PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   ناسا هم خوبه   

ایلیا جان! بابایی

دیگه وقتشه خودت سکان این بلاگ رو به دست بگیری.

دیگه وقتشه خودت بنویسی از همه خاطرات، تفکرات و نگرانی های یه کودک 9 ساله که گاهی 20 ساله به نظر میرسه.

بابایی! حالا که تصمیمت در مورد کار کردن توی ناسا عوض شده، به جایگزین اون فکر کردی؟ حتما حتما خیلی زود یه هدف دیگه برای خودت انتخاب کن. نیازی هم نیست که از جنس همون ناسا باشه. مثلا خود من هزار تا آرزوی شغلی داشتم که یقینا مهندسی در هیچ کدومشون نبود مخصوصا مهندسی مکانیک سبز

آره بابا جون! می خواستم دکتر بشم، گفتن ریاضیم زیادی خوبه و باید مهندس شم.

دوست داشتم معلم شم  راستی من معلم بودم و عالی هم عمل می کردم. نتایج تدریسم بی نظیر بود اما با حقوق یه معلم سخت میشه زندگی کرد.

حالا هم مهندسم اما دو تا آرزوی شغلی دیگه دارم، دوست دارم یا آرکیتکت بودم یا سرآشپز.

همه اینا رو گفتم که فکر نکنی فقط خودت نگرانی که نمی دونی قراره چیکاره شی.

شاید یه روز دانشمند شی

شاید پزشک

شاید استاد

شاید موسیقیدان

شاید هنرمند

فقط یادت باشه، هر کاری رو که شروع کردی، توی اون کار بهترین باش

لینک
   ایلیا و سلام بابایی   

عکس زیر هیچ شرحی نداره.

ایلیا باسواد شده

ایلیا برای اولین بار داره وبلاگش رو می خونه.

کاش بودید و خنده های مستانش رو وقتی خاطرات کودکیش رو مرور می کرد می دیدید.

عزیزمی بابایی

ایلیا و سلام بابایی

لینک
   هنوز برنگشتم   

دو سال گذشته و من هنوز دست و دلم به نوشتن نرفته.

بابایی امروز داره میره مسافرت.

بابایی من دیگه داره میره کلاس سوم دبستان، و این همون فرشته ایه که می خواست یه عروس براش بگیرم و روش خامه بریزم تا اونو بخوره. همون فرشته ای که به "قلم مو" می گفت "قاقایامون". همون که عاشق رفتن به همجایه بود. این آقا امروز از مشکلات فرهنگی جامعه صحبت می کنه و علاقش به کار کردن در ناسا. الان مدتیه که وقتی سوالی ازم میپرسه در خیلی از موارد بهش میگم "نمی دونم، بزار تحقیق کنم و جوابت رو بدم"

امروز یه اسم آشنا دیدم. امروز به یادم افتاد که روزی روزگاری بابایی کلی بابایی بود. این شد که این دو خط رو نوشتم. به این امید که برگردم.

من هم بزرگ شدم. من هم بیشتر فکر میکنم.

لینک
   یلدا مبارک   

به نام یزدان پاک

 

سلام

امشب شب یلداست. شب دانه های انار و شهد و شیرینی

شب پیروزی مهر بر شب

پایان ستیز شب و روز

از محرم امسال که چیزی عایدم نشد، دلم سیاه سیاه شد. امیدوارم یلدای خوبی باشه، یلدا از اون نعمت هاییه که هنوز ایرانی مونده و دست هیچ ایرانی-ستیز پلیدی به اون نرسیده. قومی که نه تنها شادی که حتی بهانه های شاد بودن رو از مردم گرفتن. شیاطینی که می خوان روزهای غرور ایرانی رو ازش بگیرن، هر چیزی که به یاد من ایرانی بندازه که کی بودم، هر کلمه ای که ملّی باشه. هر چیزی که بوی عید بده.

توی  مملکتی که متوسط کارکرد روزانه کارمنداش به یک ساعت نمیرسه، ابراز نگرانی از تعطیلات و به ویژه تعطیلات سنتی و اتفاقا روزهایی مثل روز ملی شدن صنعت نفت و سیزده به در... خنده دار نیست، باید گریست.

یه چند وقته که شاهنامه رو گوش می کنم، تا حالا 7 ساعت از این شاهکار پارسی رو شنیدم.

