PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   هنوز برنگشتم   

دو سال گذشته و من هنوز دست و دلم به نوشتن نرفته.

بابایی امروز داره میره مسافرت.

بابایی من دیگه داره میره کلاس سوم دبستان، و این همون فرشته ایه که می خواست یه عروس براش بگیرم و روش خامه بریزم تا اونو بخوره. همون فرشته ای که به "قلم مو" می گفت "قاقایامون". همون که عاشق رفتن به همجایه بود. این آقا امروز از مشکلات فرهنگی جامعه صحبت می کنه و علاقش به کار کردن در ناسا. الان مدتیه که وقتی سوالی ازم میپرسه در خیلی از موارد بهش میگم "نمی دونم، بزار تحقیق کنم و جوابت رو بدم"

امروز یه اسم آشنا دیدم. امروز به یادم افتاد که روزی روزگاری بابایی کلی بابایی بود. این شد که این دو خط رو نوشتم. به این امید که برگردم.

من هم بزرگ شدم. من هم بیشتر فکر میکنم.

لینک