PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   عکس های پست قبل: بیمارستان، تولد، بیمارستان   

bronchoscopy

Parsa, ilia, Mohammad

cake

ilia cake

cake tail

I don't wanna see you here

after cystoscopy

ilia before flight to Bandarabbass

لینک
   بابایی تولدت مبارک...   

-          سلام بابا

-          سلام پسرم، چطوری بابا؟

-          ببین پشتم و تنم توی آفتاب سوخته، برنزه شدم...

ایلیا به اتفاق عمه خانومش تشریف بردن بندرعباس... البته اونایی که ایلیا رو از نزدیک میشناسن اصلن از این اتفاق تعجب نمی کنن.

دلیل غیبت طولانی من  فقط تنبلی نبود.

-          "تصور اینکه تو توی بیمارستان باشی سخته. اصلا نمیتونم روی تخت بیمارستان تصور کنم"

-          "آخه یهویی چت شد؟"

-          "بابا بیا خودتو لوس نکن"

-          "الهی من بمیرم تو رو رو تخت بیمارستان نبینم"

-          "ببین ایلیا بابا رفته مأموریت"

-          "نه خیرم، بابا مأموریت نرفته. اگه رفته پس چرا کیفش رو نبرده؟"

-          "ایلیا شبا خیلی بیتابی میکنه، اصلا یک بار هم حرفت رو نمیزنه، دیشب رفتم پیش ایلیا دراز کشیدم که بهم گفت برو بیرون افکارم رو به هم ریختی، بعد هم رفت زیر پتو، بعد از چهل دقیقه رفتم تو اتاق و تا پتو رو کنار زدم سرم داد کشید که: مگه من به تو نگفتم دارم فکر میکنم؟ چرا افکارم رو به هم میریزی؟"

 

بابایی یه چند روزی رو بیمارستان بود و این چند روز هم تقریبا ده روزه...

روز چهارم که ایلیا اومد بیمارستان وقتی من رو توی لباس آبی بیمارستان دید یه نگاه متعجب به سرتاپای من انداخت و بعد روش رو از من برگردوند...

 

تجربه جالبی بود.

به لطف خدا الان هم که دارم اینا رو مینویسم حال عمومیم خیلی خوبه و فقط یک عمل کوچولو دارم که دنبال یه متخصص داخلی خوب میگردم. (من در ایام عید به برونشیت حاد مبتلا شدم و از شدت سرفه هام یه کمی اعضای داخلیم جابجا شدن.)

 

ایلیا هم که رفته سفر. روزی که ایلیا با اعمال شاقه و در دقیقه 6+90 تونست سوار هواپیما بشه نتونستم درست باهاش خداحافظی کنم و اصلا رفتنش رو ندیدم و البته کل اون روز رو هم اخلاقم سگی بود و یه جورایی دپرس بودم.

حالا دیشب مرتیکه زنگ زده که بابا من برنزه شدم.

پسرعمه ایلیا (پارسا) سه شب بندرعباس بود و از وقتی این بچه برگشت ایلیا می گفت "کی میریم بندرعباس سه شب بمونیم؟"

حالا این سری که خواهرم اومد تهران گفت که ایلیا رو با خودش میبره. نمیتونم حالت و ذوق ایلیا رو توصیف کنم.

-          بابا اجازه میدی سه شب بمونم؟

-          ده شب چطوره؟

-          نه، من میخوام سه شب....... مگه میشه!!!!!؟

...

-          ایلیا از دیشب همه لباساش رو تا کرده و منتظره شماست

-          مامان، من مایوم رو هم برداشتم. آخه اونجا میریم دریا

 

توی این ایام (قبل از بستری شدنم) تولد ایلیا هم برگزار شد. در روز بیست و هفتم اردیبهشت ماه، پسر گل بابا وارد ششمین سال زندگیش شد. تولدت مبارک بابایی.

 

همیشه بیست و هفتمین روز از دومین ماه سال، زیباست. البته یه جایی خوندم

A birthday is just the first day of another 365-day journey around the sun. Enjoy the trip.

بابایی خیلی زود مرد شدی. باورم نمیشه که باید دنبال مدرسه پیش دبستانیت بگردم.

پسر بابا... هیچی.

تولدت مبارک

(کلی عکس از تولد و بیمارستان و غیره آماده کرده بودم که نمیدونم این پرشین-گیگ چه مرگیش شده.)

لینک