بابایی، ما باید بفهمیم که کی بودیم تا بتونیم درک کنیم که کی باید باشیم. ما فرزندان خاکی هستیم که فریدون و ایرج و منوچهر و سام داشته، ما نوادگان نسلی هستیم که هماره به پایکوبی و سپاس یزدان پاک می پرداخته.

نیاکان ما با قصه های پهلوانان یزدان پرست به خواب می رفتن. نه هالووین بود، نه 90 روز عزای سالیانه و نه ولنتاین.

وقتشه به خودمون بیایم، به تاریخ زیبای این مرز و بوم یه نگاه مهربانانه بندازیم.

افسانه های زیبای خودمون رو از زیر فشار بیگانگان خودی، خودی های بیگانه، کسایی که با ایران و ایران زمین و ایرانی کاری کردن که ترک و تازی، چنگیز و اسکندر نکرد بیرون بیاریم.

بابا ایلیا، حق با شما بود، مشکل مملکت ما فرهنگمونه. از وقتی که یادم میاد همه میگیم ما از دیار رستمیم، یا اینکه "من آنم که رستم بود پهلوان" اما خایه هامون کشیده شده. دهن هامون بسته است.

دیشب مامانی زیبا می گفت مردم مثل عهد یزید شدن، همه مسخن و دهن ها همه دوخته.

تلخ نوشتم، ذهنم حتی از این هم تلخ تره، اما از دژخیمان می ترسم.

یلدا مبارک

سپندارمزگان مبارک

مهرگان مبارک

آبانگان مبارک

روز ملی شدن صنعت نفت مبارک

نوروز مبارک

...مبارک

...مبارک

...مبارک

...مبارک

...

***********************

-سخنرانی ایلیای عزیز. خدای قشنگ من، خودت حفظش کن

لینک
   چند تا نصیحت چوچوکویو   

اگر کسی به من بگه بفرما، می شینم

اگر کسی به من بگه بشین، می ایستم و تو چشاش نگاه می کنم

اما اگر کسی به من بگه بتمرگ،

میزنم تو گوشش...

*************************************

 

بابایی خیلی حرفا دارم که بهت بگم، یه دنیا نصیحت پدرانه.

بابایی همیشه همونقدر احترام میبینی که احترام میزاری.

به خودت احترام بزار

از حدود خودت تجاوز نکن که کسی به حریمت وارد نشه

اما اگه یه روز یکی بهت گفت بتمرگ، بزن تو گوشش...

 

خیلی وقته که برات ننوشتم،

خیلی وقته که عکسی از شما اینجا نزاشتم و توی این خیلی وقت، کلی اتفاق جورواجور داشتیم.

شما وارد هشتمین سال زندگیت شدی

شما کلاس اول رو با موفقیت به آخر رسوندی

کمیل بابا شد

فرناز مامان شد

بابایی میدونم که الان که دارم اینا رو می نویسم، حوصله شما توی خونه داره سر میره، ببخشید. اما به زودی اتفاقای خوبی برامون میفته. یه موجودی به من گفته بتمرگ و من هم خوابوندم تو گوشش. البته نه اینکه واقعا بزنم تو گوشش ولی یه کاری می کنم که از اون هم بدتره.

راستی بابا به این ایمان داشته باش تا همیشه برات اتفاق بیفته: خیر ما در همون چیزیه که برامون رخ میده.

خوشحالم که الان دیگه می تونی اینجا رو که مال خودته بخونی.

بابایی، ایلیای نازنین، یکی از دعاهای همیشگی من برای تو اینه که خدا شما رو جوری تربیت کنه و در مسیری قرارت بده که بتونه  رو کنه به ملائکش با افتخار پز بده و بگه:

این ایلیای منه، این بنده منه...

  «صلوات یادتون نره، لطفاً»

لینک
   پروانه   

 ilia in gradpa's clothes

- پروانه

- پروانه

- پروانه

- پروانه

- پروانه

- پروانه

- پروانه

- ...

این کلمه رو از ایلیا و پارسا توی ماشین زیاد شنیدم.

یه روز دیگه نتونستم جلوی کنجکاوی خودم رو بگیرم. توی خیابون ستاری میروندم. رو کردم به ایلیا و پرسیدم جریان این پروانه چیه؟

- من و پارسا هر وقت یه چیز قشنگ ببینیم میگیم "پروانه" و هر وقت یه چیز بدریخت ببینیم میگیم "سوسک".

