PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   تولدم مبارک   

امسال اولین کادوی تولدم رو از ایلیا گرفتم.

-    ایلیا، برای بابا چی می خوای بخری؟

-    بوگاتی، نه دوژ وایپر...

و البته در نهایت یه هدیه خیلی زیبا نصیبم شد، یک کتاب شعر تا به قول ایلیا عقلم زیادتر بشه...

ممنونم بابایی. خیلی قشنگ بود. هم کادوی تو و هم کادوی داسا و از اون قشنگ تر نقاشی و تبریک تولد من به خط خودت تو صفحه اول کتاب بود.

هنوز خیلی مونده تا پیر شم اما چقدر سریع میگذره. فکر میکنم چهار سال قبل بود و آخرین روز ماه مبارک رمضان. افطار رو مهمون شرکت بودیم (هر روز). من گفتم: "چقدر زود میگذره" و یکی از همکارام بدون مکث گفت: "آره، لامصب تا چشم به هم بزنی یازده ماه گذشته و باز ماه رمضونه".

و از اون روز به چشم بر هم زدنی سه چهار تا ماه رمضون گذشته.

بابایی قدر عمرت رو بدون. خیلی وقتا با خودم فکر میکنم آخه چرا خدا با این همه استعدادی که بهمون داده فقط هفتاد هشتاد سال عمر داده و بعد به خودم جواب میدم که حالا مثلا تو تو همین مدت چه گهی خوردی؟ گاهی میگم کاش من عمر و سلامت نوح رو داشتم اما کل عمرم رو حتما کشتی نمیساختم بعد میبینم که عمر اونجوری هیچ لطفی نداره. عمر خیلی طولانی مجبورت میکنه که دلتنگ همه عزیزات بشی.

خلاصه بابای قشنگ من، عمرمون همینه و حتما باید همین باشه. من و تو فقط باید قدرش رو بدونیم و تا جاییکه میشه یه کاری کنیم که پیش خدای خودمون کمتر خجالت بکشیم.

**************

هفته بهزیستی من و ایلیا و عمو محسن رفتیم به نمایشگاه بهزیستی ساری. عمو به دوستش مهدی تو برگزاری نمایشگاه کمک می کرد و من و ایلیا هم هنر خانواده های تحت پوشش رو می دیدیم. چند نفر معلول هم بودن، ناشنوا، نابینا، معلول حرکتی.

خدایا شکرت که ما رو اینقدر سخت امتحان نمیکنی.

راستی بابا، تو هفته بهزیستی یه جمله ای رو یه جایی گفتی که خیلی برام سنگین بود "کاشکی من هم کر بودم صدای دعواهاتون رو نمیشنیدم"...

**************

این مدت علی رغم کار خیلی زیاد و سنگین کلی هم تفریح کردیم. سه چهار روز توی کوهستان و چند روز هم شمال و دریا. جای همه خالی. مخصوصا دریای شب نیمه شعبان... دریای آروم، هوای عالی، مهتاب، ستاره... شاید نیم ساعت روی آب دراز کشیدم و تو سکوت نیمه شب ستاره ها رو میشمردم.

جنگل

آش رشته توی جنگل...

دریا

لینک