PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   آمپول درد داره...   

سلام بابايي!
مي بيني پسرم؟ گاهي بايد درد بکشيم٬ خيلي زياد٬ فقط براي اينکه يه درد ديگه رو از بين ببريم
گاهي بايد فرياد بزنيم٬ اونقدر بلند که گلو و حنجرمون درد بگيره تا درد دلمون تسکين پيدا کنه
اين دنياي کوچولو٬ اين دنياي خيلي خيلي کوچولو با همه قشنگياش پر از درده "...خلقنا الانسان في کبد..."

ايلياي قشنگ بابا ديروز به شدت سرما خورد و آنژين شد٬ تازه يک ماه از آنژين قبلي گذشته بود و به همين خاطر دکتر تشخيص دادکه ايلياي من بايد آنتي بيوتيک تزريقي استفاده کنه "6.3.3"
مامان ايلي گريه ميکرد:
- من نميتونم بيام٬ دل ندارم ببينم آمپول...
- دلِ تو مهمتره يا بچه؟ اين خودخواهيه٬ نه فداکاری


- سلام خانم٬ خسته نباشيد
- سلام٬ سلامت باشيد (با يه لبخند خيلي مهربون که خوب ساعت 12 شب بعد از يه روز کاری٬ خيلي کيمياست)
- ببخشيد من پسرم سه ساله است و يه آمپول 6.3.3 داره٬ شما اينجا کسي رو داريد که بتونه اين کار رو انجام بده
- بله حتما٬ ما کارمون همينه (با همون مهرباني و لبخند گرم)
- ببخشيد٬ اين اولين باره که پسرم آمپول ميزنه...
- خوب بياريدش (مي خنديد٬ احتمالا به ريش نداشته يک پدرِ زيادي نگران)
- تا حالا آنتي بيوتيک زده؟
- نه٬ عرض کردم اولين مرتبه است که آمپول ميزنه
- مي خواين تست شه؟
- حتماً٬ چون مادرش به آنتيبيوتيک حساسيت داره
-  دوست دارين از داروي بيحسي استفاده کنيم تا کمتر درد بکشه؟ به جاي آب مقطر...
- تاثير منفي روي تاثير دارو نميزاره؟ تداخل دارويي...
- نه... (ديگه خيلي واضح و بلند مي خنديد٬ جداً خيلي روحيه گرفتم از اين همه انرژي)
خانم پرستار با سرنگ تست اومد و من هم ايليا رو بيدار کردم تا يه وقت شوکه نشه
- بيدار شو بابا! خانم دکتر بايد يه آمپول به دستت بزنه٬ يه کمي درد داره ولي بعدش خوب ميشي
ايليا معني درد و آمپول رو نميدونست٬ خيلي عادي به سوزني نگاه ميکرد که به سمت دستش نزديک ميشه و فشار دستهاي بابا روي مچ و بازوي ايليا که با نزديک شدن سرنگ هر لحظه بيشتر ميشد.
سرنگ به پوست ايليا رسيد و ايلي هنوز نمي دونست چه حادثه اي در شرف وقوعه...سرنگ تا نيمه زير پوست ايليا فرو رفت و وقتي نيمه دوم سوزن وارد پوستش مي شد چشمهاي ايليا  باز تر و باز تر ميشدن و تازه اون وقت ايليا متوجه عمق فاجعه شد و چشمهاش تا جايي که ميتونست باز شد و به محض رسيدن سوزن به انتهاي مسير اون مايع دردناک زير پوستش تزريق شد...
- آخ/ آيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي...
باز هم نتونستم فشار دستم رو روي دست ايليا کنترل کنم
جالب بود٬ علی رغم درد آمپول اميدوار بودم که ايليا حساسيت نداشته باشه...و نداشت.

نوبت به آمپول اصلي رسيد٬ سينهء ايليا روي پاي مامانش بود و پاهاش توي دست عموش و من هم دستش رو نوازش ميکردم و ايليا باز هم متعجب نگاهمون ميکرد... نميدونست که آمپول فقط زير جلدي نيست...
- آخ آي...............درد داره.....................................................................
بغض داشتم٬ مي خنديدم٬ از خودم خجالت کشيدم که چرا  پا به پاي ايلي گريه نکردم٬ ياد خاطره مريم افتادم از اون آزمايشگاه و پدري که پا به پاي دخترش گريه مي کرد... احساس کردم خيلي سنگدلم.

