PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   بغض   

- وای ایلیای قشنگ من. خیلی دلم برات تنگ شده بود
- چقدر بزرگ شدی
- چقدر قدت بلند شده
دیروز من و ایلیا رفتیم مهدکودک و مربیها دورش کردن
- سلام آقای قربانی، من همین امروز به یاد شما بودم. کار خدا رو ببین.
سودابه جون بود که ایلیا رو نوازش می کرد.
من هم واقعا دلم برای مهدکودک و سلام و خداحافظی های گرم مربی ها و اون موسیقی تند صبحگاهی و گریه و بازی و خنده بچه ها تنگ شده بود.
سه سال پیش بود که ایلیا رفت مهدکودک و سودابه جون اولین مربیش بود. یه جشنی داشتن و یه عالمه بسته های کادوی کوچولو که توش شکلات و نقل بود روی میز چیده بودن. من داشتم با سودابه خانوم صحبت می کردم که ایلیای کوچولوی من که هنوز به "قاقایامون" می گفت "قاقایامون" دو تا از اون کادوها رو برداشت. از ایلیا خواستم که یکیش رو برداره و اون یکی رو بزاره سر جاش اما مقاومت کرد. روی زمین کنارش نشستم و خیلی آروم گفتم: "ببین بابا، اگه شما دو تا از اینها برداری ممکنه از این کادوها به یکی از بچه های اینجا مثلا این کوچولو (و با دست یه پسر کوچولو رو نشون دادم) نرسه، اونوقت این گوچولو ناراحت میشه، شما که نمیخواید ناراحتش کنید". هنوز حرفام تموم نشده بود که ایلیا یکی از کادوها رو گذاشت سر جاش. وقتی از روی زمین بلند شدم دیدم سودابه خانوم با ذوق و احترام نگاهم میکنه و بعد کلی تعریف و تمجید و تعارف که خلاصه شما فلانید و بهمان و...
یه چند ماهیه که حجم کارامون خیلی زیاد شده و من و مامان ایلیا معمولا تا ساعت 8 شب شرکتیم و خوب هیچ مهد کودکی تا این ساعت کار نمیکنه. به همین خاطر ایلیا از اسفند سال گذشته مهد نرفت و مهمون خونه مامانی هاش بود.
پشت میز مشغول خوردن شام بودم. ایلیا در حالیکه یه دستش به گلوش بود و چشماش هم برق میزد به طرفم اومد.
- بابا، داشتم عکسای مهدکودکم رو نگاه می کردم یه دفعه صدام عوض شد...
اشک تو چشام جمع شد و بغلش کردم. ایلیا برای اولین بار بغض رو تجربه می کرد و من هم برای خدادمین بار.
- اشکم می خواست بیاد اما نمیومد...
دیروز وقتی رفتم دنبال ایلیا ازش از مهد می پرسیدم و اون هم با ذوق جواب میداد و اگه چیزی نمی پرسیدم میگفت که ازش بپرسم و اونقدر برام از مهد تعریف کرد تا خوابش برد:
- بچه های کلاس گفتن آخ جوووون دوست صمی... دوست مصیم... صمیمیون... دوست صمیمیمون اومد... آخ جووووون دوست قدیمیمون اومد.
- دوست جدید هم اومد کلاسمون اما اسم یکیشون رو بلد نیستم.
- رفتیم شنا، تو اون استخر بزرگه
- صبحانه نون و پنیر خوردیم
- ناهار عدس پلو اما ماست نداشت...

Grandpa's Farm

Fashion Style

لینک