PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   سفر   

- بابا! کوفت و بی شعور و بی عرضه و عوضی حرف بدیه، من اصلا دوست ندارم، تو هم دوست نداری؟
- نه
- نه، منم دوست ندارم، اصلا دوست ندارم...
**********************
دیروز توی جاده اتفاق وحشتناکی برای پسر پسرداییم افتاد، اونقدر وحشتناک که حالا که بیشتر از یک روز از اون جریان گذشته با به خاطر آوردن اون صحنه ها همه عضلاتم منقبض میشه و بیشتر از اون از تصور اینکه خیلی بدتر و شدیدتر از این اتفاق میتونست برای ایلیای من رخ بده.
خدایا، تورو به معصومیت این بچه ها قسم همه اونا رو حفظ کن.
دیروز توی مسیر بازگشت از شمال بعد از خوردن صبحانه این بچه از بالای یه سکو پرت شد و استخونهای دستش شکست و ساعدش 90 درجه به عقب برگشت.
چشم زخم همیشه هست، توی این چهار روز با همه فامیلا که فکر میکنم بیست سی نفر می شدیم کلی گفتیم و خندیدیم و خوردیم و رقصیدیم. لازم نیست کسی نفرین کنه، کافیه یه آه کوچیک از سر حسرت بکشه.
بابایی! همیشه سعی کن تا جاییکه میشه همه رو شاد کنی و اگر کسی امکان شاد بودن به اندازه تو براش وجود نداره از شادی تو باخبر نشه، مبادا که آه بکشه.
بابای قشنگم، من حتی نمی تونم وجود یک زخم رو روی پوست لطیفت تصور کنم.
خدای خوب من!خدا جون! خدای قشنگ! خودت ایلیا و باقی بچه ها رو حفظ کن.
**********************
راستی فکر میکنم که دلیل غیبتم هم مشخص شد.
از همه شما دوستان خوب که روز پدر رو تبریک گفتید ممنونم. امیدوارم که این روز بر شما و همه پدرا و پدربزرگای نازنین هم مبارک باشه. خدا به عزیزانی هم که پدرشون رو از دست دادن مثل رها و گیلاسی صبر بده. خدا به شما صبر بده.
باز هم امیدوارم عذرخواهی من رو بپذیرید که مدت زیادیه نظر خودم رو در مورد نوشته های قشنگتون ننوشتم.

...................بابایی

لینک
   وقتی بابا کوچيک بود   

- نه تمساح که حیوون نیست
- پس آدمه؟ حیوونه دیگه٬ بعضی از آدمها از حیوون هم بدتر میشن، مثل آدمایی که بچه ها رو کتک میزنن
- اگر آدما بچه ها رو کتک بزنن،حیوونن
*************************
- تو شبيه کوچيکياي باباتي
- نـــــــــه، باباي من بچه نيست
- شبيه اون وقتا که بابا کوچيک بود شدي
- باباي من کوچيک نيـــــــــــــــــــــــــــــــست...

*************************
بت بودن خیلی سخته، می ترسم از بیمی که رها به اون اشاره کرد "نزار این علاقه٬ بندی باشه واسه دوتاتون"

*************************
آقا ايليا٬ بايد ببخشی که به گريه ها و فريادهای تو توجه نمی کردم٬ همش تقصير اين روانشناسای کودکه که متأسفانه حق هم با اوناست. ايليا قبل از شام می خواست پفکی که در آخرين لحظه خريد ما داخل سبد خريد انداخته بود بخره و من خيلی قاطع گفتم نه پسرم اول شامت رو بخور بعد اجازه داری پفک بخوری٬ اما ايليا شروع کرد به گريه و فرياد و لجبازيهای وحشتناک و طاقتفرسای بچگانه. مامان ايليا اولين کسی بود که تسليم شد

- خوب بزار بچه پفکش رو بخوره

- ميشه رشته های منو پنبه نفرماييد؟

- آخه ببين بچه چه جوری داره زار ميزنه؟

چون با مهمونهام (برادرم و دوستش) تعارف نداشتم از پشت ميز شام بلند شدم و ايليا رو بردم روی تخت و کنارش دراز کشيدم. باهاش منطقی صحبت می کردم در حالی که ايليا گاهی جيغ می کشيد و گاهی ناله می کرد و من هم در تمام اين مدت باهاش صحبت ميکردم و نوازشش می کردم. اين تجربه اولم در کنترل لجبازی نبود اما سخت ترينشون بود. ايليا اونقدر ناله کرد که خوابش برد.

ايليا جون٬ منو ببخش٬ به قول خودت بِوَخشيد...  اميدوارم وقتی پدر شدی از من صبورتر باشي.

راستی بابا جون٬ من هم يه روزی کوچيک بودم و هنوز هم خيلی بزرگ نيستم.

آقا ايليا٬ هيچ بزرگی وجود نداره الّا اينکه يه روزی کوچيک بوده٬ غير از خدا. ديگه ناراحت نباش از اينکه بابات هميشه ديروز از امروز کوچيکتر بوده٬ مهم اينه که فردا از امروز بزرگتريم.

لینک