PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   انتظار   

سلام بابايی٬ بيا با دل قشنگت برای آقا مهدی و ظهورش دعا کن. بابات با دل سياهش اين مثنوی رو واسه آقا سروده٬ خدا کنه آقا از اين شعر خوشش بياد٬ خدا کنه آقا ما رو به خاطر همه خطاهامون که بيشتر از همه دل اونو ميشکونه ببخشه٬ خدا کنه ببينيمش٬ خدا کنه وقتی ديديمش خجل نباشيم٬ خدا کنه وقتی ديديمش بتونيم با افتخار بهش بگيم آقا منتظرت بودم٬ من اونجوری زندگی نکردم که بتونم اينو بگم ولی از خدا می خوام که دل پاک تو رو پاک پاک حفظ کنه...

 

«انتظار»

گوهر عالم بيا ای مفخر آدم بيا

زنده پنهان بيا ای صاحب عالم بيا

 

تو چراغی٬ شعله ای٬ دلها همه پروانه ات

من که ام يا حجتا؟ دنيا شده ديوانه ات

 

من شبم٬ ويرانی ام٬ خورشيد عالم تاب کو؟

صبح کو؟ فرياد کو؟ آن منجی بی تاب کو؟

 

کو منادی؟ کو نوای زنده فرياد ما؟

ختم عالم٬ عشق خاتم٬ شافع بيداد ما

 

ما همه کوريم کو دستانت ای عيسی؟ بيا

مار دل افزون شده٬ کو آن عصا؟ موسی بيا

 

يا خدا! محبوب ما تا کی پس آن پرده است؟

يار بی رخ در همه عالم کرا دل برده است؟

 

رود خون از چشم هر عاشق٬ خدا جاری شده

خواب ما کافی است يا رب! وقت بيداری شده

 

اين دعامان را اجابت کن و دلها شاد کن

شاد کن دلهای ما ويرانه ها آباد کن

 

وصل کن آن روح هستی را که شد از تن جدا

يا خدا  و  يا خدا  و  يا خدا  و  یا خدا...

"roohol"

لینک
   کرشمه   

يکی از رفقا يه ای-ميل به ما زد که توش دو بيت شعر بود٬ اين دو بيت اينه:

 

ای یک کرشمه تو    غارت کند جهانی

آخر دلت نسوزد   بر درد من  زمانی

 

تو خود دهان نداری چون بوسه خواهم از تو

هرگز برون نگنجد بوس از چنین دهانی

 

و حالا اين جواب منه به اون نازنين:

 

 

گر  این کرشمه من   غارتگر جهان است

پس آن کرشمه تو ،   فانی کند  جهانی

 

ور این دلم نسوزد، دانی چرا چنین است؟

آخر  بسوخت کامل     در حسرت لبانی

 

من بی دهانم از تو،  چون بوسه ام ندادی

بی بوسه از لبانت ، نوش است بی دهانی

 

گفتم  و باز گویم :  تا خود طلب  نداری

"هرگز برون نگنجد بوس از چنین دهانی"

 

لینک
   پسرم حالت خوبه؟   

سلام پسر قشنگ بابا٬

بابايی خودت می دونی چته؟

الان چند وقته که نصف شبا بيدار ميشی و فقط جيغ می کشی و گريه می کنی و بعد می خوابی و صبح زود هم اينکارو تکرار می کنی. نگرانتم بابا جون.

 

امروز پسر من دو سال و يک ماه و بيست و شش روزه شده.

 

دوسِت دارم...

لینک
       

به مرد مرده ای حسادت می کنم

به هيچ انسان زنده ای نه!

 

من به مرده ای حسادت می کنم

که تو را هرگز نديده است...

ميگل ارناندس

لینک
   قصه دريا (۳)ـقسمت آخر   

باز هم مارو بردن بالا و انداختن تو قايق. اونها که مارو بالا کشيدن همه اون ماهيايی که من ازشون بدم مياد رو با خوشحالی از دوستم جدا کردن ولی وقتی نوبت من شد باز هم به من گفتن «قورباغه بی محل» ولی شنيدم که يکی از اونها گفت:«ببر واسه سفره هفت سين». خدا کنه اين «سفره هفت سين» ماهی خوبی باشه.

