PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   يک عيد يادآور يک سال   

امروز یه روز تازست
بابایی! عیدت مبارک٬
نمی دونم این روزهای خدا با چی مسابقه میدن! هی میان و هی نیومده باز میرن و تا چشم به هم بزنی میبینی بهک! بازم اومده پشت در خونت.

یادمه اون وقتا که از تو یکی دو سالی بزرگتر بودم هی می گفتم: ای خدا! میشه من هم یه روزی برم مدرسه؟ خدا هم خیلی زود جوابمو دادو هنوز خواهشم تموم نشده بود که مدرسه ای شدم. اگر اشتباه نکنم دیروز بود.


بعد با خودم گفتم میشه یه روزی برم دانشگاه و نمی دونم چند لحظه بعد در حال دفاع پروژه parabolic through solar power plants بودم.اگر اشتباه نکنم دیروز بود.


اون وقتها به خدا گفتم که کاش زودتر عروسی کنم و بعد یبارکی دیدم تو بقالی علی آقا دارم پوشک مای بیبی زرد میخرم. اگر اشتباه نکنم دیروز بود.

کاش بتونم تو رو تو لباس دومادی ببینم. این رو یواش گفتم چون خدا جنبه نداره یه وقت دیدی آرزوم رو شنيد و  همین فردا دوماد شدی و خوب ضایع میشه که دوماد  پوشک داشته باشه. هی من میگم بابایی زودتر جیشتو بگو هی تو نمی گی.


راستی یه چیزی هست که حتما اتفاق میفته. اون هم همون شتریه که قراره بیاد جلوی در خونم بخوابه٬ شايد هم همين الان اونجا خوابيده باشه. اون روز بايد برم.

اگر اشتباه نکنم اونروز فرداست...

لینک