PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   تولد   

- حسن! تو که هنوز کرست داری؟ کمرت خوب نشد؟
- نه، پارکش کردم. یه سر به ما بزن.
- باشه
هیچ وقت به خونه حسن نرفتم تا اون روز. حسن سی و سه ساله، سه تا بچه داره، دو تای آخر یک دختر و یک پسر دوقلو، پنج سالشونه. حسن آقای گل یه جوون همیشه شاد که تنها ناراحتی جسمیش دیسک حاد کمره و بزرگترین غصه زندگیش شهادت برادر بزرگترش در سنین نوجوانیه. حالا حسن یه داداش داره که بزرگترین فرزند خونوادست و دو تا خواهر. یکی از خواهراش زن عموی منه. حسن سه تا بچه داره. دو تا پسر و یک دختر. یادم نمیاد حسن رو گریون دیده باشم. هر وقت می خنده چشماش جمع میشه و پشت انبوه ابروهای پرپشتش گم میشه. یادم باشه این بار که دیدمش بهش بگم موقع رانندگی و راه رفتن نخنده. این بار که ببینمش بهش میگم ماشاءالله چه بچه های نازی داره، بهش میگم که چقدر پسراش شبیه خودشن. این بار که ببینمش ازش می پرسم که چیکارکرد که روز میلاد امام حسین کوچ کرد، این بار که ببینمش حال برادر شهیدش رو ازش می پرسم و حال پدرش رو. بهش میگم حسن جون، یادته بیست و چهار یا بیست و پنج سال پیش رو؟ یادته آقای سرقلان رو؟ من خوب یادم نمیاد، از اون روزا برام بگو. بهش میگم زن عموی من، خواهرش، خوشحاله که حسن نازنین دیگه اون کمر بند

آهنی رو دور کمرش نمی بنده و دیگه برای بلند شدن دستش رو به دیوار نمیگیره. بهش میگم روز میلاد امام حسین همه به سر بچه هاش دست می کشیدن، اما من این کار رونکردم. میگم که من با دو تا پسرش مثل دو تا مرد دست دادم و لپ دخترش رو کشیدم. بهش میگم لامصب، تو هنوز نصف طلب عمر طبیعی رو از خدا نگرفتی که رفتی. میگم که داداشت گفت تنهـــــــا شدم.
حسن عید نوروز امسال یادته؟ من بهت گفتم: حسن! تو که هنوز کرست داری؟ کمرت خوب نشد؟ و تو با همون خنده که با اومدنش چشمات گم می شد گفتی: نه، پارکش کردم. یه سر به ما بزن... و من تا اون روز خونتون نیومدم. خیلی وقت بود که بهشهر رو ندیده بودم، جایی که تنها خاطرات خوش زندگی یا خوشترینشون توی خونه شما بود. خونه مرحوم عالمی.
جمعیت رو دیدی؟ من که متحیر مونده بودم و هر چی تلاش کردم نتونستم همه جمعیت رو توی یه کادر جا بدم.
حسن دیدی تنت کجاخاک شد؟ کنار بابا، اما وقتی با زحمت خیلی خیلی خیلی زیاد توی اون جمعیت تونستم خونه جدید بدنت (و نه خودت) رو ببینم شوکه شدم... با خودم می گفتم که چرا اینقدر تنگ و کوچیک؟... حسن پیش خودمون بمونه، خیلی ترسیدم، حتی یه شب از یادآوری تنگی اونجا و از شدت ترس گریه کردم.

- آقایون احتیاط کنید عرقتون روی کفن نریزه
- آقایون اجازه بدین
- یه کم فاصله بگیرید
- دو نفر کافیه
- بلندش کنید
- عرقتون نریزه روی کفن حسن، کفن حسنم پاکه
- همتون بچه مسجدی هستید
- بند آخر زیارت عاشورا رو بلدید
- اللهم لک الحمد حمدالشاکرین لک علی مصابهم الحمدلله علی عظیم رزیتی اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و ثبت لی قدمی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام.

