی حماقت. بابا اگه از درد خیلی خیلی کوچولوی دو ثانیه ای آمپول نمیترسید مجبور نبود دستاش رو از شدت درد، پونزده دقیقه به هم فشار بده.

خیلی از دردها رو باید بچشیم تا دردهای بزرگتر سراغمون نیان.

خیلی سختی باید ببینیم تا سختیهای دیگه ما رو از پا در نیارن

خیلی شکست باید بخوریم تا پیروزی رو بفهمیم

خیلی........ دوست دارم

*****************************

-          ایلیا

-          بله؟

-          فردا زود بیا

-          خیلی بدی

*****************************

 

-          ایلیا برو تو اتاقت بخواب

-          نه آخه من میترسم

-          پسرم از چی می ترسی؟

-          از هیولا

(خدا لعنت کنه این سازندگان احمق کارتونای مسخره رو)

-          پسرم هیولا فقط مال قصه هاست، وجود نداره

-          ولی من می ترسم

-          پس معلومه که میکروسکوپ و تلسکوپ دوست نداری

-          اگه تو بزاری من تو اتاق تو بخوابم به مامان میگم برات جایزه بخره

*****************************

-          ایلیا

-          فردا زود بیا..... من زود میفهمم تو میخوای بگی فردا زود بیا

*****************************

-          الفبای فارسی

-          الفبای فینگلیش

-          فردا زود بیا 1

-          فردا زود بیا 2

*****************************

بازی اینترنتی به  دعوت گیلاسی عزیز، ممنون از دعوتت.

اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و زندگی شما تا این سنی که هستید بسازند:

۱چهار اتفاق مهم زندگی که بایدحتما بهش اشاره بشه کدامند؟

عاشق شدنم

شاعر شدنم

بابا شدنم

عاشق شدنم

 

۲- چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره!!!

....

....

....

....

 

۳- خلاصه ای از اخلاق و شخصیت که باید بهشون اشاره شه:

من یک شهریوری کاملم. شاعر، سخنور، احساساتی، عاشق پیشه.

خدا در زمینه هوش یه کمی بیش از حد استاندارد بهم عطا کرده و حتما در روز جزا به خاطر عدم استفاده از این نعمت چوب خواهم خورد.

سادیسم... نه نگران نباشید الان خوبم، در دوران بچگی بچه های دیگه به من میگفتن سادیسمی فاشیسمی و جالبه که من هم اصلا ناراحت نمیشدم. از تفریحاتم این بود که بچه های همسایه ها رو روی زمین مینشوندم و با دوچرخه از روی پاهاشون حرکت می کردم. معمولا فقط از دیوار راست بالا پایین میرفتم و خیلی عادت به استفاده از پله نداشتم، جدی میگم. برای رفتن به خونمون که طبقه ئوم بود از میله های دزدگیر پنجره ها خودم رو به بالکن میرسوندم و از پنجره هواکش حمام میرفتم خونه  (! عمرا اگه کسی تونست این کارو بکنه. حداقل تو سن و سال اونوقتای من). البته یه لوله نیم اینچی آب هم بود که باهاش میرفتم رو بالکن و از یه لوله دیگه هم میرفتم رو پشت بوم. از آرزوهام این بود که از دودکش هایی که از موتورخونه بالا میومد برم پایین و ببینم اون تو چه خبره!!!!! به محض اینکه سواد خوندن و نوشتن پیدا کردم از روی یک دستورالعمل، شروع کردم به ساختن کوکتل مولوتف و بعد از یه مدتی به چند فرمولاسین متفاوت باری شرایط متفاوت رسیدم. وقتی قبل از مدرسه رفتن ارقام یک تا نه رو یاد گرفتم، یه تیکه کاغذ برداشتم و تا هزار نوشتم و قانون دهدهی رو برای خودم کشف کردم. همیشه تصور سه بعدی خوبی داشتم و خیلی راحت کلمات و جملات رو از آخرین حرف به اول میخوندم (تو چند تا جنگ هم شرکت کردم). البته به خاطر همین تصور خوب بود که ریاضی دو دانشگاه رو بعد از سه ترم و اون هم به زور اعتراض به گروه علمی ریاضی پاس کردم (استاد یه سوتی داد که خوب نمیشد متوجه شد و متأسفانه من فهمیدم و پای تخته مجابش کردم اما...). حافظه کوتاه مدتم عالی عمل میکرد (واقعا دیگه کار نمیکنه).

