PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   شعرهای بابايی   

- یه پسر دارم...
- سیا.....هه
- خوشگله مثل...
- ما.......هه
- خیلی خوب و...
- بلا.........ءِ
- اسم اون...
- ایلیا..ءِ

***************************

- یه توپ دارم...
- قِ قلیه
- سرخ و سفید و...
- آبیه
-میزنم زمین...
- هاوّا میره
- نمیدونی تا...
- چاجا میره
- من این توپو...
- نداشتم
- مشقامو خوب...
- نوشتم
- بابام به من...
- اِدی داد
- یه توپ؟
- قِقِلی دا....د..... آفرييييييييييین

***************************

- یه روزی آقا...
- خَ گوشه
- رفت دنبال...
- بَچ موشه
- موشه پرید...
- تو سویاخ
- خرگوشه گفت...
- آخ
- واسا واسا...
- من کار دایم
- من خرگوشم و...
- بی آزار دارم
- کاریت...
- ندایم
- کاریت...
- ندایم.

لینک
   بُزکش   

سلام به پسر گل بابا
ميگم اونوقتا که حرف نميزدي واقعا روزگاري بودا...!!!!!
بابايي من به چه زبوني بهت بگم که شب بايد زود بخوابم؟ آخه اگر همينجوري پيش بره منو بيرونم ميکنن!
قبول دارم که من و شما بيشتر بايد با هم صحبت کنيم ولي چه اصراري داري که اين کارو ساعت 2 شب انجام بدي؟
*********
دیشب ساعت 12:30 آقا ایلیا اومد پیشم و گفت: پاشو میخوام بُزکش بکنمت
- چیکار کنی؟
-پاشو میخوام بُزکش بکنمت

-چی؟

-پاشو٬ بُزکش بکنمت

بله جریانش تقریبا شبیه «خورشید ستاره است» بود.
بنده یک ماه پیش چند تا فن کشتی به ایلیا یاد دادم و آقا ایلیا دیشب یاد اون فنها افتاد و همه اونها رو رو بابايی اجرا کرد اون هم به مدت يک ساعت٬ هر چی ميگفتم بابا من خسته شدم کافيه... در جوابم ميگفت: کافی نيست٬ ميخوام بُزکشت کنم...

خلاصه آقا ايليا هی ما رو بزکش ميکرد و يه خممون رو ميگرفت و ما هم نمايشی نقش زمين ميشديم و البته با هر بار زمين خوردن بنده٬ دادِ همسربانو به آسمون بلند ميشد که: مردم خوابن٬ بَسّه ديگه....

 

کشتی خوبه ولی دوست دارم ايليا نظريه پرداز فيزيک بشه

لینک
   يک عيد يادآور يک سال   

امروز یه روز تازست
بابایی! عیدت مبارک٬
نمی دونم این روزهای خدا با چی مسابقه میدن! هی میان و هی نیومده باز میرن و تا چشم به هم بزنی میبینی بهک! بازم اومده پشت در خونت.

یادمه اون وقتا که از تو یکی دو سالی بزرگتر بودم هی می گفتم: ای خدا! میشه من هم یه روزی برم مدرسه؟ خدا هم خیلی زود جوابمو دادو هنوز خواهشم تموم نشده بود که مدرسه ای شدم. اگر اشتباه نکنم دیروز بود.


بعد با خودم گفتم میشه یه روزی برم دانشگاه و نمی دونم چند لحظه بعد در حال دفاع پروژه parabolic through solar power plants بودم.اگر اشتباه نکنم دیروز بود.


اون وقتها به خدا گفتم که کاش زودتر عروسی کنم و بعد یبارکی دیدم تو بقالی علی آقا دارم پوشک مای بیبی زرد میخرم. اگر اشتباه نکنم دیروز بود.

کاش بتونم تو رو تو لباس دومادی ببینم. این رو یواش گفتم چون خدا جنبه نداره یه وقت دیدی آرزوم رو شنيد و  همین فردا دوماد شدی و خوب ضایع میشه که دوماد  پوشک داشته باشه. هی من میگم بابایی زودتر جیشتو بگو هی تو نمی گی.


راستی یه چیزی هست که حتما اتفاق میفته. اون هم همون شتریه که قراره بیاد جلوی در خونم بخوابه٬ شايد هم همين الان اونجا خوابيده باشه. اون روز بايد برم.

اگر اشتباه نکنم اونروز فرداست...

لینک
   دوستت دارم   

بابایی قشنگم،
بابای ناز من،
تو نمیفهمی، تا بابا نشی نمیفهمی که چی به من گذشت
باور کن اون شب من تو آسمونا بودم، رو ابرا، اصلا حس می کنم یه جورایی پیش خدا بودم
اصلا انتظارشو نداشتم
ایلی بگم؟ جون بابا؟
آخ من فدای تو با اون غرورت که همه رو کلافه میکنه...


چند شب پیش طبق معمول مامان ایلیا خواب بود و اینجانب یعنی بابایی مجبور بودم با ایلی سر و کله بزنم بلکه بخوابه.
خیلی با هم صحبت کردیم و من هم هر چند ثانیه تو گوش ایلیا می گفتم که: بابا یواش!! الان مامان بیدار میشه دعوامون میکنه

 و خوب پسر گل بابا هم برای دو تا سه ثانیه حرفم رو گوش میکرد که خوب برای خودش رکوردیه تو حرف شنوی.
خلاصه بعد از یکی دو ساعت صحبت خسته شدم و به ایلی گفتم: خوب بابایی دیگه بخوابیم. بعد صورتش رو بوسیدم و خیلی آروم تو گوشش گفتم: "دوستت دارم بابایی"
بعد چشمام رو بستم. بعد اون چیزی که بیهوشم کرد اتفاق افتاد٬

ایلیا خیلی آروم اومد و گوشه لبم رو بوسید و خیلی آرومتر تو گوشم گفت:"دوستت دارم بابا"

واااااا.....ی خداااااا..... شکرت

لینک