PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   بهار با عطر بهار نارنج   

 

نوروز امسال توی دو هفته، سه بار به مازندران سفر کردم:

سه روز اول عید برای ولیمه ی حج سفر اولمون بود. نقلی و قشنگ و من اما خجل از یک کار نکرده... خدایا نزار حسرت روز عید رو بخورم... اما خوردم

سه روز قبل از عید عموی بزرگوار کوچکترم عمل داشت. همون عمو که با هم پیکر بابابزرگ رو دفن کردیم. همون عمو که دوماد حسن جون منه.

روز چهارم فروردین عیادت عمو رفتم. حالش خوب نبود و من اما عین یک پزشک حرفه ای به زن عمو دلداری می دادم: همش طبیعیه، ایشالا بدنش برمی گرده. فلانی و فلانی همینجوری بودن

آخه چند تا پزشک حرفه ای دیگه وقت عمل گردن عمو، شریان اصلی خونرسانی به مغز رو قطع کردن و بدن عمو از سمت چپ کاملا فلج شد.

آخرش نفهمیدم که عمو متوجه حضور من شد یا نه، اون دستش که حس داشت رو تو دستم گرفتم و نوازش کردم: عمو سلام، اولیرام، عمو زودتر خوب شو... خواستم بهش بگم که محکم باش جان مادرت، اما نگفتم. دیگه خودش باید عقلش برسه که محکم باشه.

روز پنجم فروردینه، هوا بی نظیره، اصطلاحا دونفرست. خوب امروز ساعت 3 مرخصی ساعتی می گیرم و میرم بیمارستان، اصولا نه کاری واسه انجام دادن دارم نه حالی.

ساعت دو و ده دقیقه بعد از ظهره، که داخلیم زنگ می خوره. بابا جون پشت خطه و توی صداش یه هیجانه:

-          سلام بابا

-          سلام

-          بابا خیلی کار داری؟

-          نه، چطور؟

-          بیمارستان به کمکت نیاز دارم

هنوز که وقت ملاقات نیست، نکنه برای عمو اتفاقی افتاده باشه، نه احتمالا حالش بد شده و بابا برای جابجا کردنش و انجام پیگیری کارهاش به مشکل خورده. شاید هم حال عمو بهتره، شاید... یعنی چی می تونه باشه...

-          خیره ایشالا؟

-          آره بابا خیره...

و خوب هیجان صدای بابا و جوابش آشوب دلم رو کمتر کرد

ده دقیقه بعد نزدیک بیمارستان بودم و ده دقیقه هم دنبال جای پارک

-          الو بابا من توی بیمارستانم

-          بیا به طرف آسانسور

تا به آسانسور رسیدم بابا و همکارش با آسانسور رسیدن همکف، با هم سوار شدیم.

خوب خدا رو شکر بابا صورتش ناراحت نیست و داره لبخند میزنه

-          بابا جان چی شده؟

بعد صحنه ای اتفاق افتاد که به مدت سه روز با یادآوریش، های های گریه کردم و الان هم نمیدونم چرا کیبورد و مونیتور رو نمیبینم، باز هم چشمام بارونی شده.

بابای زیبای من یه لبخند قشنگ زد به پهنای صورت، آسانسور که به راه افتاد اما لبخندش بوی غم گرفت، لبش لرزید و گوشه های لبش پایین اومد دستاش رو از دو طرف باز کرد و بهم گفت: بغلم کن.

اگر توی آسانسور نبودیم خیلی از بابا دورتر می شدم، از بابا دور شدم تا بغلش نکنم، نمیخواستم باور کنم، چشمام گرد شد، لبام بوی غم گرفت، صدام می لرزید: نه بابا نگو، بابا نگو، بابااااا......

در آسانسور باز شد، یه پدر و پسر توی آغوش هم زارزار گریه می کردن و همکار پدر هم با چشمایی خیس نظاره گر همدردی و اشک و شونه های لرزان اون دو تا بود که خیلی آهسته زار میزدن تا بیمارای بخش آی سی یو قسمت کنسر بیمارستان امام، اذیت نشن، پسر گریه می کنه و میگه عمو... پدر فریاد خاموش داداش داداش رو لبشه. پدر و پسر به سمت یه برانکارد رفتن که یک انسان پیچیده در پارچه روش بود. پسر دستای جنازه رو میگیره، گرمای بدنش رو از روی پارچه حس می کنه که هنوز بوی زندگی میده اما کاغذی که روی سینه ی اون نازنینه، روش نوشته ایست قلبی، تنفسی.

خدایا یعنی میشه که اشتباه باشه. آخه بابا عاشق داداششه، آخه داداشش واسه بابای پسر میمیره، داداش کوچیک بابا و بابای پسر یه جورایی مرید و مرادن.

پدر به پسر میگه که اولین کسیه که بهش اطلاع داده... اما دومین نفر خودش اومد، خواهرم، با ترس و چشمایی که از اون درشت تر و لرزونتر نمیشد و خیلی آهسته با دستاش سراغ عمویی رو میگیره که تختش خالیه... عمو ناخوشتر ازونی بود که بخواد به بخش منتقل شه... چرا تختش خالیه؟ چرا بابام هی گریه می کنه میگه داداش؟ چرا داداشم هی اشک میریزه میگه عمو؟

سه تاییمون همدیگه رو بغل کردیم و زار زار گریه کردیم. گریه های خاموش. همکار بابا با دیدن این صحنه زد زیر گریه.