- اسمع افهم حسن ابن محمد...
- ... کتابک ...قبلتک و...
- فلا تخف ولا تحزن و قل فی جوابهما الله ربی و محمد صلی الله...والاسلام دینی والقرآن کتابی والکعبه قبلتی...و علی ابن ابی طالب امامی والحسن ابن علی...
- ثم اعلم یا حسن...ان الموت حق...والنشور حق...والصلوه حق...والمیزان حق...
- افهمت؟ افهمت یا حسن ابن حاج محمد؟...
- الهم عفوک عفوک عفوک...
- فاتحه...
********************************
آقا ایلیا، پسرم، شنیدی؟

همه اینها حق هستند و حقیقت. من می ترسم اما تو نترس. زندگی شیرینه، حیات شیرینه، استفاده از نعمات شیرینه و البته حق.
ببخش پسرم که بحث از این سفر زیاده. نمی دونم.
میدونی بابا؟ اگر به جنین قبل از تولدش اختیار میدادن هیچ وقت حاضر به ترک رحم مادر نمی شد.

چون فکر می کنه که اون مکان تاریک و تنگ با اون صداهای گنگ، بهترین جای موجوده.
واسه همین هم به جنین اختیار داده نشده وبه زور و بعد از یک دوره تکامل حداکثر نه ماهه از اون زندان تاریک بعد از یک فشار وحشتناک رها میشه و وارد دنیای بزرگی میشه که رحم مادرش در مقایسه با اتاق زایمان هیچ به نظر میرسه ودر روند تکامل یاد می گیره که روی زمینی زندگی می کنه که حتی نمیتونه بزرگی اون رو به ذهن بسپاره و این زمین رو خورشیدی روشن می کنه که زمین در

مقابلش مثل یک دونه ریگ در کنار یک عمارت بزرگه و تازه این خورشید یکی از میلیاردها میلیارد ستاره جهانه...

بابایی! می تونی بفهمی که اون رحم در مقابل این جهان چقدر کوچیک بوده؟
حالا هم هر کدوممون باید یک دوره تکامل روطی کنیم با این تفاوت که دیگه نمی دونیم که چقدر این دوره طول می کشه. باید رشد کنیم، باید روحمون رو پرورش بدیم و اگر تونستیم به حد مطلوب برسیم خوب بازی روبردیم.
از بحثم دور شدم...
حالا قراره همه ما یک دوره تکامل رو طی کنیم و وارد دنیایی بشیم که همونقدر از این دنیا بزرگتره که این دنیا از رحم مادر... من که نمی تونم عظمتش رو تصور کنم. همونقدرپررنگتر و روشن تر از این دنیاست که دنیا پررنگتر و روشن تر از رحم تاریکه، همونقدر زیباتر و دوست داشتنی تر از این دنیاست که...

تنها مشکل اینه که ما می ترسیم چون نمیدونیم، می ترسیم چون نمیتونیم تصور کنیم، می ترسیم چون نمی بینیم.
خوب به همین خاطر بعد از تموم شدن این مدت هم باز باید به زور وارد دنیای بعدی بشیم، چون مثل اون جنین می خواهیم رحم تنگ و تاریک و تیره و سیاه رو به دنیای پر از ستاره و درخت و شهاب و کوه ودریا ترجیح بدیم. می خواهیم مثل اون جنین دور بودن از همه چیز رو به مهر و محبت پدر و مادر ترجیح بدیم. و البته باید فشار این زایمان رو تحمل کنیم. فشار قبر که برای بعضیها فشار بزرگیه و برای بعضیها مثل سزارین و به قول معصوممثل بوییدن یک گل خوشبو. آره بابا جون، در زایمان هم مادر درد می کشه مثل انتقال از این دنیا به دنیای بعد که دوستان ناراحت میشن، درد به بازماندگان می مونه مثل درد زایمان به مادر و البته به همون شکل هم بعد از مدتی به یه خاطره تبدیل میشه.
همه اینها رو گفتم که بدونی اگه یکی میره، رفته به دنیایی که از این رحم کوچیک خیلی بزرگتر و قشنگتره.
نکته بعدی بحث زمانه، الان برای توضیح زمان زوده اما این آمادگی ذهنی رو داشته باش که اون هم نسبیه (البته متفاوت با نظریه نسبیت انیشتین).

ببخش بابا، خیلی گفتم، زود گفتم، اینها برداشتهای ذهنی یه بابای کوچولو بود از بودن و رفتن، بابایی که همه جا از مهر خدا و بزرگی اون عالم میگه ولی هنوز مثل اون جنین می ترسه و چسبیده به این رحم تنگ و سیاه و تاریک...

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود

یکی روی پرده سینما می درخشه...

حسن! جمعیت رو حال می کنی؟

...

فعلا خداحافظ، می بینمت...

لینک