PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   سر به هوا   


برای مراسم چهلم پدربزرگ رفتیم شهرستان٬ تا نیمه شب توی باغ و کنار آتش نشستیم و صحبت کردیم. مدتها بود که بستگانم رو ندیده بودم و با فوت پدربزرگ...

آشپز دیگهای غذا رو زیر درخت گوجه سبز گذاشته بود و مشغول پخش کردن غذا بود. ایلیا سرش بالا بود و داشت به گوجه سبزایی که اگر درختش پابرجا بمونه شاید ده پونزده سال دیگه بتونه بچینشون نگاه میکرد و سر به هوا راه میرفت...
- اِ... بچــــــــــــــــــــه...
نفهمیدم خودم رو چطوری به ایلیا رسوندم که فقط از زانو تا مچ پاهاش از دیگ بیرون بود...ایلیا رو زدم زیر بغلم و دویدم توی دستشویی و دستاشو گرفتم زیر آب سرد...
- نه٬ چیزیش نشده برنج سرد بود
ایلیا گریه میکرد خیلی شدید...
نفسم بند اومده بود...
به سمت دیگ برنج رفتم و دستم رو گذاشتم روی برنج
ولرم بود...
یه نفس راحت کشیدم.

***********************************
بابایی سلام
یه حرفی زدم که از خدا میخوام نشنیده بگیره٬ یه لاف...
یادته گفتم که دنیا خیلی کوچیکه؟
یادته گفتم چشم به هم بزنی تمومه؟
یادته گفتم با این نگاه جدید تحمل سختیها برام آسون شده؟
اینا رو راست گفتم ولی وقتی با یه تلنگر به نوع امتحانی که ممکنه برای اثبات این ادعا پیش روی من قرار بگیره فکر کردم همه وجودم لرزید. خدایا! آخه چرا ما اینقدر ضعیفیم؟
خدا جون! من باز هم همون حرفا رو به زبون میارم فقط تو هم قول بده آزمایشم نکنی اصلا هیچ کسی رو اینجوری آزمایش نکن.

میدونی بابا! همیشه مواظب حرفت باش. اگر اشتباه نکنم مولا علی گفته تا وقتی حرفی را به زبان نیاورده ای آن حرف عبد توست و وقتی آنرا بیان نمودی تو بنده اویی...

لینک