PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   پروانه   

 ilia in gradpa's clothes

- پروانه

- پروانه

- پروانه

- پروانه

- پروانه

- پروانه

- پروانه

- ...

این کلمه رو از ایلیا و پارسا توی ماشین زیاد شنیدم.

یه روز دیگه نتونستم جلوی کنجکاوی خودم رو بگیرم. توی خیابون ستاری میروندم. رو کردم به ایلیا و پرسیدم جریان این پروانه چیه؟

- من و پارسا هر وقت یه چیز قشنگ ببینیم میگیم "پروانه" و هر وقت یه چیز بدریخت ببینیم میگیم "سوسک".

به دور و برم نگاه کردم و با خودم گفتم: سوسک. سوسک. سوسک...

خیلی فکر کردم اما از دهن بچه ها هیچ وقت "سوسک" نشنیده بودم.

ایلیا فهمید که من نیاز به کمکش دارم:

- پروانه، اون چراغه قشنگه

- پروانه، اون تابلو قشنگه (تابلوی راهنمایی رانندگی)

- پروانه،...

 

چشم ها را باید شست...

***********************************

ایلیا 4 تا از دندوناش رو هدیه کرده به آقا موشه

ایلیا مدرسه ای شده

ایلیا اول دبستانه

- من عاشق ریاضی و نقاشی ام

و متأسفانه اصلا حال و حوصله فارسی رو نداره و با یه خط مشق نوشتن روی راحتی ولو میشه و انگار که همین الان از 12 ساعت بیل زدن برگشته می گه: آ......ی من خستــــــــــــــــم.

یه روز یه صفحه از ریاضیش رو باز کرد و به من گفت: بابا جواب این میشه 6؟ آخه سه دو تا میشه شیش.

توی کتاب نوشته بود 3+2.

گفتم نه بابا، این جمعه ولی هنوز شما نخوندین

- اِه، این که کاری نداره، این میشه 5، این 4، این 5، این 3...

 

این خاطره رو واسه نیما تعریف کردم، بعد از کلی خندیدن گفت: "حالا خوبه فکر نکرد این علامت توانه، اون وقت می گفت سه به توان دو میشه 9."

***********************************

چهارشنبه، 18 نوامبر 2009، (یعنی دو هفته بعد از سیزده آبان) با یکی از همکارا در حال عبور از محوطه جلوی کلیسای Duomo بودیم. یکی از سیاهپوستایی که توی منطقه بودن به طرفم اومد و به زور می خواست یه نخ رنگی رو دور دستم ببنده. قد بلند و هیکل رشیدی داشت. گفتم نمی خوام، اما خیلی اصرار کرد و گفت که مجانیه. بالاخره تسلیم شدم و وقتی نخ رو دور دستم گره زد یه ناخنگیر از جیبش در آورد و اضافات نخ رو برید و بعد گفت: help to Africa

رودست خورده بودم اما با لبخند یه چند تا سکه که روی هم کمتر از سه چهار یورو میشد و ته جیبم بود بهش دادم. یارو خیلی خوشحال شد و ازم پرسید:

- Where are you from?

- Iran

- Amadinejad?!

- No, I voted for Mousavi

بعد به یکباره یک مهاجر سیاهپوست در حال گدایی توی یه شهر اروپایی دستاش رو به شکل V در آورد و با صدای بلند فریاد زد: Where is my vote? Where is my vote?

فکر نمی کنم نیازی باشه که بیشتر توضیح بدم.

***********************************

خیلی سخت می تونم بنویسم.

خیلی حرفا دارم.

بابا ایلیا... فقط می خوام به تو بگم که بچه های همسن و سال تو، توی بیشتر جاهای دنیا اصلا نگران این نیستن که رئیس جمهور کشورشون کیه. تو هم نمیخواد نگران باشی. بابایی، این غصه های بزرگ رو بزار واسه ما بزرگترا، شما نگران مشق و نقاشی و اسباب بازیات باش.

***********************************

ضیافت شامی توی لایپزیگ برقرار بود. بالاخره از بحث های فنی و مالی پروژه خلاص شده بودیم. بحث به سیاست کشیده شد. اون شب خیلی با میزبانمون صحبت کردم...

ممنونم آقای احمدی نژاد، خیلی ها توی دنیا نگران مردم ایران هستن. اگر قبلا کسی ما رو نمیشناخت و یا تصور وحشیگری در مورد ما داشت، حالا دیگه همهء بار این نگاه ها متوجه چند نفر محدود شده، حالا ما هم آدمیم...

البته این رو هم بگم که توی نورنبرگ تنها کسایی که مورد یه بازجویی سه چهار دقیقه ای قرار گرفتن دو تا مهندس ایرانی بودن (احتمالا یکیشون من بودم و اون یکی هم همکارم). خلاصه اینکه همهء زحمات شما هم به باد نرفته.

***********************************

مامانی ایلیا معلم پایه پنجم دبستانه و به خاطر ایلیا و پسر عمه ایلیا از مدرسه قبلیش اومده به یه مدرسه نزدیک خونه ما که بچه ها بتونن برن پیشش.

ایلیا هم خیلی وقتا که کلاسش تموم میشه میره پیش مامانی.

مامانی در حال تدریس بود که یه دفعه بچه های کلاسش در حد انفجار شروع کردن به خندیدن. ایلیا تا اون روز فقط این حروف رو خونده بود: آ، ب، د

پسرم این حروف رو با هم ترکیب کرد و روی تخته سیاه نوشت:

"بابا باد داد"

***********************************

 

 

لینک