منو انداختن تو يه ظرف پر از آب ولی باقی ماهيها رو پيش خودشون نگه داشتن و اونها رو خوابوندن. ماهيا اول يه کم بازی کردن و بالا پايين پريدن و بعد خوابيدن٬ فقط اون ماهی بزرگه نمی خوابيد و اونا هم با يه دوست خوب زدن تو سرش و اون هم خوابيد. هر چی من گفتم از اون دوستا تو سر من هم بزنين٬ نزدن.

 

ما رو بردن بيرون از آب. من رو هم انداختن تو يه دريا که هر طرف که می رفتم می خوردم به يه چيزی که نمی ديدمش و دور و برم سيب و سبزه و چند تا چيز ديگه که نميشناختم گذاشتن و همه کنارم نشستن. بعد يه دفعه مثل ديوونه ها پريدن و با با دهنشون به سر و دهن هم ميزدن٬ فکر کنم به اين دعوا می گن: «بيا بوست کنم».

بعد هم غذا خوردن٬ شايد باورتون نشه ولی اونا همون ماهی بزرگه که تو دريای ما بود رو خوردن. من فهميدم که چطور اين اتفاق افتاد٬ حتما وقتی ماهی بزرگه خوابيده بود اون رو کشتن٬ چه خوب شد من نخابيدم.

 

آره همه اين اتفاقها مال ديروز بود و امروز هم من رو انداختن تو دريا.

شايد باورتون نشه٬ اون دوست ديروزيم که فکر کنم اسمش «تورماهي» بود رو باز ديدم که چند تا ماهی ديگه رو اغفال کرده٬ بی وفا! دوست ول کن! ماهی ناراحت کن!  ولی من ديگه باهاش حرف نمی زنم و سراغش هم نمی رم.   ـپايان ـ

 

 

خوب پسر قشنگ بابا! از اين قصه خوشت اومد؟

 

 

 

لینک
   قصه دريا (۲)   

به اينجای قصه رسيديم که:

 

داشتم با دوستم صحبت می کردم که يکی از توی قايق داد زد: «تور رو بکشيد بالا»

و بعد منو دوستم به طرف قايق رفتيم٬ نه اينکه من می خواستم باهاش برم نه!!! اون منو محکم گرفته بود و با خودش می برد. با هم توی قايق افتاديم ولی اونا منو به زور از دوستم جدا کردن و اونو دوباره انداختن تو آب.

يکی از اونها به من نگاه کرد و به من گفت:«اه٬ کثافت» فکر کنم به زبون اونها «اه کثافت» يعنی «اه! قورباغه بی محل». بعد هم منو پرت کرد توی آب ولی ايکاش اين کارو نمی کرد چون وقتی تو آب رفتم ديدم که دوستم با ماهيهای ديگه ای که من از همشون بدم مياد رفيق شده و دارن با هم ميگن و می خندن. خودمو بهش رسوندم و گفتم: خيلی بيوفايی! مگه من به تو نگفتم که اين ماهيا منو دوست ندارن و اذيتم ميکنن؟

اينو که گفتم دوستم بغلم کرد و محکم منو نگه داشت ولی بی حيا! بقيه ماهيا رو هم بغل کرده بود و ولشون نميکرد٬ واقعا که چندش آور بود٬ به قول ما ماهيا:«اگه يه ماهی با بيشتر از يک ماهی عشق بازی کنه به درد شکم کوسه ميخوره»

 

باز هم مارو بردن بالا و انداختن تو قايق. اونها که مارو بالا کشيدن همه اون ماهيايی که من ازشون بدم مياد رو با خوشحالی از دوستم جدا کردن ولی وقتی.......

 

 

بقيه قصه يه روز ديگه

لینک
   قصه دريا (۱)   

سلام بابا٬

امروز هوس کردم يه قصه برات بگم٬ قصه ای که مثل همه يادداشتهام لای دفتر شعرم خاک ميخورد٬ دقيقا از نوروز ۱۳۸۰

اين قصه درباره...٫ بهتره خودت بخونيش:

 

 

ديروز روز قشنگی بود٬ مثل هميشه دنبال غذا ميگشتم و مثل هميشه تنها بودم. آخه هيچ کس منو دوست نداره٬کاش من هم مثل بقيه بودم٬ کاش اين شکلی نبودم و مثل بقيه بودم٬ کاش لااقل يه کم بزرگتر بودم يا لااقل اين رنگی نبودم و با اونها بازی ميکردم.

