PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   واسه دوست داشتن بايد دهن داشت...   

- اِ... بابا! ماه!!؟
- آره پسرم ماه
- مگه الان شبه!؟
- نه الان روزه ولي... ولي... آها به خورشيد نگاه کن ايليا نور خورشيد افتاده روي ماه و اون رو روشن کرده!!!
بايد هر چه زودتر توي يه تاريکي با يه چراغ و دو تا توپ گردش زمين و ماه و شب و روز رو براي ايليا مدل کنم...
***************************
ديشب من و ايليا رفتيم حموم...
- بابا! بابا! اين آب کثيف شده
- باشه بابايي٬ بيا بيرون من آب رو عوض کنم
ايليا رو گذاشتم روي  صندلي و خودم مشغول انجام دستور ايليا بودم که به يک باره صداي کشيده شدن يک چيز روي سراميک و فرياد ترس ايليا رو شنيدم...
ايليا روي صندلي ايستاده بود و به ديوار تکيه داد بعد صندلي زير پاش سر خورد و من نميدونم چي شد که ديدم دستم زير سر ايلياست...
از صداي جيغ و گريه ايليا مامانش سراسيمه سر رسيد و چند تا ناله نفرين نصيبم کرد
من توي اون فرصت تنها کاري که تونسته بودم بکنم اين بود که از برخورد سر ايليا با زمين جلوگيري کنم ولي خوب کمر ايليا به شدت با سراميک برخورد کرد.
خيلي سريع خودمو شستم و رفتم پيش ايليا. فقط يه سوالي برام پيش اومد که من که دستم با زمين برخورد نکرد پس چرا اينقدر دستم درد ميکنه و ملتهبه٬ مثل همون درد دستم بعد از تنها دعواي زندگيم و بعد از شکستن بيني و گونه حريفم!!
وقتي رفتم بيرون مامان ايلي گفت ببين چه بلايي سر بچه آوردي... کمرش کبود شده ابروش ديگه چرا ورم کرده؟!
رفتم کنار ايليا نشستم که خيلي آروم توي حوله دراز کشيده بود و ابروش رو ديدم که قد يه فندق ورم کرده بود و کبود بود... تازه فهميدم که چي شده... بنده وقتي در اون چرخش صد و هشتاد درجه اي شيرجه زدم و دستم رو زير سر ايليا پرتاب کردم مشتِ مبارکم رفت توي ابروي بچه...
دستم رو روي برآمدگي ابروش گذاشتم
- بابا! اينجا درد ميکنه؟
ايليا هم از درد يه چين کوچولو به پيشونيش انداخت و بعد به معناي تاييد٬ چشمهاش رو روي هم گذاشت...
از آرومي اين بچه بغض کردم...

***************************
...
خورشيد هم تو رو دوست داره مثل بارون٬ که به خاطر تو از آسمون مياد پايين٬ مثل برف...
- مگه خورشيد دهن داره؟!!

لینک