PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   کبرا ۱۱   

توي ماشين بوديم...
- خوب اگه همون خيابونو ميرفتي هم که ميخوردي به بابايي!
- نه بخور به ماماني٬ بخور به ماماني...

********************************************
- تو کي يي؟
- بگو "شما؟"
- شما کي يي؟

********************************************
دیشب بابایی (پدربزرگ)  مامانی (مادربزرگ) و عمو محسن اومدن خونمون. ایلیا اجازه گرفت که باهاشون بره.

- بابا! بابا٬ بابا... اجازه ميدی من برم خونهء...اِم... خونهء مامانی؟
- خوب پسرم رفتی اونجا پسر خوبی باش٬ دلم خیلی برات تنگ میشه. بابایی کِی برمیگردی خونه؟
اصلا تو چشام نگاه نکرد و با اون قد فینقیلی اخم کرد و گفت:
- نمیام...
********************************************
بابايي! تو رو به هر چي ميپرستي قَسَمت ميدم يه وقت اينکارو نکنيا...
دفعه قبل که ايليا خونه بابايي اصغر بود٬ يه دفعه خيلي آروم از اتاق عموش بيرون اومد و رفت بقل عمو جونش.

-عمو! بغلم کن
- غلط نکنم يه کاري کرده که اينجور موش شده
- بريم ببينيم چيکار کرده
عموي ايليا و دوست عموي ايليا رفتن توي اتاق و ديدن بــَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله... آقا ايليا رفته روي فن کويل و هر چي که دم دستش بود از پنجره طبقه دوم پرت کرده توي محوطه. يه جفت جوراب٬ يه خروار سی دی٬ بالش...
- موبايل رو ننداختم...

فرداي اون روز من رفتم دنبال ايليا و با هم براي ديدار عيد رفتيم خونه همون دوست عمو محسن.
- محسن از صحنه خرابکاري ايليا فيلم گرفته... ببين...

- واي بابا! چرا اينکارو کردي؟
- همه چيو از پنجره انداختم بيرون...
- پسرم اصلا کار درستي نبود
- مثل کبرا11 همه چيو از پنجره انداختم بيرون ميخواستم با يه بالش بپرم پايين
... خنده روي لبام خشک شد هاج و واج ايليا رو نگاه ميکردم و لال شده بودم
- نـــــــــــــــه بابا جون.................
نميدونستم چي بگم از تصور تصميم ايليا مو به تنم راست شده بود و فقط ميبوسيدمش و ميگفتم:
- پسرم يه وقت اينکارو نکني تورو خدا اينکارو نکني اگه از اون بالا بپري... بابا بيچارم نکنی...
- اگه بپرم چي ميشه؟
- خيلي خطرناکه
- اگه بپرم چي ميشم؟ سرم خون مياد بايد منو ببري دکتر؟
- آره يه وقت اينکارو نکني تورو خدا اينکارو نکن
...

لینک
   ايليا   

«وَ اِن يَکادُ الَذینَ کَفَرُوا لِيَزلِقُونَکَ بِاَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذّکرَ وَ يَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجنُون وَ ما هُوَ اِلّا ذِکرُ لِلعالَمين»