همه اونا نامردن٬ ده تا ده تا٬ صد تا صد تا٬ گاهی هم هزارتايی ميرن گردش.

کاش اين شکلی نبودم و مثل بقيه بودم.

ديروز روز قشنگی بود٬ مثل هميشه دنبال غذا ميگشتم٬ چند تا بچه ماهی ديدم٬ بچه همونايی که منو دوست ندارن٬ خيلی گرسنه بودم ولی باور کنيدلب به بچه اونا نزدم راستش رو بخوايد دلم نيومد امٌا نه تا بچه قورباغه خوردم آخه وقتی بزرگ ميشن درست وقتی می خوام بخوابم شروع می کنن به قورقور کردن. ما ماهيها يک مثل داريم که وقتی يکی حرف بيخودی يا بی موقع بزنه بهش ميگيم «قورباغه بی محل»٬ من اين مثل رو خوب بلدم آخه تا ميام يک کلام حرف بزنم همه با هم بهم ميگن:«اه! قورباغهء بی محل».

بگذريم٬يه شکم سير بچه قورباقه خوردم و مثل هميشه دنبال دوست می گشتم که خوردم به اون٬ حيف که نشناختمش٬ بی وفا! دوست ول کن! ماهی ناراحت کن!

آره! ديروز باهاش آشنا شدم٬ اول که بهش خوردم فکر کردم دوباره اونجوری شدم و حواسم سر جاش نيست. آخه ميدونيد٬ يه روز يه ماهی سبز افتادو تو آب و از توش يه چيزی بيرون ريخت و من هم که مثل هميشه گرسنه بودم از اون خوردم و بگی نگی حواسم پرت شد٬ تو آب تلو تلو می خوردم٬ رفتم روی آب تا يه کم هوا بخورم ديدم تو يه قايق چند تا از اونها که بيرون از آب بودن هی به هم می چسبيدن و می خنديدن اونها هم مثل من تلو تلو می خوردن.

احتمالا اونها هم از همون چيزی که ازتوی اون ماهی سبزه بيرون ريخت خورده بودن.

بگذريم٬ داشتم می گفتم که وقتی ديروز بهش خوردمفکر کردم باز هم اونطوری شدم  ولی اونطوری نشده بودم. بهش گفتم: با من دوست ميشی؟ جوابم رو نداد٬ باز هم گفتم: با من دوست ميشی؟ باز هم جوابم رو نداد ولی محکم منو گرفته بود و نميگذاشت جايی برم. فهميدم می خواد بامن دوست شه آخه ما ماهيها يک مثل داريم که ميگه:«اگر از يک ماهی بپرسی با من دوست ميشی و اون جوابت رو نداد يعنی بله باهات دوست ميشم» و من هم فهميدم که اون می خواد با من دوست بشه.

حيف نه نشناختمش٬ بی وفا! دوست ول کن! ماهی ناراحت کن! دروغگو!

خلاصه هی من باهاش حرف زدم و هی اون ناز کرد. فقط بعضی وقتها يه تکونی می خورد و ناز می کرد. يه بار خواستم آزمايشش کنم و گفتم حالا که با من حرف نمی زنی من هم ميرم اما همينکه خواستم برم آنچنان منو محکم چسبيد که نز ديک بود دمم کنده بشه. باز هم خنديدم و ديدم دوستم آروم تکون می خوره فهميدم اون هم داره می خنده.

 

هی من ساده رو بگو که سير تا پياز زندگيم رو به اون گفتم من حتی بهش گفتم که اون روز نه تا بچه قورباغه خوردم.

هی من ساده!!

ازش پرسيدم اسمت چيه؟

جوابم رو نداد.

دوباره پرسيدم اسمت چيه؟

باز هم چيزی نگفت.

ولی من بهش گفتم که کی هستم٬ گفتم اسم من ماهی کوچولوی قرمزه.

 

داشتم با دوستم صحبت می کردم که يکی از توی قايق داد زد: «تور رو بکشيد بالا»

و بعد منو دوستم به طرف قايق رفتيم٬ نه اينکه من می خواستم باهاش برم نه!!! اون منو محکم گرفته بود و با خودش می برد. با هم توی قايق افتاديم ولی اونا منو به زور از دوستم جدا کردن و اونو دوباره انداختن تو آب.........

 

 

 

بابا جون باقی قصه باشه واسه فردا.

لینک