PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   قصه دريا (۳)ـقسمت آخر   

باز هم مارو بردن بالا و انداختن تو قايق. اونها که مارو بالا کشيدن همه اون ماهيايی که من ازشون بدم مياد رو با خوشحالی از دوستم جدا کردن ولی وقتی نوبت من شد باز هم به من گفتن «قورباغه بی محل» ولی شنيدم که يکی از اونها گفت:«ببر واسه سفره هفت سين». خدا کنه اين «سفره هفت سين» ماهی خوبی باشه.

منو انداختن تو يه ظرف پر از آب ولی باقی ماهيها رو پيش خودشون نگه داشتن و اونها رو خوابوندن. ماهيا اول يه کم بازی کردن و بالا پايين پريدن و بعد خوابيدن٬ فقط اون ماهی بزرگه نمی خوابيد و اونا هم با يه دوست خوب زدن تو سرش و اون هم خوابيد. هر چی من گفتم از اون دوستا تو سر من هم بزنين٬ نزدن.

 

ما رو بردن بيرون از آب. من رو هم انداختن تو يه دريا که هر طرف که می رفتم می خوردم به يه چيزی که نمی ديدمش و دور و برم سيب و سبزه و چند تا چيز ديگه که نميشناختم گذاشتن و همه کنارم نشستن. بعد يه دفعه مثل ديوونه ها پريدن و با با دهنشون به سر و دهن هم ميزدن٬ فکر کنم به اين دعوا می گن: «بيا بوست کنم».

بعد هم غذا خوردن٬ شايد باورتون نشه ولی اونا همون ماهی بزرگه که تو دريای ما بود رو خوردن. من فهميدم که چطور اين اتفاق افتاد٬ حتما وقتی ماهی بزرگه خوابيده بود اون رو کشتن٬ چه خوب شد من نخابيدم.

 

آره همه اين اتفاقها مال ديروز بود و امروز هم من رو انداختن تو دريا.

شايد باورتون نشه٬ اون دوست ديروزيم که فکر کنم اسمش «تورماهي» بود رو باز ديدم که چند تا ماهی ديگه رو اغفال کرده٬ بی وفا! دوست ول کن! ماهی ناراحت کن!  ولی من ديگه باهاش حرف نمی زنم و سراغش هم نمی رم.   ـپايان ـ

 

 

خوب پسر قشنگ بابا! از اين قصه خوشت اومد؟

 

 

 

لینک