PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   ارمک   

بابا جون سفر خوش گذشت؟
من و پسر گلم رفتيم شمال٬ يه سفر يه روزه نقلي. رفتيم توي ده٬ همونجا که بدترين بويي که از بدترين جای گاو بيرون مياد تو رو ياد بهترين حسهاي زندگي ميندازه٬ ياد طبيعت٬ راه رفتن روي گل٬ بالا رفتن از درخت و چيدن ميوه.

چقدر آدم بودن سخته...

- بيا بريم توي کلبه بخوابيم
(بچه ها يه کلبه با پوشش کاهگل وسط باغ درست کردن و يه کرسی قديمی هم گذاشتن اونجا و حالا اين کلبه٬ کلبه آرامش ماست. وقتی از روزمرگی زندگی تو دود و دم خسته ميشم ميرم شمال و يه شب توی کلبه ميخوابم)
- اينجا چرا اينقد تاريکه؟
بعد دستهاش رو جلوي صورتش تکون داد
- اِ.... من خودمو نميبينم!!!!
- بابا! من خودمو نميبينم
- صبر کن بابايي٬ چشات به تاريکي عادت کنه ميبيني
- من چرا خودمو نميبينم؟ برم پيش مامان


توی مسیر سفر٬ ایلیا بقل مامانم بود و با هم صحبت میکردن
- الان شبه؟
- آره مامانی
- اگه گفتی خورشید کجاست!
- تو بگو
- خورشید رفته لالا کنه
- نه٬ رفته اون ور رو روشن کنه...
***********************************

ايليا خونه پدرم بود...
دو شب ازش خواهش کرديم که بياد بريم خونه خودمون...
دو شب خونه بابايي مونديم...
روز سوم وقتي از شرکت بر گشتيم خونه بابا٬ به محض اينکه در باز شد من فرياد زدم
- سلا...م بابا
ايليا فرياد زد
- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه٬ برو بيرون٬ نيا تو...
همچين خورد تو برجکم که اشک تو چشام حلقه زد٬ ايليا تا وقتي لباس راحتي نپوشيدم بقلم نيومد...
گناهي بچه ميترسيد از خونه پدربزرگش ببريمش...

-ايليا ميخواي بچه بابايي ماماني باشي ما يه بچه ديگه بياريم؟
- ...
هميشه سکوت علامت رضا نيست...

لینک