PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   مامانی سايابه   

سلام بابا
سلام بابایی
غرور زیبایی داری، گاهی غبطه می خورم به عزت نفس تو.

- ایلیا می دونی مامانت کجاست؟
- آره
- کجاست؟
- تو بگو
- مامانت بیمارستانه
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، مامان من بیمارستان نیست، مامان من شرکته
- نه مامانی! مامان تو مریض نیست، مامانی سایابه مریضه، مامان شما رفته مواظبش باشه.

توی این یک هفته که ایلیا مامانش رو ندید حتی یک بار هم اسمش رو نیاورد و تمام سعیش رو کرد که وانمود کنه اصلا براش مهم نیست که مامانش کجاست.
مادربزرگ ایلیا توی بیمارستانه، یک عمل قلب باز بسیار سنکین داشته و  مامان ایلیا هم برای خدمت به مامانش و نگهداری از اون به بیمارستان رفت. چند روز من و ایلیا زندگی بدون مامان رو تجربه کردیم و همونطور که گفتم ایلیا حتی اسمی از مادرش نبرد اما همه وجودش و حرکاتش فریاد میزد که یه گم کرده داره.
- مامان!بغلم کن...
(ایلیا تا مامانش بغلش نکنه نمی خوابه)
- بابایی، مامان خوابه، بیا من بغلت کنم
- نه، مامان بغلم کنه، مامان! مامان! بغلم کن
و این «مامان بغلم کن» رو با یه لطافت و خواهشی بیان می کنه که سنگ رو هم از خواب بیدار می کنه. چند شب پیش که من و ایلیا تنها بودیم ایلیا موقع خواب رو کرد به من و گفت «بابا! بغلم کن»...

رفقای خوب ایلیا و بابایی اولیرا، برای مامانی ایلیا دعا کنید.
************************
ایلیا وقتی بعد از چند روز توی بغل مامانش از خواب بیدار شد اول یه نگاه به مامان انداخت و ناباورانه خودش رو به مامانش چسبوند و بعد ازش فاصله گرفت و هر چی مامانش التماس می کرد و صداش می کرد ایلیا نگاهش رو ازش بر میگردوند. بعد از یه مدت که حسابی مامانش رو تنبیه کرد بهش گفت «تو خیلی بدی، همش منو تنها میزاری میری...»
************************
- ایلیا دیگه وقت خوابه بابا
- نه نمیخوام بخوابم
- پسرم بخواب فردا بازی کن
- اگه بخوابم صبح شرکت نمیری؟
- نه... آه آره میرم اما زود بر می گردم
...
- بابا! خورشید خیلی بده، همش اون ور زمین رو روشن میکنه، این ور رو روشن نمی کنه.

لینک