PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   بُزکش   

سلام به پسر گل بابا
ميگم اونوقتا که حرف نميزدي واقعا روزگاري بودا...!!!!!
بابايي من به چه زبوني بهت بگم که شب بايد زود بخوابم؟ آخه اگر همينجوري پيش بره منو بيرونم ميکنن!
قبول دارم که من و شما بيشتر بايد با هم صحبت کنيم ولي چه اصراري داري که اين کارو ساعت 2 شب انجام بدي؟
*********
دیشب ساعت 12:30 آقا ایلیا اومد پیشم و گفت: پاشو میخوام بُزکش بکنمت
- چیکار کنی؟
-پاشو میخوام بُزکش بکنمت

-چی؟

-پاشو٬ بُزکش بکنمت

بله جریانش تقریبا شبیه «خورشید ستاره است» بود.
بنده یک ماه پیش چند تا فن کشتی به ایلیا یاد دادم و آقا ایلیا دیشب یاد اون فنها افتاد و همه اونها رو رو بابايی اجرا کرد اون هم به مدت يک ساعت٬ هر چی ميگفتم بابا من خسته شدم کافيه... در جوابم ميگفت: کافی نيست٬ ميخوام بُزکشت کنم...

خلاصه آقا ايليا هی ما رو بزکش ميکرد و يه خممون رو ميگرفت و ما هم نمايشی نقش زمين ميشديم و البته با هر بار زمين خوردن بنده٬ دادِ همسربانو به آسمون بلند ميشد که: مردم خوابن٬ بَسّه ديگه....

 

کشتی خوبه ولی دوست دارم ايليا نظريه پرداز فيزيک بشه

لینک