PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   پس موهات کو؟   

چند روز پيش از فرط خستگی ساعت ۷:۳۰ غروب خوابيدم و ساعت ۹ شب بيدار شدم. وقتی از اتاق اومدم بيرون ديدم به به٬ پسر گل بابا کچل شده.

- ايلی موهات کو؟

- مثل عمو کچل شدم.

بله٬ آقا ايلی می خواست مثل عموش که تازه رفته سربازی کچل شه و با يه کم لج کوچولو (به قول خودش چوچوکويو) به خواستش رسيد.

آخه بابايی قشنگ بابا! ما مثلا می خواستيم موهاتو اونقدر بلند کنيم که بشه ببنديمش. ولی هر چی تو بخوای.

خيلی دوستت دارم بابايی٬ اونقدر که می خوام همين الان برات بميرم. ولی ديگه اينو به خودت نميگم٬ آخه دفعه قبل کلی ضايع شدم.

به ايلی گفتم:«خيلی دوستت دارم بابايی٬ اونقدر که می خوام همين الان برات بميرم. برات بميرم؟»

ايلی هم خيلی خونسرد و راحت گفت: «باشه»

لینک
   و باز هم انتظار   

سلام٬ می دونم که اين شعر تکراريه و قبلا آوردمش ولی خوب حس ميکنم الان وقت نوشتن اون بود٬ اين شعر رو برای آقا سرودم. اميدوارم قبول کنه... 

 

«انتظار»

گوهر عالم بيا ای مفخر آدم بيا

زنده پنهان بيا ای صاحب عالم بيا

 

تو چراغی٬ شعله ای٬ دلها همه پروانه ات

من که ام يا حجتا؟ دنيا شده ديوانه ات

 

من شبم٬ ويرانی ام٬ خورشيد عالم تاب کو؟

صبح کو؟ فرياد کو؟ آن منجی بی تاب کو؟

 

کو منادی؟ کو نوای زنده فرياد ما؟

ختم عالم٬ عشق خاتم٬ شافع بيداد ما

 

ما همه کوريم کو دستانت ای عيسی؟ بيا

مار دل افزون شده٬ کو آن عصا؟ موسی بيا

 

يا خدا! محبوب ما تا کی پس آن پرده است؟

يار بی رخ در همه عالم کرا دل برده است؟

 

رود خون از چشم هر عاشق٬ خدا جاری شده

خواب ما کافی است يا رب! وقت بيداری شده

 

اين دعامان را اجابت کن و دلها شاد کن

شاد کن دلهای ما ويرانه ها آباد کن

 

وصل کن آن روح هستی را که شد از تن جدا

يا خدا  و  يا خدا  و  يا خدا  و  یا خدا...

"roohol"

لینک
   خورشيد ستاره است   

باورش سخته٬ يعنی من خودم با اين اتفاق مشکل دارم...

 

پارسال من ايليا رو بردم روی بالکن و ستاره ها رو نشونش دادم. بهش گفتم اين نقطه های نورانی که تو آسمون چشمک ميزنن ستاره هستن و خيلی از ما دورن٬ خورشيد ما هم خودش يه ستاره است که چون نسبت به باقی ستاره ها به ما نزديکتره هينقدر پرنور و بزرگه....

خلاصه کلی از اين حرفها.

حالا چند روز قبل ايليا رو کرد به مامانش و گفت: «مامان٬ من ستاره ميخوام٬ از همونايی که تو آسمون مشمک ميزنه٬ مثل خورشيد که ستاره است...»

بعد مامانش اين شکلی  اومد پيشم و جريان رو تعريف کرد.

من نميدونم غير از خوردن ايلی چه کار ميتونم کنم.

لینک
   قصه من   

بابايی اين يه قصه جديده٬ اميدوارم خوشت بياد٬ هميشه اون چيزی که خوب به نظر مياد خوب نيست...

------------------------------------

 

نمی دانم يک شب خوابيدم يا هزار شب٬

ميدانم هزار و يک شب را در خواب ديده ام...

راستی تو نمی خوابی؟

چه فرقی به حال من می کند! من که تورا نمی بينم...

همه آن ديگران که به آنها «شما» می گويند گفته اند که در خواب همه جا سياه است٬ يعنی من که هميشه از آغاز دنيا تا به حال همه را سياه می بينم هميشه در خوابم؟

کاش خدا مرا روشن دل نمی آفريد و چون شما دلی تاريک داشتم اما می توانستم ببينم.

کاش می توانستم يک بار دختر همسايه را ببينم تا بدانم شما که دلتان تاريک است -و خوشا به حالتان- به چه چيز «زيبا» می گوييد. آخر «دختر همسايه زيباست»٬ اين کلام همه رهگذران کوچه هميشه تاريک ماست.

 

يک روز که به همراه عصايم در کوچه مان قدم می زدم خواب ديدم که در لحظه ساختن  من در کارگاه هستی٬ فرشته ای آمد و يواشکی خاک چشمان مرا برد و به خاک دختر همسايه اضافه کرد٬ اين شد که ديدگان دختر همسايه اينقدر زيبا شد.

کاش رهگذران بيشتر می گفتند. خيلی دوست دارم با دختر همسايه حرف بزنم٬ می خواهم بگويم که اگر چشمان تو زيباست به اين خاطر است که من روشن دلم. امٌا خجالت می کشم. می خواهم چيزی به «شما» بگويم امٌا بايد قول بدهيد که به کسی چيزی نگوييد٬ گوشتان را نزديکتر بياوريد...من خجالت می کشم چون روی سرم يک تار مو هم پيدا نمی شود...

يک رهگذر می گفت: اين دختر همسايه چه موی زيبايی دارد.

******************

مگر نگفتم به ديگران چيزی نگوييد؟

چرا درد دلهای مرا به «خدا» گفتيد؟ آخر او که تقصيری ندارد٬ گناه او چيست اگر کارگرانش چشم و موی مرا دزديدند و در بازار سياه ازل فروختند؟

*****

امروز با صدای جيغ مادرم از خواب پريدم و برای اولين بار صورت مادرم را ديدم.

مادرم فرياد زد: عزيزم! تو مرا می بينی؟ عجب موی قشنگی....

بعد هم جيغ زد و مرد...

چه سخت است اولين منظره ای که آدم می بيند مرگ مادرش باشد. سرم اندازه زمين شد٬ همه چيز برايم ناآشنا بود٬ به کنار پنجره رفتم تا کمک بخواهم٬ مادر دختر همسايه موهای خود را می کشيد...

امروز وقتی دختر همسايه از خواب بيدار شد جايی را نمی ديد٬ تازه! کچل هم شده بود و از ناراحتی زياد خودش را کشت....

مادر دختر همسايه هم فريادی زد و خاموش شد٬ مرد....

 

کاش کور و کچل می ماندم...

                                                .........پايان.........

لینک