- بابايي! ميدوني؟
- آره
- چيو؟
- تو بگو
- ببين پسرم٬ يادته ديروز به شما گفتم دستت که آلوده هست نبايد تو دهنت بزاري؟
- آره
- ولي تو يادت رفت و دستت رو گذاشتي توي دهنت٬ بعد ميکروبهاي بد که روي دسستت بودن رفتن توي دهنت و مريضت کردن
- ميکروبا کجا ميرن؟
- از توي دهنت ميرن توي شکمت٬ ميرن تو تنت٬ آقاي دکتر براي اينکه تورو خيلي دوست داره به شما آمپول داد که بزني و زودِ زود خوب شي٬ آمپول درد داشت؟
- آره خيلي درد داشت
- ميدوني چرا آقاي دکتر آمپول داد؟
- آره
- چرا؟
- تو بگو
- براي اينکه آمپول خيلي قويه
- زورش زياده؟
- آره٬ همه ميکروباي بد رو ميکشه٬ آقاي دکتر چون دوستت داشت بهت آمپول داد که زود زود خوب شي٬ الان اين آمپول داره ميکروباي بد رو ميکشه٬ تو هم ديگه دستت رو تو دهنت نزار
- اگه بزارم چي ميشم
- مريض ميشي
- الان... الان دستام آلودست؟ ميکروب داره؟
- آره
- به چي دست زدم؟
- به ماشين٬ به صندلي... حالا بخواب بابا جون٬ شب بخير٬ good night
- شب بخير٬(!) good night my dear son...

ميخواستم امروز عکس يک کيک رو بزارم که ايليا داره شمع 3 رو فوت ميکنه٬ اما نشد٬ يعني هم نشد و هم نخواستم٬ هميشه "و ان يکاد..." جواب نميده...
در هر حال الان دو سال و 364 روز و 22 ساعت  از تولد آقا ايليا در بهترين روز خدا ميگذزه و 2 ساعت ديگه٬ آقا ايليا تجربه سال چهارم زندگي رو شروع مي کنن٬ان شاءالله...
بابا جون هميشه سلامت و موفق باشي٬ مايه افتخار مني٬ دوست دارم بشريت به وجودت افتخار کنه...
تولدت مبارک

لینک
   بابایی! بابا! آقا ایلیا!   

سلام بابایی
یادمه قبل از شیرین ترین حادثه زندگیم٬ قبل از تولدت٬ می خواستم برات یه کتاب بنویسم پر از نامه...
یک نامه هم نوشتم و آن کتاب شد همان یک نامه چند سطری به تو که هنوز نبودی...

 

بابایی! بابا! آقا ایلیا! همیشه خودت باش و شاکر که ایلیایی
شکر خدا را فراموش نکن
شکر که هستی٬ شکر که خودت هستی٬ شکر که شکر می کنی٬
شکر که هستی که شکر کنی٬
شکر که شکر می کنی...

بابایی! بابا! آقا ایلیا! عاشق باش٬

عاشقِ هر چیز که خدا آفرید٬ برای من٬ برای تو٬

مثل همان باران که می بارد چون دوستت دارد٬
مثل همان برف٬
نگران خورشید هم نباش٬ دوستت دارد٬ دوست داشتن همیشه دهان نمی خواهد٬یک دل هم کافی است٬

بابایی! بابا! آقا ایلیا! عاشق باش٬

برای قمريِ پرشکسته    بغض کن
برای قناريِ در قفس    آه بکش
برای کوچ هر انسان    گریه کن
اگر هم پشه ای را از بیم گزیدن پسرت کشتی استغفار...

 

بابایی! بابا! آقا ایلیا! همه روزها زیباترین روز خدایند٬ گرانترین هدیه هستی٬

قدر بدان...

 

نمیدونم بابایی! نمیدونم چرا اینهارو میگم٬ شاید یه زنگ توی گوشم صدا میکنه٬ شاید به جایی دعوت شدم٬ شاید. حتی اگه دعوت هم نشده باشم٬ حتی اگه زنگی هم به صدا در نياد٬ حتی اگه اون مهمونی رو دوست نداشته باشم باز هم بايد برم... می خوام قبل از رفتنی که نميدونم چند ثانيه يا چند سال بعد اتفاق ميفته با تو که بهترين هديهء هستيِ من در بهترين روز خدايی صحبت کنم...

شايد فردا باشم و اگر بودم به یاد داشته باش که فردا زیباترین روز خداست٬ گران ترین هدیه هستی...
شاید فردا نباشم و اگر هم فردا نبودم به یاد داشته باش که فردا زیباترین روز خداست٬ گران ترین هدیه هستی...

و تو هميشه گران ترين هديه هستی هستی...

همیشه عاشق می مانم٬ حتی فردا...

لینک
   واسه دوست داشتن بايد دهن داشت...   

