PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   ميخوام بخوابم   

ديروز صبح ايليا اولين روز مهدکودکش بود و وقتی مامانش ميخواست بيدارش کنه گفت: نه٬ ميخام بخوابم.... بعد هم دستاشو گذاشت زير صورتش و به پهلوی راست خوابيد و پاهاشو جمع کرد تو شکمش (درست همون جور که من از خواب بيدار نميشم)

*******************************

ديروز عصر من زودتر رفتم مهدکودک دنبال ايليا و باز هم من و ايليا براي چند ساعت با هم تنها بوديم. ايليا خوابيد و من با اينکه در حد مرگ خسته بودم نتونستم بخوابم و تا خواستم بخوابم ايليا بيدار شد. از فرط خواب سرگيجه داشتم...
- ايليا بخواب
- باشه٬ آب ميخوام
جنازم رو از روي تخت بلند کردم و رفتم آب خنک آوردم٬
- حالا بخواب پسرم
- نه نميخوام
- پس اجازه بده من بخوابم
- اجازه نميدم٬ پاشو بريم بازي کنيم٬ پاشو
- يه کوچولو بخوابم٬ ساعت رو نگاه کن ساعت هفت که شد بيدار ميشم٬ تو رو خدا فقط ده دقيقه٬ هفت بيدارميشم
- پاشو٬ هفت شد٬ ساعت هفته
- ايليا! اين بستني زمستوني رو ميدم بهت به شرطي که اجازه بدي بخوابم٬ باشه؟ اجازه ميدي؟
- بستني زمستون بده
- خوب حالا من بخوابم
- نه نخواب٬ پاشو بازي کنيم
- اِ اِ اِ , من که بستني زمستوني بهت دادم
- من مسواک کردم بابا بهم بستني زمستون داد*
- نه٬ اون بستني رو بهت دادم که اجازه بدي بخوابم
- نه اجازه نميدم
- همين جا بخوابم٬ کنار تو
- نه٬ عرق ميکني٬ مريض ميشی٬ نخواب٬ من دوسِت دارم**
.
.
.
با خودم گفتم صبر ميکنم مامانش بياد بهش ميگم مواظب ايليا باش من يه ده دقيقه بخوابم
مامان ايلي هم خسته تر از من اومد و بهم گفت:
- من دارم ميميرم از خستگي٬ مواظب ايليا باش من يه ده دقيقه بخوابم

 

* من برای تشويق ايليا بعد از کارای خوب (مثل مسواک کردن و جيش کردن) بهش جايزه ميدم (اصل پاولف)

**  (اينو تازه ياد گرفته و آخرين تير ترکششه وقتي من در برابر خواستش زياد مقاومت کنم ميگه آخه من دوسِت دارم)

*******************************

مربي ايليا به مامان ايليا گفت: چقدر باباي ايليا خوبه... انگار تو عالم بچگي مونده يا بچه بودن يادش نرفته...  وقتي با ايلي بازي ميکنه اندازه ايلي کوچيک ميشه...


اگر خودم اونجا بودم بهش ميگفتم کاش ميشد هممون اندازه ايلي کوچيک باشيم٬ به همون بزرگواري...


 

لینک