PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   يک برگ نقاشی   

- بابا، بابا، یه ماشین بزرگ بکش
- چشم،........خوبه؟
- چه ماشین بزرگیه؟!! بی ام وست؟
- نه بابا، یه ماشین سوپر اسپرته.
- رانندش رو هم بکش
-  دیگه چی بکشم؟
- اتوبوس.... حالا ایلیا رو هم اون تو بکش...
- این هم ایلیا، حالا ایلیا با بابا مامانش از اتوبوس پیاده شدن دارن میرن خونه
(یه خونه کشیدم با در باز و بعد ایلیا و بابا مامانش رفتن توی خونه و در خونه بسته شد.)
- حالا بخاری رو روشن کردن و این هم دود که از دودکش میره تو آسمون
- بابا الان اینجا هوا شبه؟
- آره شب شده و بابا و مامان و ایلیا خوابیدن
- حالا روز بکش
(یه خونه دیگه)
- حالا بابا و مامان، ایلیا رو میبرن خونه مامانی صایابه... این هم خونه مامانی... بعد خودشون میرن شرکت
- حالا دوباره میان دنبال ایلیا و میرن خونه خودش می خوابن
...هیچ وقت روزمرگی را به این نزدیکی و وضوح ندیده بودم. زندگی خلاصه شده در یک خانهء روز و یک خانهء شب و یک شرکت و یک خانه مامانی...

- دیگه چی بکشم؟
- خورشید بکش
- دیگه چی بکشم؟ کبوتر بکشم؟
- نه اسب بکش
- ...قشنگه؟
- چرا پا نداره
- ...این هم پا. قشنگه؟
- دمش کو؟
- ایناهاش
- اسب داره چی کار میکنه؟
- داره خورشید و اتو بوس و خونه ایلیا رو نگاه می کنه
- داره چی کار می کنه؟
- داره با خورشید خانوم صحبت می کنه.
- داره چی کار می کنه؟
- داره به خورشید خانوم میگه: من خیلی شما رو دوست دارم، شما خیلی مهربونی، روزها میای خونه هامون رو روشن میکنی تا ما همه جا رو ببینیم و شبها میری اون طرف زمین رو روشن میکنی تا ما بخوابیم...
- بابا تو اسبی؟
- من؟ نه٬ آقا اسبه اینا رو به خورشید خانوم گفت
- نه، تو گفتی. تو اسبی؟
-نه بابا
- اسبی...
****************************
- بابا، خیلی داداشی

لینک