- اِ... بابا! ماه!!؟
- آره پسرم ماه
- مگه الان شبه!؟
- نه الان روزه ولي... ولي... آها به خورشيد نگاه کن ايليا نور خورشيد افتاده روي ماه و اون رو روشن کرده!!!
بايد هر چه زودتر توي يه تاريکي با يه چراغ و دو تا توپ گردش زمين و ماه و شب و روز رو براي ايليا مدل کنم...
***************************
ديشب من و ايليا رفتيم حموم...
- بابا! بابا! اين آب کثيف شده
- باشه بابايي٬ بيا بيرون من آب رو عوض کنم
ايليا رو گذاشتم روي  صندلي و خودم مشغول انجام دستور ايليا بودم که به يک باره صداي کشيده شدن يک چيز روي سراميک و فرياد ترس ايليا رو شنيدم...
ايليا روي صندلي ايستاده بود و به ديوار تکيه داد بعد صندلي زير پاش سر خورد و من نميدونم چي شد که ديدم دستم زير سر ايلياست...
از صداي جيغ و گريه ايليا مامانش سراسيمه سر رسيد و چند تا ناله نفرين نصيبم کرد
من توي اون فرصت تنها کاري که تونسته بودم بکنم اين بود که از برخورد سر ايليا با زمين جلوگيري کنم ولي خوب کمر ايليا به شدت با سراميک برخورد کرد.
خيلي سريع خودمو شستم و رفتم پيش ايليا. فقط يه سوالي برام پيش اومد که من که دستم با زمين برخورد نکرد پس چرا اينقدر دستم درد ميکنه و ملتهبه٬ مثل همون درد دستم بعد از تنها دعواي زندگيم و بعد از شکستن بيني و گونه حريفم!!
وقتي رفتم بيرون مامان ايلي گفت ببين چه بلايي سر بچه آوردي... کمرش کبود شده ابروش ديگه چرا ورم کرده؟!
رفتم کنار ايليا نشستم که خيلي آروم توي حوله دراز کشيده بود و ابروش رو ديدم که قد يه فندق ورم کرده بود و کبود بود... تازه فهميدم که چي شده... بنده وقتي در اون چرخش صد و هشتاد درجه اي شيرجه زدم و دستم رو زير سر ايليا پرتاب کردم مشتِ مبارکم رفت توي ابروي بچه...
دستم رو روي برآمدگي ابروش گذاشتم
- بابا! اينجا درد ميکنه؟
ايليا هم از درد يه چين کوچولو به پيشونيش انداخت و بعد به معناي تاييد٬ چشمهاش رو روي هم گذاشت...
از آرومي اين بچه بغض کردم...

***************************
...
خورشيد هم تو رو دوست داره مثل بارون٬ که به خاطر تو از آسمون مياد پايين٬ مثل برف...
- مگه خورشيد دهن داره؟!!

لینک
   شبّه انگور منگور   

داشتم میگفتم
خوب
دیوز (دیروز) خونه عمو بودم٬ خوب؟
آقا گرگه در نزد به... دِ... خوب؟

- خوب!
بعد در زد
کیه در میزنه؟ درو... درو با لَنَدر میزنه؟ کیه؟
منم گفتم... گفتم: شبّه انگور و منگور و حبّه انگور گفت٬ عمو گفت: کیه کیه در میزنه؟
آقا گرگه هم گفت: کیه در میزنه؟ کیه کیه در میزنه؟
تو مامان ما نیستی٬ تو گرگ ناقلایی
خودم گفتم: تو مامان ما هستی
...
بعد با... آرد سفید کرد خـــــــــــــــــــــــــــــــــوب؟
- خوب؟!
آستینشم زد بالا٬ دستش کثیف بود خوب؟
- خوب!!
گفت: دستم٬ خوب! دستش کثیف شد
بـــــــــــا آستیناش خیس شد
بعد آقا گرگه خندید... به لباسش
بعد آستیناشو زد... بعد لباس٬

آقا گرگه لباسشو در آورد٬ بعد لخت بود آقا گرگه واسه اینکه
بعد لباسای گرم پوشید رفت بیرون برف بازی کرد
- خوب؟!
بعد.... بعد... کلاه سرش نبود سرما خورد آقا گرگه
بعد آقا گرگه سرفه کرد
...
بعد شبّه انگور منگور گفتن: ای بابا! آقا گرگهء ناقلاییه٬ ای بابا!
بَعش [بعدش] آقا گرگه شبّه انگور منگورو می خورد٬ شبّه انگور و منگورو خورد٬ بعد...
شبّه انگورمنگور آقا گرگه رو هل داد
- خوب؟!!
آقا گرگه نگا کرد همه جا رو
- خوب؟
ماشینا رو نگا کرد٬ خوب؟
بعد ماشین سنگین بود بعش ماشین رد می شد٬

بعد داشت ماشین رد می شد بعد آقا گرگه ماشینو گرفت بلند کرد...

