PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   قصه دريا (۱)   

سلام بابا٬

امروز هوس کردم يه قصه برات بگم٬ قصه ای که مثل همه يادداشتهام لای دفتر شعرم خاک ميخورد٬ دقيقا از نوروز ۱۳۸۰

اين قصه درباره...٫ بهتره خودت بخونيش:

 

 

ديروز روز قشنگی بود٬ مثل هميشه دنبال غذا ميگشتم و مثل هميشه تنها بودم. آخه هيچ کس منو دوست نداره٬کاش من هم مثل بقيه بودم٬ کاش اين شکلی نبودم و مثل بقيه بودم٬ کاش لااقل يه کم بزرگتر بودم يا لااقل اين رنگی نبودم و با اونها بازی ميکردم.

همه اونا نامردن٬ ده تا ده تا٬ صد تا صد تا٬ گاهی هم هزارتايی ميرن گردش.

کاش اين شکلی نبودم و مثل بقيه بودم.

ديروز روز قشنگی بود٬ مثل هميشه دنبال غذا ميگشتم٬ چند تا بچه ماهی ديدم٬ بچه همونايی که منو دوست ندارن٬ خيلی گرسنه بودم ولی باور کنيدلب به بچه اونا نزدم راستش رو بخوايد دلم نيومد امٌا نه تا بچه قورباغه خوردم آخه وقتی بزرگ ميشن درست وقتی می خوام بخوابم شروع می کنن به قورقور کردن. ما ماهيها يک مثل داريم که وقتی يکی حرف بيخودی يا بی موقع بزنه بهش ميگيم «قورباغه بی محل»٬ من اين مثل رو خوب بلدم آخه تا ميام يک کلام حرف بزنم همه با هم بهم ميگن:«اه! قورباغهء بی محل».

بگذريم٬يه شکم سير بچه قورباقه خوردم و مثل هميشه دنبال دوست می گشتم که خوردم به اون٬ حيف که نشناختمش٬ بی وفا! دوست ول کن! ماهی ناراحت کن!

آره! ديروز باهاش آشنا شدم٬ اول که بهش خوردم فکر کردم دوباره اونجوری شدم و حواسم سر جاش نيست. آخه ميدونيد٬ يه روز يه ماهی سبز افتادو تو آب و از توش يه چيزی بيرون ريخت و من هم که مثل هميشه گرسنه بودم از اون خوردم و بگی نگی حواسم پرت شد٬ تو آب تلو تلو می خوردم٬ رفتم روی آب تا يه کم هوا بخورم ديدم تو يه قايق چند تا از اونها که بيرون از آب بودن هی به هم می چسبيدن و می خنديدن اونها هم مثل من تلو تلو می خوردن.

احتمالا اونها هم از همون چيزی که ازتوی اون ماهی سبزه بيرون ريخت خورده بودن.

بگذريم٬ داشتم می گفتم که وقتی ديروز بهش خوردمفکر کردم باز هم اونطوری شدم  ولی اونطوری نشده بودم. بهش گفتم: با من دوست ميشی؟ جوابم رو نداد٬ باز هم گفتم: با من دوست ميشی؟ باز هم جوابم رو نداد ولی محکم منو گرفته بود و نميگذاشت جايی برم. فهميدم می خواد بامن دوست شه آخه ما ماهيها يک مثل داريم که ميگه:«اگر از يک ماهی بپرسی با من دوست ميشی و اون جوابت رو نداد يعنی بله باهات دوست ميشم» و من هم فهميدم که اون می خواد با من دوست بشه.

حيف نه نشناختمش٬ بی وفا! دوست ول کن! ماهی ناراحت کن! دروغگو!

خلاصه هی من باهاش حرف زدم و هی اون ناز کرد. فقط بعضی وقتها يه تکونی می خورد و ناز می کرد. يه بار خواستم آزمايشش کنم و گفتم حالا که با من حرف نمی زنی من هم ميرم اما همينکه خواستم برم آنچنان منو محکم چسبيد که نز ديک بود دمم کنده بشه. باز هم خنديدم و ديدم دوستم آروم تکون می خوره فهميدم اون هم داره می خنده.

 

هی من ساده رو بگو که سير تا پياز زندگيم رو به اون گفتم من حتی بهش گفتم که اون روز نه تا بچه قورباغه خوردم.

هی من ساده!!

ازش پرسيدم اسمت چيه؟

جوابم رو نداد.

دوباره پرسيدم اسمت چيه؟

باز هم چيزی نگفت.

ولی من بهش گفتم که کی هستم٬ گفتم اسم من ماهی کوچولوی قرمزه.

 

داشتم با دوستم صحبت می کردم که يکی از توی قايق داد زد: «تور رو بکشيد بالا»

و بعد منو دوستم به طرف قايق رفتيم٬ نه اينکه من می خواستم باهاش برم نه!!! اون منو محکم گرفته بود و با خودش می برد. با هم توی قايق افتاديم ولی اونا منو به زور از دوستم جدا کردن و اونو دوباره انداختن تو آب.........

 

 

 

بابا جون باقی قصه باشه واسه فردا.

لینک