یه آقایی اومد، با ناراحتی بهمون تسلیت گفت، نمیدونم این چندمین بار بود که به خانواده ها تسلیت میگفت، پشت برانکارد رو گرفت و به راه افتاد... سوار آسانسور شدیم، بعد از یک سالن خیلی طولانی گذشتیم، مرد سریعتر از اونی میرفت که زانوهای لرزون من و خواهرم بتونه پابه پاش بره اما بابا دست داداشیش رو گرفته بود و می دوید... گاهی می دویدیم توی سالنی که در انتهای دورش یه برانکارد با سرعت به سمت نور می رفت و یک مرد با اون می دوید...

سردخانه... یه قفسه ی خالی... عمو با بدنی گرم روی دستای من و یا علی گویان سر خورد توی یه قفسه ی سرد... جایی که آخرین آثار حیاتش رو، آخرین گرمای بدنش رو می بلعید... بابا سرش رو کرد توی اون قفسه، دیگه مریضی دور و برمون نبود، بابا فریاد می زد به بدنی که دیگه نمیشنید، دعا می کرد و قرآن میخوند...

از سردخونه که خارج شدیم، پشت بابا به طرز غریبی خم شده بود، دیگه نمیتونست حتی راه بره، فریاد میزد: خدااااااااااا، انا لله و.... خدااااااا.... من پشتش رو میمالیدم و قسمش میدادم: بابا توروخدا گریه کن...

چجوری به مامانبزرگ بگیم، مامانبزرگ میمیره...

الو بهرام جواب بده، لامصب جواب بده... گوشیش رو سایلنته

-          الو، سلام حسن جان، چطوری؟ کجایی؟

-          همه خونه ی آقا داوودیم. همه ی فامیل اومدن عید دیدنی و داریم سفره ی نهار رو جمع می کنیم.

-          حسن جان عمو حسین به رحمت خدا رفت...

غوغای اونجا رو ندیدم که یکی دو ساعت بعد با کلی مقدمه چینی اتفاق افتاد

زن عمو و پسرعموی گلم، حمید عزیز با خانومش اومدن... ما توی محوطه بازیم، اومدن عیادت عمو طبق روال هر روز...

نمیخوان از صورتهای اشکالودمون باور کنن... رو کردم به زن عمو و با لبای لرزون و چشمای خیس: ببخشید، ببخشید، ببخشید...

تحویل پیکر عمو خیلی زحمت داشت. با بابا و حمید جون رفتیم و وارد سردخونه شدیم. باید کار تشخیص هویت رو انجام می دادیم. عمو رو از یخچال خارج کردیم. دیگه گرم نبود. صورتش رو برامون باز کردن... حمید فقط یه لبخند زیبا زد و گفت آخی، آخی......

برای پرداخت هزینه بیمارستان و دریافت اجازه ترخیص با بابا بودم... عمو عباس زنگ زد، البته من فقط از رو اسمش فهمیدم عمومه، آخه فقط صدای زوزه میومد... برای پنج دقیقه ی مداوم. گوشی رو قطع کردم، خیلی کار داشتیم، خیلی زیاد.

عموحسین نازنین قبل از ما به ساری رسید، ما که به خونه ی عمو رسیدیم قیامت شد...

عمه و مامانبزرگ یه جمله بهم گفتن: پسر، سفرت کوتاه شد، رفتی و اومدی...

صبح روز ششم فروردینه، عمو جون رو تحویل گرفتیم و رفتیم آرامگاه ساری، مستقیم به غسالخونه... چه بدن زیبایی داری عمو، چقدر رشیدی... به قول بابا که داداش حسین عجب ماهی خوش اندامی بود...

عمو چرا اینجوری تیکه و پارت کردن؟

غسال دستکشهاش رو دستش می کنه، لیف و صابون، غسل با صدر و کافور... دستکشاشو درمیاره، بینی و دهان عمو رو پر می کنه.

عمه کوچیکا میان تو، خواهرم میاد... هیچ کس تو حال خودش نیست...

عمو رو بلند میکنیم، حالا وقت کفن کردنه.

یه گوشه ایستادم، به مویه ها و فریادها نگاه می کنم و با دوربین از بعضی از این حالات عکس می گیرم. یکی باید محکم باشه. یکی باید دورتر وایسته و تماشا کنه، یکی باید این روزا رو به خاطر بیاره...

بابا میره و پای داداش کوچیکش رو که از کفن بیرون مونده می بوسه...

وقتی کفن کل بدن رو فرا میگیره همه ی گریه های آروم و ناباور تبدیل به فریاد میشه، حالا داریم باورش می کنیم.

عمو رو "لا اله الا الله" گویان به آمبولانس منتقل می کنیم...

یک شهر برای تشییع عمو اومدن، به عمرم این همه جمعیت رو برای تشییع ندیده بودم، فاصله ی بین دو میدون شهر پر بود از جمعیت

کفشها و جورابام رو در آوردم، وارد قبر شدم، اتفاقا آخرین بار هم من و عمو با هم توی قبر بودیم، اون بار هر دومون گریه می کردیم و یا علی می گفتیم و بابابزرگ رو توی قبر میگذاشتیم، اما این بار من تنها بودم و یا علی می گفتم و عمو اصلا کمکی نمی کرد، فقط سکوت کرده بود و به تقلاهای من و حمید برای جابجا کردن بدنش نگاه می کرد.

-          اسمع افهم حسین ابن محمد... ان الموت حق... افهمت یا حسین؟...

 

 

عمو تمام شد...

چه بوی بهار نارنجی میاد

 

لینک