PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   دوستت دارم   

بابایی قشنگم،
بابای ناز من،
تو نمیفهمی، تا بابا نشی نمیفهمی که چی به من گذشت
باور کن اون شب من تو آسمونا بودم، رو ابرا، اصلا حس می کنم یه جورایی پیش خدا بودم
اصلا انتظارشو نداشتم
ایلی بگم؟ جون بابا؟
آخ من فدای تو با اون غرورت که همه رو کلافه میکنه...


چند شب پیش طبق معمول مامان ایلیا خواب بود و اینجانب یعنی بابایی مجبور بودم با ایلی سر و کله بزنم بلکه بخوابه.
خیلی با هم صحبت کردیم و من هم هر چند ثانیه تو گوش ایلیا می گفتم که: بابا یواش!! الان مامان بیدار میشه دعوامون میکنه

 و خوب پسر گل بابا هم برای دو تا سه ثانیه حرفم رو گوش میکرد که خوب برای خودش رکوردیه تو حرف شنوی.
خلاصه بعد از یکی دو ساعت صحبت خسته شدم و به ایلی گفتم: خوب بابایی دیگه بخوابیم. بعد صورتش رو بوسیدم و خیلی آروم تو گوشش گفتم: "دوستت دارم بابایی"
بعد چشمام رو بستم. بعد اون چیزی که بیهوشم کرد اتفاق افتاد٬

ایلیا خیلی آروم اومد و گوشه لبم رو بوسید و خیلی آرومتر تو گوشم گفت:"دوستت دارم بابا"

واااااا.....ی خداااااا..... شکرت

لینک