PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   برای مامانی دعا کنيم   

-          ایلیا، این همکارم که عکسش اینجاست فوت کرده. یادته هر وقت میومدی شرکت بهت می گفت : "سلام دختر خانوم"

و ایلیا با بستن چشمهاش و حرکت سر، گفت آره...

یه مرد چهل و پنج ساله که نگهبان شرکت بود و مسئول پارکینگ. چند ماه پیش به خاطر گرفتگی عروق توی سه تا از رگهاش فنر کار گذاشتن و پنج میلیون و چهارصد هزار تومن فقط بابت فنرها ازش گرفتن و بعد از یه مدتی یکی از فنرها ایجاد عفونت میکنه، خونش رو عوض کردن... سرطان خون گرفت و بعد از کلی شیمی درمانی، در یک پروسهء کوتاه چهارماهه فوت کرد. هنوز صداش تو گوشمه.

خانومم شروع کرد به گریه کردن

-          آخه چرا؟ اون خیلی جوون بود

-          بیتابی نکن. زندگی همینه. هنوز نوبت ما نشده که واسه عزیزامون گریه کنیم.

عکس رو سر جاش گذاشتم که همکار جدیدی که الان همون مسوولیت رو به عهده داره با لهجه ترکی گفت:

-          مهندس، مرگ همکار از فامیل سخت تره. فامیل رو سالی یه بار میبینیم و همکار رو هر روز.

********************************************************

دیروز برای مأموریت به یزد رفتم. توی محوطه کارخونه پسرداییم باهام تماس گرفت:

-          عمه چی شده؟ چرا angio کرده؟!!!

پسردایی من دو تا عمه داشت، یکیش خاله من که تو سن سی و سه سالگی فوت کرد و مادر من. خوب از اونجایی که خاله حدود بیست و اندی سال پیش فوت کرد احتمالا منظورش مادر من بود...

-          آنژیو؟ مادر من؟ من خبر ندارم، الان یزدم. خداحافظ

برای سلامتی مامانم دعا کنین. زنگ زدم به موبایل پدرم

-          سلام بابا

-          سلام بابا جان، الحمدالله عمل خوب انجام شد. همین الان از اتاق عمل آوردنش

-          عمل؟؟

-          خبر نداشتی؟ خدا منو ببخشه

-          مامان میتونه صحبت کنه؟

-          ...ه، میتونی باهاش صحبت کنی؟

-          سلام مامان

-          سلام مادر

-          باز سر منو دور دیدی مریض شدی؟

مامان خندید...

*****************************************

این چند روز که نبودم ایلیا خونه مامانی صایابه (مادر خانومم) بود.

-          مامان، پس کی میریم خونه؟ دلم برای خونمون تنگ شد

-          چرا؟

-          آخه اینجا که کسی منو نمیبره خرید. تازه بابام هم که نیست

-          اگه خونه مامانی زیبا باشی هم دلت برای خونه تنگ میشه؟

-          نه

-          خوب بابا اونجا هم نیست

-          خوب نباشه، عمه هام که هستن. عمو که هست

-          چرا خونه مامانی رو اینقدر دوست داری؟

-          آخه پارسا (پسر عمه ایلیا) میاد اونجا

-          خوب محمد (پسرخاله ایلیا) هم میاد خونه مامانی صایابه

-          خوب به چه دردم میخوره؟!

من احتمالا خیلی موجود رذلی هستم، آخه کلی با این دیالوگ حال کردم

*****************************************

امروز ایلیا اومد شرکت و بعد از اینکه براش بیماری مامانی زیبا و نحوه angiography رو توضیح دادم تلفنی باهاش صحبت کرد.

ایلیا در حالی که داشت نقاشی می  کشید یه دفعه رو کرد به من و با یه حالتی که بغض و ناراحتی توش فریاد میزد گفت:

-          بابا! اگه مامانی فوت کنه من دیگه مامانی ندارم

با تمام وجود احساس ناراحتی و عجز کردم. خدا هر دوشون رو حفظ کنه.

