PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   جيش   

پنجشنبه با ايلي رفتيم دنياي بازي٬ شب قشنگي بود تا لحظه اي که ايليا جون به من گفت: "بابا جيش دارم"
آدرس دستشويي رو گرفتم و بردمش توي يه دستشويي و تا شلوارش به نيمه راه رسيد شروع کرد به جيشيدن اون هم به صورت مستقيم به وسط لباسش:
- نـَــــَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ايليا جون٬ الان نه....
من عصبي به جيشش نيگاه ميکردم که انگار تمومي نداره و ايلي با چشماني کاملا باز و با همون برق هميشگي که هميشه احساس احمق بودن به بيننده القا ميکنه زل زده بود  تو چشامو يه لبخندِ "حالا مثلا چه غلطي ميخواي بکني؟" هم گوشه لبش٬  ديگه چاره اي نداشتم جز خنديدن و اون هم با خنده من همون جور که زل زده بود تو چشمام ميخنديد و در نهايت هم رزونانس اتفاق افتاد. من و پسر گلم ميخنديديم به چيزي که خيليها رو شاکي ميکنه ايليا خيلي راحت شاشيد به اين دنيا و من تازه فهميدم که گاهي وقتا با يه کثافتکاري هم ميشه شاد شد.
تنها مشکل وقت برگشتن اتفاق افتاد ايليا گير داد که بقلش کنم و من هم نگران نجاست و نماز و...
-بقلم کن
-آخه بابايي...
- بقلم کن
من هم از پشت بقلش کردم تا لباسم نجس نشه
-اينجوري نه... اينجوري نه... اونجوري بقلم کن
باز هم اونجوري که ميخواست بقلش نکردم از خودم بدم اومد که خواهشش رو عملي نکردم اون هم براي چيزي که نميتونستم براش توضيح بدم.... از خودم بدم اومد براي اينکه به خاطر آلوده (!) نشدن پالتو پوستم از خواهشش گذشتم. از خودم بدم اومد که اون لحظه از دين بدم اومده بود. تنبلي خودم رو به گردن دين انداختم.......
 هر عيب که هست از مسلماني ماست

به قول خودت "بوخشيد"

************************

راستی اگر توی يک پیاده رو دیدید که یه آقا پسر کوچولو داره روی یه ردیف موزاییک راه میره و یه آقاپسر بزرگتر هم پشت لباس اون کوچولو رو گرفته و از بین جمعیتِ متحیر که عاقل اندر سفیه نگاهشون میکنن دارن با صدای «دو دو چی چي» رد میشن٬ بیاین جلو و به من و ایلیا سلام کنین...

لینک