PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   تهديد   

یک همکار جدید به واحد ما اضافه شد که حدودا چهل ساله به نظر میرسه.
ایلیا در حال بازی با لپ تاپ باباش بود و من هم بهش کمک می کردم و مهندس فوق الذکر به اتفاق مدیر مهندسی شرکت و یک کارشناس بازنشسته در حال بحث فنی بودند

که یکباره ایلیا فریاد زد: اِه... ساکت باشین، چقدر حرف میزنید!... خلاصه من زیر میز و اون همکاران هم تا بناگوش قرمز.
به ایلیا گفتم که خیلی حرف بدی زده و اون هم که تازه متوجه کارش شده بود با بغض و چشمای اشکالود چیزایی گفت که نفهمیدم.
*********************
- من چشامو می بندم تا دو میشمارم ببینم بازیم رو آوردی یا نه!اگر نیاری دوباره میشمارم...
*********************
می خواستم یه چند تا عکس بزارم نتونستم. ایشالا نوبت بعد.

لینک