لینک
   سال جديد   

بابايي! سال نو مبارک
يک سال ديگه هم با هم بوديم و خدا تو رو براي من حفظ کرد و به من هم نعمت خدمت به موجود معصومي مثل تو رو داد. اما امثال سفره هفت سين نداشتيم که شما روي سيبش چند تا دندون قشنگ نقاشي کني.
بابايي دلم برات تنگ شده.
پريشب من و ايليا و مامان ايليا رفتيم خونه بابايي اصغر. وقتي ميخواستيم برگرديم به ايليا گفتم:
- بابايي بريم خونه؟
- نه من نميام
- بريم خونه پيش دايي رضا
بابا لباساش رو پوشيد و با ما تا پارکينگ اومد و آقا ايليا هم انگشت باباييش رو گرفته بود. وقتي به ماشين رسيديم و با بابا خداحافظي کرديم ايليا فهميد که بابايي با ما نمياد و خيلي محکم در حاليکه اخم کرده بود و به من نگاه نميکرد گفت:
- نه من نميام. من ميمونم
دلم برات تنگ شده بابا. براي اينکه با هم دروارِاِ خيلي چيزا صحبت کنيم.
************************
ايليا داشت با داييش بازي مي کرد و با لگد ميزد تو شکمش
- نه تو دستتو جلو نيار ميخوام بزنم تو مِعدوت
- تو چي؟
- مِعدو٬ توي شِمَک دايي
- نه اون معدَست. تو اسم معده رو از کي ياد گرفتي؟ بگو معده
- معده
- بابايي مي خواي درباره معده با هم صحبت کنيم
- آره دروارِاِ معده صحبت کنيم
- ببين پسرم ما وقتي غذا مي خوريم غذا از توي دهنمون ميره به مري که اينجاست... خوب!؟
- خوب
- بعد ميره توي معده که اينجاست...
- بعد ميره توي روده هامون که اينجان...
- خوب
- بعد توي روده غذاهاي خوب ميره توي تنمون و غذاهاي بد پي پي ميشه مياد بيرون
- نه........ فکر کنم برعکسه
********************************
و ایلیا دختری دیگر را اغفال کرد...
ایلیا! بابایی! زشته. من نمیدونم چرا ایلی جنبه جنس مخالف رو نداره. تا یه عنصر مونث میبینه میره تو کارش (همه میگن ایلیا خیلی شبیه باباشه)
بله آقا ایلیا گل کاشت. توی یکی از روستاهای قشنگ مازندران که باغ پدربزرگم اونجاست با فامیل نشسته بودیم که ناگهان یکی از بستگان با دختر یک سالش وارد شد. چشمتون روز بد نبینه٬ ايليا تا جاییکه جا داشت اون دختر معصوم رو بوسید و در آغوش پرمهرش گرفت. اونقدر هم این کار رو خشن انجام میداد که مریم کوچولو به گریه می افتاد. فقط یه بار که هیچ کس نفهمید چی شد دیدیم صدای جیغ ایلیا به آسمون رفت و تنها چیزی که از لابلای حرفای ایلی فهمیدیم این بود که مریم گازش گرفته. حالا من هنوز هم نمیدونم که اون گریه از درد گاز بود یا از درد شکست.
بابا جان! مگه من بهتون نگفتم که یکیتون بیاد عروس من بشه خامه هم خودم ردیف میکنم...
یکی میگه: "خریدار هر ششم"
اون یکی میگه: "ما جفتمون اردیبهشتی هستیم"
اون آخریه هم که کلی رو عروس بودنش حساب باز کردیم از دیدن عکس ایلی خسته شده عکس جدید میخواد.

خوب با حلوا حلوا هم که دهن شیرین نمیشه.
بگذریم. الان دو روزه که ورد زبون ایلی مریمه.
خدا به داد من برسه ایلیا خیلی زود دست به کار شد.
********************************
راستی چند شب پیش پدرم و عمه هام و سه تا خونواده دیگه شام مهمونم بودن. از پدرم  اجازه گرفتم که پست آخرم رو براشون بخونم...
خوندم
صدای گریه میومد
صدای هق هق خاموش
سرم رو که از مونیتور بلند کردم دیدم همه دارن اشک میریزن مخصوصا عمه هام. من بهشون گفته بودم که تلخ نوشتم.

عذرخواهی کردم ولی حس ميکنم نتونستن منو ببخشن
کاش نمیخوندم...
کاش نمیخوندم
********************************
راستی بابایی من هنوز یادم نرفته که 24 روز پیش چه حسی داشتم
عمرمون خیلی کوتاهه
تقریبا صفر
زیاد بهش دل نبند
اگه از بابابزرگ من قبل از رفتنش میپرسیدی که کِی به دنیا اومده میگفت همین دیروز یا همین چند روز پیش.
بابایی برای دنیا غصه نخور٬ تلاش کن و از نعمتهای حلال خدا استفاده کن ولی باور کن این دو روز که حتی دو روز هم نیست ارزش ناراحتی و آزار نداره.
ایمان داشته باش و امید. امید داشته باش به خدایی که دوستت داره مثل همون بارونی که به خاطر تو از آسمون میاد. مثل همون برفی که به خاطر تو از آسمون میاد. امید داشته باش به حیات واقعی. روحت رو پرواز بده. نزار این زندان اسیرش کنه. مثل من نباش بابا.
بابایی! تاچشم به هم بزنی میاد ولی اصلا مهم نیست. تا حالا میترسیدم از این که اين حقیقت رو به تو بگم.

چند روز پیش یه کتاب خوندم درباره یک مرغ دریایی به اسم جاناتان لیوینگستون. حتما برات میخونمش هر چند به قول اونی که این کتاب رو بهم عیدی داد این داستانو حالا حالاها باید برات بخونم تا بفهمی. رفتن يک شروع تازه نيست٬ حتی يک لحظه هم نيست. رفتن خودِ زندگيه. يه جريانه که شروع و پايان نداره. خلاصه بابا غم مخور...
دوستت دارم بابایی...

لینک