به دور و برم نگاه کردم و با خودم گفتم: سوسک. سوسک. سوسک...

خیلی فکر کردم اما از دهن بچه ها هیچ وقت "سوسک" نشنیده بودم.

ایلیا فهمید که من نیاز به کمکش دارم:

- پروانه، اون چراغه قشنگه

- پروانه، اون تابلو قشنگه (تابلوی راهنمایی رانندگی)

- پروانه،...

 

چشم ها را باید شست...

***********************************

ایلیا 4 تا از دندوناش رو هدیه کرده به آقا موشه

ایلیا مدرسه ای شده

ایلیا اول دبستانه

- من عاشق ریاضی و نقاشی ام

و متأسفانه اصلا حال و حوصله فارسی رو نداره و با یه خط مشق نوشتن روی راحتی ولو میشه و انگار که همین الان از 12 ساعت بیل زدن برگشته می گه: آ......ی من خستــــــــــــــــم.

یه روز یه صفحه از ریاضیش رو باز کرد و به من گفت: بابا جواب این میشه 6؟ آخه سه دو تا میشه شیش.

توی کتاب نوشته بود 3+2.

گفتم نه بابا، این جمعه ولی هنوز شما نخوندین

- اِه، این که کاری نداره، این میشه 5، این 4، این 5، این 3...

 

این خاطره رو واسه نیما تعریف کردم، بعد از کلی خندیدن گفت: "حالا خوبه فکر نکرد این علامت توانه، اون وقت می گفت سه به توان دو میشه 9."

***********************************

چهارشنبه، 18 نوامبر 2009، (یعنی دو هفته بعد از سیزده آبان) با یکی از همکارا در حال عبور از محوطه جلوی کلیسای Duomo بودیم. یکی از سیاهپوستایی که توی منطقه بودن به طرفم اومد و به زور می خواست یه نخ رنگی رو دور دستم ببنده. قد بلند و هیکل رشیدی داشت. گفتم نمی خوام، اما خیلی اصرار کرد و گفت که مجانیه. بالاخره تسلیم شدم و وقتی نخ رو دور دستم گره زد یه ناخنگیر از جیبش در آورد و اضافات نخ رو برید و بعد گفت: help to Africa

رودست خورده بودم اما با لبخند یه چند تا سکه که روی هم کمتر از سه چهار یورو میشد و ته جیبم بود بهش دادم. یارو خیلی خوشحال شد و ازم پرسید:

- Where are you from?

- Iran

- Amadinejad?!

- No, I voted for Mousavi

بعد به یکباره یک مهاجر سیاهپوست در حال گدایی توی یه شهر اروپایی دستاش رو به شکل V در آورد و با صدای بلند فریاد زد: Where is my vote? Where is my vote?

فکر نمی کنم نیازی باشه که بیشتر توضیح بدم.

***********************************

خیلی سخت می تونم بنویسم.

خیلی حرفا دارم.

بابا ایلیا... فقط می خوام به تو بگم که بچه های همسن و سال تو، توی بیشتر جاهای دنیا اصلا نگران این نیستن که رئیس جمهور کشورشون کیه. تو هم نمیخواد نگران باشی. بابایی، این غصه های بزرگ رو بزار واسه ما بزرگترا، شما نگران مشق و نقاشی و اسباب بازیات باش.

***********************************

ضیافت شامی توی لایپزیگ برقرار بود. بالاخره از بحث های فنی و مالی پروژه خلاص شده بودیم. بحث به سیاست کشیده شد. اون شب خیلی با میزبانمون صحبت کردم...

ممنونم آقای احمدی نژاد، خیلی ها توی دنیا نگران مردم ایران هستن. اگر قبلا کسی ما رو نمیشناخت و یا تصور وحشیگری در مورد ما داشت، حالا دیگه همهء بار این نگاه ها متوجه چند نفر محدود شده، حالا ما هم آدمیم...

البته این رو هم بگم که توی نورنبرگ تنها کسایی که مورد یه بازجویی سه چهار دقیقه ای قرار گرفتن دو تا مهندس ایرانی بودن (احتمالا یکیشون من بودم و اون یکی هم همکارم). خلاصه اینکه همهء زحمات شما هم به باد نرفته.

***********************************

مامانی ایلیا معلم پایه پنجم دبستانه و به خاطر ایلیا و پسر عمه ایلیا از مدرسه قبلیش اومده به یه مدرسه نزدیک خونه ما که بچه ها بتونن برن پیشش.

