PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   بهار هم موسویه...   

روز زنجیر سبز بود

مردم شعار می دادند...

ایلیا روی دوش من نشسته بود

ایلیا با صدای ظریفش با جمعیت زمزمه می کرد

- احمدی بای بای، احمدی بای بای

ایلیا نمی دونست که شاید این خداحافظی یه چند روزی طولانی تر بشه، اما مطمئن بود که بالاخره اون روز میاد

مردم شعار می دادند

یه قسمتی مردم یه شعاری دادن، ایلیا سرش رو آورد پایین و با ناراحتی در حالی که توی چشمای قشنگش یأس موج می زد و صداش از بغض میلرزید گفت:

- بابا! یعنی من هم با احمدی نژادم؟!؟ آخه من هم بی سوادم دیگه؟؟

گفتم نه، اما ایلیا قانع نشد و باز پرسید...

- نه بابا جون، اینها منظورش این نیست که هر کی که بی سواد باشه طرفدار احمدی نژاده، منظورشون اینه که اونایی که طرفدار احمدی نژادن بیشترشون بی سوادن.

شاید بهتر بود براش توضیح میدادم که کلا این شعار درست نیست، هر کسی مختاره به هر کس که می خواد رأی بده...

- بابا چمن ها هم طرفدار موسوی هستن، برگ درختا هم موسوی هستن، خود درختا هم موسوی هستن، بهار هم موسویه... احمدی نژاد چه رنگیه؟

- قهوه ای

- اه این پرچم ایران رو داشت...

- نه بابا! پر چم ایران مال همه مردم ایرانه، هیچ وقت نباید از این پرچم بدت بیاد، همیشه باید عاشق این پرچم باشیم

*************************************

فردای روز اعلام نتایج...

- بیا ببین اینا تو تلویزیون چی میگن؟!!!!!!!

مامان ایلیا بود که مات و مبهوت نگاهم می کرد...

- می دونم، تا ساعت ٣ بیدار بودم... تقلب شده...

مثل بیشتر مردم ایران که مطمئنا خیلی بیشتر از سیزده میلیون و سیصد و هشتاد و هفت هزار و صدو چهار نفر بودند مات و منگ راهی شرکت شدم. بین راه یه راننده دیگه که اون هم احتمالا حالی بهتر از من نداشت از پشت  با ماشینم برخورد کرد. -حواست کجاست؟ سوالم اصلا خشن نبود و ای کاش حتی نمی پرسیدم، حواس اون هم در ناکجایی معلق بود مثل من.

**************************************

یه همسایه ای داریم که کلا ذوبه...

به شوخی برام شیشکی کشید

گفتم مگه با تقلب به جایی برسین

گفتم...

خدا رحم کرد که شلوارک پام بود و پاچش دور از دسترس...

گفتم :من با احمدی نژادی ها مشکلی ندارم، من با احمدی نژادها مشکل دارم...

*************************************

دوشنبه وقتی از یادگار وارد خیابون آزادی شدم نفسم بند اومد... همه غرورم با قدرت بیشتری به من برگشت... وقتی از یک باکس بالا رفتم و جمعیتی که از زیرگذر یادگار میگذشتن رو دیدم بالاخره قفل دهنم باز شد، فریاد زدم خداااااااااااااا...

ساعت حدودا 8 بود که تصمیم گرفتیم میدون آزادی رو ترک کنیم... از داخل کوچه در چند متری ما صدای شلیک اومد و نیم ساعت بعد هجوم ماشینهای امداد بود...

**************************************

خواهر کوچیکم روز 18 تیردر حالیکه توی ایستگاه تاکسی بود مورد حمله سگ های چماق دار قرار گرفت... بازوش خیلی کبود شده... اگه ورزشکار نبود حتما دستش میشکست. بشکنه دست و پوزه گرازی که دستت رو کبود کرد...

بابا ناراحت بود...

بابا سی سال پیش انقلابی بود

سی سال پیش ساواک دنبالش بود

سی سال بعد ساواکیهای کراواتی که هفت تیر داشتن جاشون رو دادن به ساواکی هایی که چماق دارن

رو کردم به بابا که مبهوت بود و مغموم و گفتم: بابا پشیمون نباش از حرکتی که سی سال پیش انجام دادی، من هم اگه اونجا بودم همینکار رو می کردم... اون روز شما بهترین تصمیم رو گرفتین.

و حالا امیدوارم که ما هم بهترین تصمیم رو بگیریم

البته من وقتی شنیدم که خواهرم باتوم (البته درستش باتونه) خورده خندیدم، می دونستم اون موجودات حتما بی نصیب از کتک نموندن...

ایلیا کبودی بازوی عمش رو دید... ساعت ها چیزی نگفت... دیشب اما بالاخره حرف زد:

- بسیجیا قبلن خوب بودن با دزدا میجنگیدن، الان بد شدن که مردم رو می زنن...

این صدای نسل فرداست، فریاد فرزندان خس و خاشاک، جوانان فردایی که حتما شما نمیبینیدشان...

*************************************

دوباره می سازمت وطن

لینک