-          خدا نکنه، تو دعا کن که زود زود مامانی خوب شه بیاد خونه

-          خودت دعا کن

-          من دعا کردم، حالا شما دعا کن

لینک
   پنج هم ميتونه عدد بزرگی باشه   

-          بابا شما دیگه مرد شدی بزرگ شدی باید تنها بخوابی

-          چرا تو همش به من میگی بزرگ شدم؟

-          آخه دیگه پنج سالته، بزرگ شدی

-          نه خیر، من اصلا بزرگ نشدم ببین: یک، دو، سه، چهار، پنج. تموم شد، دیدی زیاد نیست

-          بابایی پنچ هم خیلی بزرگه. ببین، میدونی من تو رو چقدر دوست دارم؟

-          دو دنیا

-          ایلیا دو دنیا خیلی زیاده  اما پنج از اون هم بیشتره. تازه ما یه دونه خدا داریم. پنج از یک هم بیشتره.

****************************************

-          چرا هی فرمون رو اینجوری اینجوری میکنی؟

-          برای اینکه تو تپه چاله نیفتم

-          تپه چاله چیه؟

-          ببین وقتی زمین مثل این بالا اومده باشه بهش میگن تپه و وقتی کنده شده مثل این (شکر خدا تو تهران برای این مورد مثال زیاد پیدا میشه) بهش میگن چاله و وقتی .

-          چرا بهش میگن چاله؟

-          خوب آخه اسمشه

-          چرا؟

-          چون به این میگن درخت

-          چرا به این میگن درخت؟...

****************************************

راستی آقا ایلیا بالاخره میکروسکوپ خرید. البته خیلی وقته خریده اما فرصت نشد بگم. چند روز پیش با ذوق فراوون اومد پیشم و در حالیکه انگشت سبابش روی شستش بود گفت: بابا بیا بریم مورچه رو زیر میکروسکوپ ببینیم.

من هر چی زدم تو سر این مورچه که آروم بتمرگه روی لام تا بتونیم به کشفیاتمون برسیم به خرج آقا مورچه نرفت، من هم چون هدفم ارتقاء دانش بود با کاتری که توی پکیج میکروسکوپ بود سر مورچه رو بریدم و بردمش زیر میکروسکوپ که دیدم اشتباها دمش قطع شده، این شد که در مرحله بعدی عمل، شکمشون رو از سر جدا کردیم و کلی زیر میکروسکوپ مورچه بینی کردیم. تا وقتی که بخوابیم هم آقا ایلیا یه چند تا مورچه دیگه رو مورد لطف و عنایت خودشون قرار دادند و با انگشتان مبارک سرشون رو کندن و الان کلی دانشمند هستن.

****************************************

 خوب کام÷یوتر خودم سوخته

 هنرنمایی عمه کوچیکه

 

 لااقل دیگه عشوه نریز

لینک
   سفر نزديک است...   

-          بابا! اینو که دیدیم میریم بخوابیم، باشه؟ 

-          نه، بعد از "جیمی نوترون"، "میکی موس"، بعد مسواک، خواب، مهد کودک، خونه. 

ایلیای من هم دچار روزمرگی شد...

****************************************

-          ایلیا بیا بقلم بشین 

-          نه بابا بقلم کنه 

-          ایلیا بیا بهت شربت بدم 

-          نه بابا بهم شربت بده 

-          ... 

-          بابا بقلم کن 

****************************************

-          بابا ایلیا، ما امروز یه جلسه داریم، لطفا صحبت نکن و اگر هم خواستی، خیلی یواش صحبت کن 

...

-          بابا، مهدکودک ما اومدی اصلا صحبت نکن آخه ما جلسه داریم. 