گذاشت... رو... تخت
- خوب!
تخت خودش
خوب؟
بعد گوشی اینجویی روشن شد تو اینجویی تَلَخ تَلَخ اينجويی سُر خورد
...
- عجب!!
پیش یه شبّه انگور منگور بود خوب؟
- خوب؟!
بعد... بعد... رفت دنبال شبّه انگور منگور آقا گرگه ...اینجوری همه جا رو نگا کرد
بعد آقا گرگه...اون... اون چه جوریه؟
- شلواره...مامانی دوخته
- این برای کی دوخته؟
- برای من دوخته؟؟!!!! آره؟
- برای کی دوخته؟
- برای ایلیا جونِ بابا
- اِ... این... این مامانی برای کی دُرُ... دوخت؟
- برای ایلیا جون
- اینو کی... مامانی برای کی دوخت؟
- عرض کردم برای ایلیا قشنگِ من
- برای تو دوخت؟
.
.
.

لینک
   دوباره سلام بابايی   

یک سال و چهل و سه روز پیش٬ oliera با این نوشته وارد عرصه وبلاگ شد...

 

سلام بابايی

«تو نميفهمي٬ تا بابا نشی نميفهمی که وقتی بچه آدم به صورت خودش چنگ ميندازه و خودشو زخمی ميکنه٬ همه وجودت مملو از درد ميشه...»باباييت راست ميگفت٬ من نمی فهميدم. تو   هم نميفهمي٬ تا بابا نشی نميفهمی که وقتی بچه آدم به صورت خودش چنگ ميندازه و خودشو زخمی ميکنه٬ همه وجودت مملو از درد ميشه...بابات راست ميگه ولی خيلی مونده تا تو بفهمی. ميدونم خيلی از کساييکه اينو ميخونن (اگه خيلی باشن) اونهام نميفهمن٬تا بابا نشن نميفهمن که وقتی بچه آدم به صورت خودش چنگ ميندازه و خودشو زخمی ميکنه٬ همه وجودشون مملو از درد ميشه...
اين هم از اون حديثهای مسلسله که هيچ کس نه اولشو ميدونه نه آخرشو.
ولی من وسطشو ميدونم٬ شايد بيست٫ سی يا شايدم چهل سال ديگه توی يه چيزی که حتما وبلاگ نيست تو برای نوه گلم مينويسی:تو نميفهمي٬ تا بابا نشی نميفهمی که وقتی بچه آدم...
 

لینک
   سر به هوا   


برای مراسم چهلم پدربزرگ رفتیم شهرستان٬ تا نیمه شب توی باغ و کنار آتش نشستیم و صحبت کردیم. مدتها بود که بستگانم رو ندیده بودم و با فوت پدربزرگ...

آشپز دیگهای غذا رو زیر درخت گوجه سبز گذاشته بود و مشغول پخش کردن غذا بود. ایلیا سرش بالا بود و داشت به گوجه سبزایی که اگر درختش پابرجا بمونه شاید ده پونزده سال دیگه بتونه بچینشون نگاه میکرد و سر به هوا راه میرفت...
- اِ... بچــــــــــــــــــــه...
نفهمیدم خودم رو چطوری به ایلیا رسوندم که فقط از زانو تا مچ پاهاش از دیگ بیرون بود...ایلیا رو زدم زیر بغلم و دویدم توی دستشویی و دستاشو گرفتم زیر آب سرد...
- نه٬ چیزیش نشده برنج سرد بود
ایلیا گریه میکرد خیلی شدید...
نفسم بند اومده بود...
به سمت دیگ برنج رفتم و دستم رو گذاشتم روی برنج
ولرم بود...
یه نفس راحت کشیدم.

***********************************
بابایی سلام
یه حرفی زدم که از خدا میخوام نشنیده بگیره٬ یه لاف...
یادته گفتم که دنیا خیلی کوچیکه؟
یادته گفتم چشم به هم بزنی تمومه؟
یادته گفتم با این نگاه جدید تحمل سختیها برام آسون شده؟
اینا رو راست گفتم ولی وقتی با یه تلنگر به نوع امتحانی که ممکنه برای اثبات این ادعا پیش روی من قرار بگیره فکر کردم همه وجودم لرزید. خدایا! آخه چرا ما اینقدر ضعیفیم؟
خدا جون! من باز هم همون حرفا رو به زبون میارم فقط تو هم قول بده آزمایشم نکنی اصلا هیچ کسی رو اینجوری آزمایش نکن.

میدونی بابا! همیشه مواظب حرفت باش. اگر اشتباه نکنم مولا علی گفته تا وقتی حرفی را به زبان نیاورده ای آن حرف عبد توست و وقتی آنرا بیان نمودی تو بنده اویی...

لینک