PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   ترس های کودکی!   

- بابا این نی سفیده، شیرم سفیده، بخاطر اینکه شیر معلوم نیست
****************
به لطف webshot هر از گاهی عکس دسکتاپ رو عوض می کنم و الان هم یه آلبوم از بزرگترین پارک گل دانلود کردم
- بابا خیلی ناقلا شدی از بس هی عکساتو عوض میکنی.
****************
ما قبل از خواب کلی مناسک داریم، تا دراز میکشم ایلیا یادش میفته که گرسنه است
- بابا بیا تو یخچال یه چیزی نشونت بدم
...
- من صبونه میخوام
(منظور همون نون و پنیره)
- نون خالی با پنیر خالی
(من نمیدونم این بچه چطور رشد میکنه، فکر کنم ایلیا یه جور گیاهه که با آب و هوا رشد میکنه، آخه غیر از آب و شکلات و برنج خالی و ماست چیز دیگه ای نمیخوره)
- حالا بخوابیم؟
- آره
 تا چشامو میبندم یه باره ایلیا میزنه تو صورتشو انگاری که مهمترین کار دنیا فراموش شده و احتمالا الان خورشید سقوط میکنه میگه:
- واااای، دیدی؟ مسواک یادمون رفت
...
- حالا دیگه بخوابیم، شب به خیر ایلیا، شب به خیر مامان، goodnight everybody
- شب به خیر مامان، goodnight my dear son
...

- بابا تو چرا اینقد ماچم میکنی؟
- آخه دوسِت دارم، خوب وقتی دوسِت دارم چیکار کنم؟
- نمیدونم.
- حالا بخوابیم
- بقلم کن
- شب به خیر
- بابا! برام قلی بخون
- چیکار کنم؟
- برام قلی بخون
- باشه بابا جون، برات چهار قل میخونم... اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، قل یا ایها الکافرون...
- نازک بخون
- باشه یواش میخونم، لا اعبد ما تعبدون...
- نه نازک بخون، مثل خانوما
یاد فیلم شیدا افتادم اونجا که پارسا پیروزفر به کمند امیرسلیمانی میگه "مثل اون (لیلا حاتمی) بخون".
****************
مهران جان منو به یه بازی دعوت کرد که سه تا از ترسهای دوران کودکیم رو بنویسم.
نمیدونم چرا ولی هر چی فکر میکنم از چیزی نمیترسیدم.
ارتفاع: اصلا ترسی نداشتم. اونقدر که از یه لوله نیم اینچی آب میرفتم بالای پشت بوم خونمون که تو ارتفاع ده دوازده متری بود. تازه برای ورود به خونه و خروج از اون هم معمولا از دزدگیرهای پنجره های راه پله میرفتم روی بالکن. تازه یکی از تفریحاتم درخت نوردی و پرش از ارتفاع بوده.
حیوون: آره، خیلی از حیوونا از من میترسیدن٬ چون زیاد تشریحشون میکردم.
آتیش: خیلی کوچولو که بودم درختای خشک و چمنزارها رو آتیش میزدم و اولین کوکتل مولوتفم رو هم وقتی درست کردم که تونستم یه متن دستنویس آموزش ساخت کوکتل رو بخونم.
داستانهای وحشتناک: همه میگفتن این بچه سادیسمیه  که خواب راحت رو از بچه هامون گرفته(فکر کنم منظورشون من بودم). آخه همه بچه ها رو جمع میکردم تو یه اتاق و چراغ رو خاموش میکردم و براشون قصه مردگان و جن و بازیهای احضار جن و روح می کردم و معمولا بچه ها در حال جویدن ناخون و با چشمانی باز باز باز خونمون رو ترک میکردن و با یه پخ گفتن نیم متر میپریدن. البته راستش خودم هم یه نموره از تاریکی میترسیدم که مربوط میشد به  نیمه شب و رفتن به دستشویی خونه بابابزرگم که انتهای یه باغ کوچولو بود و یه درخت انجیر غول پیکر با یه درخت توت روی سقفش سایه مینداختن.
کتک: کی جرأت داشت از دست من عصبانی بشه. یه بار نمیدونم چیکار کردم که مامانم اومد تنبیه بدنیم کنه خطکش رو تو دستش پیچوندم و شکوندمش. معمولا هم هر کس گول هیکل ریزه میزه منو می خورد شَل و پَل میشد.
آب: برو عمو...
امتحان: آره این دیگه خودشه. هنوز هم غیر از خواب شب اول قبر هیچ چیزی منو به اندازه امتحان نمیترسونه و مریضم نمیکنه. خوب این از اولیش.
دومیش هم یادم اومد.اخم پدرم... آی می ترسیدم وقتی بابا ابروهای پرپشتشو به حالت اخم در میاورد. از خدا میخواستم روزی هشتاد بار از مامانم کتک بخورم ولی بابا بهم اخم نکنه. راستشو بخواین هنوزم از اخم بابام میترسم. ایشالا هیچ وقت کاری نکنم که ناراحت بشه.
سومیش هم یادم اومد، من همیشه از صداهای ناگهانی مثل صدای گلوله و نارنجک و امثالهم میترسیدم و میترسم (البته فکر کنم این نوع ترس تو  این مقوله نگنجه اما وقتی قافیه تنگ بیاد مولانا هم میبافه٬ let alone me...
حالا من هم از همه شما خانوم ها و آدم ها دعوت می کنم برین به دنیای شیرین کودکی و ببینین شما چه فوبیایی داشتین.(گیلاسها هم میتونن شرکت کنن...)