****************************************

-          بابا تو دستشویی اینقدر صحبت نکن صدات از رایزر میره بالا رییسم میشنوه 

-          مگه رییست تو رایزره؟ 

****************************************

-          بابام رو کجا می برین؟ بابا نرو 

-          مامــــــــــــــــــان. نـــــــــــــــــــه٬ مامان من

-          چرا داداشمو بردی؟ خدا خیلی زود بود، خیلی 

-          آب بریز رو صورتش 

-          لطفا مراقب اشیاء قیمتی خود باشید 

-          حبیبه؟ 

-          نگاش کن، باز برو مال مردم رو بخور، آخرش میای اینجا 

-          این جنازه مال شماست؟ 

-          فکر کنم سوخته 

-          خیلیا میان اینجا نگاه میکنن عقده هاشون خالی شه 

-          ...

-          مامان بابایی: سلام Oliera، یه تماس با آقای بلندکیش بگیر 

-          خانومش فوت کرد؟ 

-          آره... 

خانوم بلندکیش، بعد از هفت ماه کمای اختیاری (به تجویز پزشک برای درد نکشیدن از تومر مغزی) فوت کرد. یه زن شاد و شنگول و مهربون. یه مامان خیلی خوب برای بچه هاش. بچه هاش خیلی بیتابی نمی کردن، اونا هفت ماه تمرین کردن...

دیروز دو ساعت قبل از رسیدن جنازه به بهشت زهرا رسیدم. از کنار خونه های ساکت و آروم گذشتم و سعی میکردم که روی مزار کسی راه نرم.

 

خونه هایی که ساکنینش خیلی آروم بودن. بی حرف.

دیروز دو ساعت قبل از رسیدن جنازه به بهشت زهرا رسیدم. دو ساعت توی غسالخونه بهشت زهرا به جنازه هایی نگاه می کردم که از یک دالان وارد غسالخونه می شدن و از سمت دیگش ساندویچهای سفید و تمیز خارج می شد. هنوز هم بوی کافور تو مشاممه. دیروز دیگه دچار افسردگی نشدم. با خودم فکر کردم که خوب آقای بابایی، اگه خیلی شانس بیاری تو رو روی همین سنگها میشورن و بهت کافور میزنن و برات نماز میت می خونن. اگه خدا دوستت داشته باشه یکی پیدا میشه که برات مراسم تلقین رو به جا بیاره. خیلی خودخواهیه اما نمیخوام مرگ عزیزانم رو ببینم.

-          دخترم، من برات فاتحه نمیخونم، من میخواستم بهت بگم خوش اومدی... 

این نجوای پدر با دخترش بدجوری دلم رو سوزوند.

دیروز پنج ساعت توی بهشت زهرا بودم. نمیدونم چند کیلومتر پیاده روی کردم. قبرهای دو طبقه، قبرهای خانوادگی و اعیانی، قبرهایی که جز یه پلاک نداشتن، قبرهایی که سقف و دیوار و پنجره و گل و سنگ اسپانیایی اصل و میز و صندلی داشتن و مرده هایی که همشون غیر از کفن چیزی نداشتن، فارق از ظاهر خونشون.

یه چیز تو مایه های الهیه... شمال شهر بهشت زهرا

دیروز پنج ساعت دلم لرزید... خدایا میدونم آخرش اینه، چیکار کنم؟ می ترسم. همیشه از تاریکی و جاهای تنگ وحشت داشتم... دیروز باز هم یقین پیدا کردم که روح هست. آدم مرده با کسی که توی کماست خیلی فرق داره، آدم مرده یه چیزی کم داره.

ضجه های مردم داغدار دلم رو می لرزوند و برای خیلیاشون گریه کردم. وقتی به این فکر کردم که یه روزی شاید من باید پیگیر مسائل قبر و کفن و دفن و مراسم عزیزان خودم باشم بیشتر گریه کردم.

یکی از خواننده های پر و پا قرص این وبلاگ پدرمه. یکی از سه مردی که می پرستمشون و دو دنیا دوستشون دارم. خدا حفظش کنه و بهش طول عمر باعزت و صحت و سلامت عطا کنه.

عمر برف است و آفتاب تموز...

لینکهای مرتبط:

۱: نرفتم٬ نرفتی٬ رفت

۲: تولد 

 

لینک