PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   وقتی بابا کوچيک بود   

- نه تمساح که حیوون نیست
- پس آدمه؟ حیوونه دیگه٬ بعضی از آدمها از حیوون هم بدتر میشن، مثل آدمایی که بچه ها رو کتک میزنن
- اگر آدما بچه ها رو کتک بزنن،حیوونن
*************************
- تو شبيه کوچيکياي باباتي
- نـــــــــه، باباي من بچه نيست
- شبيه اون وقتا که بابا کوچيک بود شدي
- باباي من کوچيک نيـــــــــــــــــــــــــــــــست...

*************************
بت بودن خیلی سخته، می ترسم از بیمی که رها به اون اشاره کرد "نزار این علاقه٬ بندی باشه واسه دوتاتون"

*************************
آقا ايليا٬ بايد ببخشی که به گريه ها و فريادهای تو توجه نمی کردم٬ همش تقصير اين روانشناسای کودکه که متأسفانه حق هم با اوناست. ايليا قبل از شام می خواست پفکی که در آخرين لحظه خريد ما داخل سبد خريد انداخته بود بخره و من خيلی قاطع گفتم نه پسرم اول شامت رو بخور بعد اجازه داری پفک بخوری٬ اما ايليا شروع کرد به گريه و فرياد و لجبازيهای وحشتناک و طاقتفرسای بچگانه. مامان ايليا اولين کسی بود که تسليم شد

- خوب بزار بچه پفکش رو بخوره

- ميشه رشته های منو پنبه نفرماييد؟

- آخه ببين بچه چه جوری داره زار ميزنه؟

چون با مهمونهام (برادرم و دوستش) تعارف نداشتم از پشت ميز شام بلند شدم و ايليا رو بردم روی تخت و کنارش دراز کشيدم. باهاش منطقی صحبت می کردم در حالی که ايليا گاهی جيغ می کشيد و گاهی ناله می کرد و من هم در تمام اين مدت باهاش صحبت ميکردم و نوازشش می کردم. اين تجربه اولم در کنترل لجبازی نبود اما سخت ترينشون بود. ايليا اونقدر ناله کرد که خوابش برد.

ايليا جون٬ منو ببخش٬ به قول خودت بِوَخشيد...  اميدوارم وقتی پدر شدی از من صبورتر باشي.

راستی بابا جون٬ من هم يه روزی کوچيک بودم و هنوز هم خيلی بزرگ نيستم.

آقا ايليا٬ هيچ بزرگی وجود نداره الّا اينکه يه روزی کوچيک بوده٬ غير از خدا. ديگه ناراحت نباش از اينکه بابات هميشه ديروز از امروز کوچيکتر بوده٬ مهم اينه که فردا از امروز بزرگتريم.

لینک