PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   رأی به پلوخورش   

- سلام بابا

- خیلی بدی٬ اصلا دوسِت ندارم

- چرا؟ من رفتم رأی دادم

بعد انگشت رنگیم رو نشونش دادم

- چی؟

- رأی... بیا با هم درباره رأی صحبت کنیم. میدونی رأی چیه؟

- آره

- چیه؟

- تو بگو

- ببین بابا٬ وقتی چند تا آدم می خوان یه کسی یا یه چیزی رو انتخاب کنن رأی میگیرن... مثلا... مثلا تو چه غذایی دوست داری؟

- ممم... پلو خورش

- خوب٬ حالا فرض کن من کباب دوست دارم و مامان هم پلو خورش. اونوقت تو و مامان پلوخورش دوست دارید و من کباب٬ یعنی دو نفر (با انگشتم نشون دادم) پلوخورش دوست دارن و یه نفر (باز هم با انگشت نشونش دادم) کباب. حالا کدوم غذا رو بیشتر دوست داریم؟ کدوم عدد بیشتره؟ دو یا یک؟ دو بیشتره پس مامان برامون پلوخورش درست میکنه...

******************************

- بیاین میخوام براتون صحبت کنم

- درباره چی؟

- درباره چتر.

من و مامان سراپا گوش شدیم در محضر استاد

- میدونین چتر برای چیه؟ برای اینه که بارون رو سرمون نریزه خیس نشیم.

******************************

- بابا! بیا یه کاری کنیم مامان دعوامون کنه.

- چیکار کنیم؟

- نوشابه بریزیم روسرش.

مامان:

لینک
   شیرکاکائو   

- بابا! شیرکاکائو بخورم؟
- نه بابا! تازه شام خوردی، ببین ساعت الان نه و نیمه، این عقربه که بیاد اینجا ساعت ۱۰ میشه میتونی شیرکاکائو بخوری
- ساعت رو بیار پایین ببرم روی۱۰، شیرکاکائو بخورم...!

*******************
- بابا تلویزیون رو خاموش کن همسایه ها بیدار میشن میان دعوات می کنن
- چرا دعوام می کنن؟
- چون می خوان بخوابن
- بهم چی میگن؟
- دعوات می کنن
- بعد تو چیکار می کنی؟
- عذرخواهی می کنم
- چرا عذرخواهی می کنی؟
- آخه کار بدی کردیم و بیدارشون کردیم
- بهشون چی میگیم؟
- میگیم ببخشید
- بعد اونا چی میگن؟
- میگن خواهش می کنم
- چرا میگن؟
- آخه عذرخواهی کردیم
- چرا عذرخواهی کردیم؟
...

بعد آقا ایلیا هوس بستنی زمستونی کرد، در حال خوردن بستنی بود که صدای در خونه همسایه اومد.
ایلیا صورتش رو نزدیک فرش برد و آروم رو به زمین گفت:
همسایه پایینی! این صدای من نیست، صدای بستنیه...

لینک
   مامانی سايابه   

سلام بابا
سلام بابایی
غرور زیبایی داری، گاهی غبطه می خورم به عزت نفس تو.

- ایلیا می دونی مامانت کجاست؟
- آره
- کجاست؟
- تو بگو
- مامانت بیمارستانه
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، مامان من بیمارستان نیست، مامان من شرکته
- نه مامانی! مامان تو مریض نیست، مامانی سایابه مریضه، مامان شما رفته مواظبش باشه.

توی این یک هفته که ایلیا مامانش رو ندید حتی یک بار هم اسمش رو نیاورد و تمام سعیش رو کرد که وانمود کنه اصلا براش مهم نیست که مامانش کجاست.
مادربزرگ ایلیا توی بیمارستانه، یک عمل قلب باز بسیار سنکین داشته و  مامان ایلیا هم برای خدمت به مامانش و نگهداری از اون به بیمارستان رفت. چند روز من و ایلیا زندگی بدون مامان رو تجربه کردیم و همونطور که گفتم ایلیا حتی اسمی از مادرش نبرد اما همه وجودش و حرکاتش فریاد میزد که یه گم کرده داره.
- مامان!بغلم کن...
(ایلیا تا مامانش بغلش نکنه نمی خوابه)
- بابایی، مامان خوابه، بیا من بغلت کنم
- نه، مامان بغلم کنه، مامان! مامان! بغلم کن
و این «مامان بغلم کن» رو با یه لطافت و خواهشی بیان می کنه که سنگ رو هم از خواب بیدار می کنه. چند شب پیش که من و ایلیا تنها بودیم ایلیا موقع خواب رو کرد به من و گفت «بابا! بغلم کن»...

رفقای خوب ایلیا و بابایی اولیرا، برای مامانی ایلیا دعا کنید.
************************
ایلیا وقتی بعد از چند روز توی بغل مامانش از خواب بیدار شد اول یه نگاه به مامان انداخت و ناباورانه خودش رو به مامانش چسبوند و بعد ازش فاصله گرفت و هر چی مامانش التماس می کرد و صداش می کرد ایلیا نگاهش رو ازش بر میگردوند. بعد از یه مدت که حسابی مامانش رو تنبیه کرد بهش گفت «تو خیلی بدی، همش منو تنها میزاری میری...»
************************
- ایلیا دیگه وقت خوابه بابا
- نه نمیخوام بخوابم
- پسرم بخواب فردا بازی کن
- اگه بخوابم صبح شرکت نمیری؟
- نه... آه آره میرم اما زود بر می گردم
...
- بابا! خورشید خیلی بده، همش اون ور زمین رو روشن میکنه، این ور رو روشن نمی کنه.

لینک