PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   مردی که عاشق کوچیکیهاشه   
من و ایلیا و مامان ایلیا داشتیم فیلمای دوره شیرخوارگی ایلیا رو میدیدیم.

فیلم به جایی رسید که مامان مامان ایلیا یه کامیون بزرگ که واسه ایلیا خریده بودم رو به خاطر لج کردن نوه پسریش از ایلیا میگیره و میده به اون.

خداییش دوباره عین 5 سال پیش شاکی شدم. خلاصه من هم داشتم می گفتم که تا آخر عمرم این کار مامانت رو نمیبخشم و ... یه باره دیدم اشک تو چشمای ایلیا موج میزنه. یواشکی به مامان ایلیا گفتم این بچه چرا بغض داره؟ گفت نه چشاش همیشه همینه. یه نیگا به لب ایلیا انداختم دیدم میلرزه... (باز هم صدای ایلیا عوض شده بود). بقلش کردم و گفتم بابا چی شده؟

مامانش می گفت تقصیر منه که اون خاطرات رو دوباره به یادش آوردم.

-          بابا!!! چرا گریه می کنی؟

-          آخه من خیلی کوچیکیام رو دوست داشتم. دوست داشتم همونقدری می موندم و هیچ وقت بزرگ نمی شدم.

-          ولی بابا جون همه چیز توی این دنیا بزرگ میشه. من هم اندازه تو بودم اما اصلا ناراحت نیستم که بزرگ شدم. آخه الان تو رو دارم. تو هم وقتی بزرگ شی میتونی یه بچه مثل خودت داشته باشی.

***********************

-          من خیلی دوست دارم زودتر پیر شم برم اون دنیا پیش خدا...........

یکی به این پسر ما بگه که این حرفا رو از کجاش در میاره...

 ***********************

-          من دو دنیا دوستت دارم

-          من سه دنیا دوستت دارم

-          سه دنیا که نداریم

-          چرا داریم، یکی این دنیا، یکی بهشت، یکی هم جهنم

***********************

من و ایلیا دعوای شدیدی داشتیم و دلیلش هم یه بازی کامپیوتری بود. ایلیا روی من دست بلند کرد و بهم فحش داد و خیلی تلاش کرد که به جای عملم ضربه بزنه. {راستی من دو هفته پیش اون عملی که قرار بود انجام بدم انجام دادم و الان هم روده هام رفتن سر جای خودشون} من هم ایلیا رو بردم توی اتاقش و گفتم همونجا بمونه و به کارش فکر کنه. من هم در اتاقش رو قفل کردم و پشت در منتظر موندم. خیلی نگرانش شدم. از روی بالکن به اتاقش نگاه کردم و دیدم که یه کوه از همه عروسکا و اسباب بازیاش اون وسط درست کرده و خودش هم روی تختش نشسته.

بعد از مدتی اومد پشت در و فریاد زد: "من جیش دارم" من هم در رو باز کردم و با اخم بهش گفتم که بره دستشویی و وقتی کارش تموم شد برگرده توی اتاقش.

همین کار رو کرد اما با شیطنت توی چارچوب در اتاقش ایستاد و با ماشین کنترلیش بازی کرد، ماشین توی پذیرایی ویراژ میداد. توجه نکردم. اومد بیرون و خنده شیطانی به لبش بود که یعنی "دیدی شکستت دادم" نمی دونستم چه کار کنم. بهش گفتم: "من بهتون گفتم که بری توی اتاق و بیرون هم نیای، اگه نمی تونی اینکارو کنی من در رو قفل می کنم. بعد هم با عصبانیت تا اتاقش راهنماییش کردم و در رو قفل کردم. مونده بودم چیکار کنم. یه لحظه فیوز چراغ ها رو قطع کردم. ایلیا در حالیکه سعی می کرد لرزش صداش مشخص نشه گفت: "بابا، چراغ اتاق خاموش شد" صبر کردم تا دو بار این جمله رو تکرار کنه، بعد خیلی جدی رفتم در اتاقش رو باز کردم و گفتم حالا که این طور شد میتونه از اتاقش بیاد بیرون. خودم هم رفتم روی راحتی کنار تلویزیون نشستم.

بعد از چند لحظه ایلیا در حالیکه سرش پایین بود اومد پیشم.

-          الان اومدی عذرخواهی کنی؟

با حرکت سرش تأیید کرد.

گفتم: برای عذرخواهی کردن خیلی چیزا میشه گفت مثل: "ببخشید، متأسفم، از اینکه اینکار رو کردم عذر می خوام، معذرت میخوام..."

ایلیا هم رو کرد بهم گفت: "خوب ببخشید، آخه کلماتش کمتره"

***********************

دیشب برنامه ای داشتیم. ایلیا ساعت 5/5 عصر تو راه خونه خوابید و 4 ساعت بعد دقیقا وقتی من اراده کردم بخوابم بیدار شد. دیشب ساعت 1 خوابیدم...

***********************

این هم چند تا عکس:

توی این عکس من یکی یکی اعداد انگلیسی رو نوشتم و ایلیا هم بدون کوچکترین مکثی با اونها این نقاشی ها رو می کشید.

 بازی با اعداد

این ها هم که بدون شرحه:

بیمارستان بعد از عمل

لینک