****************

(صلوات و وَاِن یَکاد یادتون نره)
عکس ۴ـ اندیشه از نوع ایلیایی

عکس۵- باز هم

عکس۶- من و عروسکام

عکس۷- مزاحم نشین٬ دارم هرکول بازی میکنم

صدای ایلیا۴- من جوک میگم٬ هر کی نخنده خره            (این هم متن جوک)

لینک
   عيد آمد و رفت   

خوب امیدوارم که تعطیلات عید به همه خوش گذشته باشه. برای من هم خوب بود. مخصوصا با اون اضافه کاری روزهای تعطیل عید.
رفتم شمال. بارون بود. شکوفه بود. باغ و آتیش و دود و قلیون و تبر و درخت و کلبه جنگلی و ... خیلی خوب بود فقط حیف که تو سه روز پنج تا آمپول از انواع پنی سیلین و بتامتازون و آمپول وریدی و غیره نثارم شد.
هنوز خیلی گرفتارم. سرم که خلوت شد از عکسای سفر براتون میزارم.

*******************
- بابا، من اگه پی پی حیوون ببینم مریض بالاگیر میشم... بالا میارم

*******************

- نه مامان با آسانسور نیاد،
- بابایی، خوب مامان پاش درد میگیره خسته میشه
- خوب بشه، مامان با پله بیاد
خدایا یه کم علاقه به خانومها در دل این بچه قرار بده.

ایلیا توی راه رفتن خیلی تنبله و همیشه میخواد بقلم باشه
- بابا، بق
- نه بابا جون، تو دیگه مرد شدی
- بق
- پسرم خودت راه بیا، اون وقت همه میگن ایلیای من هنوز بزرگ نشده
- بقلم کن... آخه خستـــــــــــــــــــــــــــــم
و این «خستم» رو همچین میگه که جیگر آدم و بز و گیلاس و سنگ هم  آب میشه میسوزه. وقتی هم که خسته میشم و میگم خسته شدم ایلیا یه ماچ از لپم میکنه
- حالا دیگه خسته شدم
- من که ماچت کردم!

- نه بابا، کمرم درد گرفته
- منو بزار پایین کمرتو ماچ کنم

لینک