ایلیا هم خیلی وقتا که کلاسش تموم میشه میره پیش مامانی.

مامانی در حال تدریس بود که یه دفعه بچه های کلاسش در حد انفجار شروع کردن به خندیدن. ایلیا تا اون روز فقط این حروف رو خونده بود: آ، ب، د

پسرم این حروف رو با هم ترکیب کرد و روی تخته سیاه نوشت:

"بابا باد داد"

***********************************

 

 

لینک
   بهار هم موسویه...   

روز زنجیر سبز بود

مردم شعار می دادند...

ایلیا روی دوش من نشسته بود

ایلیا با صدای ظریفش با جمعیت زمزمه می کرد

- احمدی بای بای، احمدی بای بای

ایلیا نمی دونست که شاید این خداحافظی یه چند روزی طولانی تر بشه، اما مطمئن بود که بالاخره اون روز میاد

مردم شعار می دادند

یه قسمتی مردم یه شعاری دادن، ایلیا سرش رو آورد پایین و با ناراحتی در حالی که توی چشمای قشنگش یأس موج می زد و صداش از بغض میلرزید گفت:

- بابا! یعنی من هم با احمدی نژادم؟!؟ آخه من هم بی سوادم دیگه؟؟

گفتم نه، اما ایلیا قانع نشد و باز پرسید...

- نه بابا جون، اینها منظورش این نیست که هر کی که بی سواد باشه طرفدار احمدی نژاده، منظورشون اینه که اونایی که طرفدار احمدی نژادن بیشترشون بی سوادن.

شاید بهتر بود براش توضیح میدادم که کلا این شعار درست نیست، هر کسی مختاره به هر کس که می خواد رأی بده...

- بابا چمن ها هم طرفدار موسوی هستن، برگ درختا هم موسوی هستن، خود درختا هم موسوی هستن، بهار هم موسویه... احمدی نژاد چه رنگیه؟

- قهوه ای

- اه این پرچم ایران رو داشت...

- نه بابا! پر چم ایران مال همه مردم ایرانه، هیچ وقت نباید از این پرچم بدت بیاد، همیشه باید عاشق این پرچم باشیم

*************************************

فردای روز اعلام نتایج...

- بیا ببین اینا تو تلویزیون چی میگن؟!!!!!!!

مامان ایلیا بود که مات و مبهوت نگاهم می کرد...

- می دونم، تا ساعت ٣ بیدار بودم... تقلب شده...

مثل بیشتر مردم ایران که مطمئنا خیلی بیشتر از سیزده میلیون و سیصد و هشتاد و هفت هزار و صدو چهار نفر بودند مات و منگ راهی شرکت شدم. بین راه یه راننده دیگه که اون هم احتمالا حالی بهتر از من نداشت از پشت  با ماشینم برخورد کرد. -حواست کجاست؟ سوالم اصلا خشن نبود و ای کاش حتی نمی پرسیدم، حواس اون هم در ناکجایی معلق بود مثل من.

**************************************

یه همسایه ای داریم که کلا ذوبه...

به شوخی برام شیشکی کشید

گفتم مگه با تقلب به جایی برسین

گفتم...

خدا رحم کرد که شلوارک پام بود و پاچش دور از دسترس...

گفتم :من با احمدی نژادی ها مشکلی ندارم، من با احمدی نژادها مشکل دارم...

*************************************

دوشنبه وقتی از یادگار وارد خیابون آزادی شدم نفسم بند اومد... همه غرورم با قدرت بیشتری به من برگشت... وقتی از یک باکس بالا رفتم و جمعیتی که از زیرگذر یادگار میگذشتن رو دیدم بالاخره قفل دهنم باز شد، فریاد زدم خداااااااااااااا...

ساعت حدودا 8 بود که تصمیم گرفتیم میدون آزادی رو ترک کنیم... از داخل کوچه در چند متری ما صدای شلیک اومد و نیم ساعت بعد هجوم ماشینهای امداد بود...

**************************************

خواهر کوچیکم روز 18 تیردر حالیکه توی ایستگاه تاکسی بود مورد حمله سگ های چماق دار قرار گرفت... بازوش خیلی کبود شده... اگه ورزشکار نبود حتما دستش میشکست. بشکنه دست و پوزه گرازی که دستت رو کبود کرد...

بابا ناراحت بود...

