PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   گرگ   

هميشه راحت اعتماد ميکنم مثل تو بابايي.
آخه اصلا نميتونم همه آدما رو بد بدونم. همه خوبن... ولي خوب از مردان ستون حوادث نميشه گذشت اما اونها هم....

اصلا ميخوام يه قصه چوچوکويو (به زبون خودت ميشه کوچولو) برات بگم که فکر ميکنم 13-12 سال پيش نوشتمش. اميدوارم فراموشش نکرده باشم. اگر بعضي جاهاش هم ديدي که يه جوراييه ناراحت نشو. آخه اونوقتا هيچ کس به من نميگفت نويسنده...

 ***********************************************

ياري را ديدم٬
گفتمش: چه کنم تا در جوار نيکان قرار گيرم؟
گفت: دست نوازش از سرِ گرگ بر مدار.
پرسيدم: چرا گرگ؟!
مکثي کرد٬ پرسيد: کدام را بيش از سايرين دوست داري؟
گفتم اسب؛
- و پس از آن؟
- کبوتر؛
- و ديگر؟
.
.
.
سوءال بسيار کرد و جواب- گوناگون شنيد اما "گرگ" نشنيد.
گفت: هر آنچه آرام ديدي گفتي ولي از اينهمه نامي از گرگ نبردي!
گفتم: گرگ "گرگ" است!
گفت: عار نيست؛
گفتم: لايق نوازش نيست؛
گفت: لياقتش بيش از باقي است؛
گفتم: گرگ درنده است؛
گفت: گرگ درنده شد؛
گفتم: گرگ درنده بود؛
گفت: گرگ "گرگ" بود؛
پرسيدم: آخر چه؟
پاسخ کمي سکوت بود و اين کلام:


گرگ "گرگ" بود نوازش نديد "گرگ" شد...

 

oliera, خيلي وقت پيش

لینک