PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   نرفتم٬ نرفتي٬ رفت... می روم٬ می روی٬ رفت...   

بابای بابا رفت٬ بابابزرگ من رفت٬ جد ایلیا رفت...
بابایی! خیلی تلاش کردم که متوجه اتفاق تلخی که افتاد نشی، خیلی سعی کردم که این حقیقی ترین حقیقت زندگی رو نبینی، شاید اشتباه کردم ولی فکر میکنم که گفتن از مرگ برای موجودی که هنوز پی به حیات نبرده درست نیست...
پارسا پسر عمه ایلیا که یک سال از ایلیا کوچکتره وقتی گریه های مامانشو بالای سر جنازه دید با گریه گفت:

"گریه نکن مامان، بابابزرگ ترس نداره..."

روز تدفین٬ من به نیابت از پدرم که هنوز از درد عمل جراحی رها نشده داخل قبر رفتم، با پای برهنه، توی یک قبر دونفره که فعلا ساکن طبقه اولش اومده. نمیتونم بگم چه حسی داشتم، یه تجربه تازه... بابابزرگ رو بهم رسوندن، عمو هم اونجا بود...
- مواظب باش سنگینه
- گرفتی؟ عمو ول کنم؟
- صورتش رو باز کن
- بازتر
- یه بالش از خاک درست کن
- خاک تا زیر بینیش بالا بیاد
- روی صورتش خاک یریز
- اِسمَع اِفهَم محمد اِبنِ قربان
این کارها رو عموم انجام میداد و من توی این مدت توی خونه بابابزرگ با یه سوسک امریکایی بزرگ مشغول بودم، هی دور پاهای برهنم میچرخید، ترسیدم، از ترس خودم توی قبر متعجب شدم، با خودم گفتم بکشمش... خوب این یکی رو بکشم تا فردا صبح چند هزار از این حشرات از کفن بابابزرگ بالا میرن؟
- اِسمَع اِفهَم محمد اِبنِ قربان
با پام چند بار شوتش کردم به دیوار قبر، برای اولین بار تنم ریس نزد از لمس سوسک... باز هم یه لگد بهش زدم و جوری این کار رو میکردم که عمه ها و پدرم نبینن، نبینن که امشب غیر از نکیر و منکر کیا مهمون خونه بابابزرگن...
- اِسمَع اِفهَم محمد اِبنِ قربان
توی اون تاریکی فقط زن عمو متوجه مشغولیت من شد:
- روش خاک بریز لگدش کن
روش خاک ریختم و لگدش کردم با این یقین که این پیش قراول یک سپاه عظیم...
- اِسمَع اِفهَم محمد اِبنِ قربان
 عمو کمرش درد میکرد... لحد رو گرفتم، سنگین بود، بعد از کلی کلنجار تونستم اونو جا بزنم...
- اِسمَع اِفهَم محمد اِبنِ قربان

- عمو بریم بیرون
- عمو خداحافظی کن
- عمو............

از قبر خارج شدم، گور کن با تبحر خاصی سنگهای باقیمونده رو جا زد، اونقدر سریع که فرصت نکردم ببینم کجا بودم اما اصلا غبطه تبحر گورکن رو نخوردم...
- فرقون سیمان رو بیار...

خواهرام، عمه ها به من نگاه میکردن: داداشی داره سیمان میکنه، تموم شد...
یه چیزی توی گلوم اذیتم میکرد، گریه بابا رو که دیدم سرم رو گذاشتم روی شونه هاش و گریه کردم. چقدر شونه های بابا شکننده بود.

- سلام مهندس! من رو میشناسی؟
خیلی فکر کردم، اون چهره آشنا بود ولی نه توی قبرستون، خیلی به خودم فشار آوردم و تونستم به خاطر بیارم، همکلاسی شونزده سال پیش...
هنوز هم بانگ اِسمَع اِفهَم توی گوشم بود... با خودم گفتم همون جور که هر سال که سال تحویل میشه با خودم میگم چشم به هم بزنی سال تحویل سال دیگه اومده، به همون سرعت و سریعتر از اون، روزی میاد که یکی شونه هام رو تکون میده و اون یکی از بیرون قبر میگه:
- اِسمَع اِفهَم ر................................

 

لینک