PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   ميترسم   

معمولا ترسِ ما آدما ناشی از ندونستنه و يا زاييدهء افکار خودمون٬ مثل ترس از شب٬ ترس از مه٬ ترس از تنهايی٬ ترس از مرگ...


دیشب درِ بالکن که به اتاق باز میشه رو باز کردم و به مامانِ ایلیا گفتم ببین چه بوی دودی میاد! اون هم گفت آره٬ چقدر هوا آلودست٬ وای زودتر اون در رو ببند دود اومد توی خونه...


ایلیا خیلی با محبت شده بود و از بقلِ من و مامانش جدا نمیشد.


- بابایی بریم تو اتاق بخوابیم؟
- نه اینجا بخوابیم
وقتی میخواست بخوابه با اصرار میگفت: منو محکم بقل کن
تا مامانش یه کمی ازش فاصله میگرفت میگفت منو بقل کن.
متحیر مونده بودیم این بچه چش شده.
- بابایی چی شده؟
- میترسم
- آخه از چی میترسی؟
- بقلم کن
- از چی میترسی؟
- محکم بقلم کن
- بابا جون چیزی شده؟
- می ترسم
- از چی؟
- دود اومده تو خونه...

لینک