مورد اعتماد همه و سنگ صبور همه هستم. خیلی به ندرت اتفاق میفته اما خدا رحم کنه به کسی که من بخوام خرابش کنم.

رانندگیم خوبه و این احتمالا به این خاطره که از قبل از دوران مدرسه رانندگی رو یاد گرفتم و البته راننده پدرم هم در اون دوران تو رانندگی من خیلی تأثیرگذار بود.

خیلی ساده بودم و متنفر بودم از اینکه بچه های مدرسه ببینن که من رو راننده با بنز میرسونه مدرسه. یاد آقای بخشی به خیر. خیلی چیزا تو رانندگی ازش یاد گرفتم و مهمترینش که چند بار وقتی رانندگی میکردم جون من و همراهانم رو تو جاده نجات داد این بود که "ماشین فرمون داره".

در ارتباط با بچه ها شدیدا کودکم. دیوونه سفرم، عاشق کوهنوردی و زندگی توی جنگل. از سقوط خوشم میاد و امیدوارم بتونم تجربه سقوط آزاد با چتر رو تجربه کنم.

من به آتش علاقه بی حدی دارم. اونقدر زیاد که ساعتها میتونم کنارش باشم با شعله هاش بازی کنم و اصلا خسته نشم. اونقدر زیاد که در کودکی دیوار یک بنای تاریخی رو با یه شعله سیاه کردم٬ کناره دیوار پر بود از علفهای خشک و من هم کبریت همراهم بود... اونقدر زیاد آتیش رو دوست دارم که توی جنگل و هوای بارونی٬ بدون نفت٬ آتیشی به پا میکنم خفن-ناک (دو ماه پیش آخرین تجربش بود). نعمت عجیبیه٬ مسکن درده و آرامش دهنده روح.

شخصیتم تا حدودی پیچیدست اما ساده. همه مردم رو دوست دارم و گاهی از بعضی افراد خاص خوشم نمیاد.

پسرم رو دوست دارم و تمام سعیم اینه که تو تربیتش موفق بشم و میدونم که سعی من تأثیر چندانی در نتیجه نداره. خدایا خودت کمکمون کن.

اخلاقم معمولا خوبه اما گاهی سگ میشم. مخصوصا در گرسنگی. شدیدا به شکمم میرسم و جالب اینجاست که شکمم به هیچ جا نمیرسه.  آشپزیم عالیه. هر کاری رو فقط با نگاه کردن یاد میگیرم. لااقل تا حالا این جوری بوده.

یه نعمت دیگه هم از خدا گرفتم و اون هم توان درک پیام نگاهه.

شخصیتی که از خودم بروز میدم خیلی بهتر از شخصیت واقعی منه. (یکی اینو میگه)

من شاید بابای خوبی باشم اما لزوما همسر خوبی نیستم (یکی دیگه میگه)

مردم زیادی برام مهمن، آسایششون، رضایتشون... خیلی بده.

(سعی کردم موارد مثبت و منفی رو با هم بیارم)

۴-هنرپیشه ای که برای بازی کردن نقش خودتون مناسب می بینید:

 

اگه گیلی زتا جونزه من هم جسیکا آلبا هستم، نــــــــــــــــــــــــــــــه نه منظورم بردپیت بود.

هیچ کس مثل من نمیتونه نقشم رو بازی کنه. هیچ کس.

راستی من هنرپیشه خوبی هستم، خیلی خوب، خیلی خیلی خوب...

گاهی باور میکنم که شخصیتم این نیست، فکر میکنم نکنه من فقط فیلم بازی میکنم، نکنه...

 

یه خاطره بد وبلاگی:

 

یه روز به یه دوست عزیز وبلاگی  که  خیلی هم عزیزه گفتم "نترس، زنها هم شاعر می شوند" و این حرفم اونو ناراحت کرد و البته ناراحتیش رو هم بروز داد.

 

 

کافیه؟

 

لینک