PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   سفر   

ایلیا جون بابا سلام

به من که خیلی خوش گذشت، روزهای زیبایی بود.

آقا ایلیا افتخار دادن و توی یکی از مأموریت هام همراهیم کردن. یه مأموریت پنج روزه به بندر عباس. ایلیا خیلی خوشحال بود که قراره پنج روز خونه عمه بمونه. بعد از چند روز از بابای ایلیا خواسته شد که یک هفته بیشتر بمونه. ایلیا خیلی خوشحال بود که قراره دوازده شب (یا به قول خودش دوازده بار) بمونه. چند روز بعد باز هم دو روز به سفرمون اضافه شد و ایلیا خوشحال بود که چهارده بار خونه عمه میمونه.

دیشب توی مسیر بازگشت از قشم به بندر ایلیا خیلی ناراحت بود که فقط دو روز دیگه باید اینجا باشه.

- من دوست داشتم بیشتر بمونیم

- پسرم ما خیلی اینجا بودیم، چهارده روز...

- نه خیرم چهارده خیلی کمه

- ایلیا ما چند تا دنیا داریم؟

- سه تا

- خوب چهارده که خیلی از سه بیشتره. حالا دیدی بابا؟

-  نه خیرم، خیلی کم موندیم.

- خوب ایشالا عید باز هم میایم.

- چند تا بخوابیم عید میشه؟

- خیلی زود، پنجاه تا دیگه

- حالا دیدی؟

********************

ایلیا، گاهی وقتا از خدا میخوام که خدا بینی بعضی از بنده هاش رو دو سه سانت بزرگتر می آفرید. اونجوری شاید اونها  دو سه سانت آینده نگرتر می شدن.

بابا جون! سعی کن افق های دور رو ببینی. نترس از سختی امروز که لازمه راحتی فرداست.

لینک