PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   خوشحالم   

داشتم بازی اکوادور لهستان رو نگاه می کردم که مامان ایلیا گفت نون نداریم واسه شام. بنده هم که خیلی حرف گوش کن هستم بعد از کمی غر لباسم رو پوشیدم که برم سوپر و یه بسته نون بخرم و با خودم هم حساب کردم که اگه بدوم برم سوپر و برگردم احتمالا چار-پنج دقیقه از بازی رو از دست میدم. اما به محض اینکه خواستم از در برم بیرون٬ ایلیا اومد پیشم:
- بابا! کجا بری؟
- بابایی من میرم نون بخرم زود برمیگردم
- من هم میام
- نه بابا! گفتم که من زودِ زود بر میگردم
- من هم بیام
- نه بابا................. باشه... زود لباستو بپوش بریم.
شلوارش رو در آوردم و لباس یکسره ایلیا رو تنش کردم. داشتم دکمه های لباسش رو می بستم که ایلیا گفت:
- بابا خیلی خوشحالم
- چرا بابا؟
- خیلی خوشحالم، برای اینکه... برای اینکه منو دوست داری............................

لینک