بابا سی سال پیش انقلابی بود

سی سال پیش ساواک دنبالش بود

سی سال بعد ساواکیهای کراواتی که هفت تیر داشتن جاشون رو دادن به ساواکی هایی که چماق دارن

رو کردم به بابا که مبهوت بود و مغموم و گفتم: بابا پشیمون نباش از حرکتی که سی سال پیش انجام دادی، من هم اگه اونجا بودم همینکار رو می کردم... اون روز شما بهترین تصمیم رو گرفتین.

و حالا امیدوارم که ما هم بهترین تصمیم رو بگیریم

البته من وقتی شنیدم که خواهرم باتوم (البته درستش باتونه) خورده خندیدم، می دونستم اون موجودات حتما بی نصیب از کتک نموندن...

ایلیا کبودی بازوی عمش رو دید... ساعت ها چیزی نگفت... دیشب اما بالاخره حرف زد:

- بسیجیا قبلن خوب بودن با دزدا میجنگیدن، الان بد شدن که مردم رو می زنن...

این صدای نسل فرداست، فریاد فرزندان خس و خاشاک، جوانان فردایی که حتما شما نمیبینیدشان...

*************************************

دوباره می سازمت وطن

لینک
   الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم   

چشمانی دارم که از فرط حیرت، تاب گریستن ندارند و حنجره ای آبستن فریاد.

خفته ای را می مانم غرقه در کابوسی دهشتناک که هر چه تلاش می کنم فریاد برآورم صدایی از حنجره خسته ام بیرون نمی آید.

سوزشی در سینه سوخته ام دارم که هفت دریا را توان تسکینش نیست.

کاش توان گریستنم بود

کاش نای فریاد داشتم

کاش دستان قداره کشان دهانم را ندوخته بود و ای کاش گوش های شنوا می شنیدند این همه فریاد خاموشم را.

خدایا تنها به تو امید بسته ام، مرهمی بر دل دردمندمان نه که اگر این کلام نبود بی شک گرفتار اثم کبیره یأس میشدم:

<< الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم>>


لینک
   سبز سبزم ریشه دارم...   

صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم...

 

*******************

مدت ها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می شوی و مهمتر آنکه خوک از این کار لذت می برد.

"جرج برنارد شاو"

لینک
   کن فیکون   

عمو محسن ایلیا رو برد حموم و ایلیا توی حموم روی بخار حروف انگلیسی رو از A تا Z نوشت. بعد یک S نوشت و روی اون یک خط کشید و گفت این هم علامت پوله.
- نه عمو جون، علامت دلار دو تا خط داره
- آها پس این "یه لاره"
************************
یه شیرین کاری از پارسا پسر عمه ایلیا که واقعا همدیگه رو خیلی دوست دارن و برای هم میمیرن. البته معمولا این بر ای هم مردن از دو ساعت هست تا حداکثر یک روز. بعدش همدیگه رور میمیرونن.
خلاصه این آقا پارسای قصه ما، یک خط کشید و یه گردی کوچولو بالاش کشید و نقاشیش رو برد پیش مامانش:
- مامان ببین چی کشیدم
- چی کشیدی مامان؟
- این یه گله که پرهاش کنده شده، شده "پراکنده"
************************
با ایلیا داشتیم درباره ستاره ها و سیاه چاله ها و بزرگی دنیا صحبت می کردیم. من وقتی یه کم ازبزرگی دنیا برای ایلیا گفتم ازش پرسیدم:
- ایلیا! به نظر تو چرا خدا این همه دنیا رو بزرگ آفریده وقتی ما اینقدر کوچیکیم؟ چرا اون ستاره هایی رو درست کرد که اینقدر از ما دورن که حتی نمی تونیم ببینیمشون؟
- برای اینکه ما یه چیزی رو بفهمیم. اطلاعاتمون زیاد شه؟
- آفرین بابا، چون اونوقت دیگه دانشمندی درست نمی شد، استفان هاپکینز درست نمی شد، انیشتین درست نمیشد...
************************
- من می خوام همه چیز رو بدونم
- بابایی هیچ کس نمیتونه همه چیز رو بدونه
- یعنی انیشتین هم همه چیزا رو نمی دونست؟
- نه بابا، انیشتین فقط دانشمند فیزیک بود. اون مثلا از پزشکی هیچ چی نمی دونست.
- چرا هیچ کس نمیتونه همه چیزارو یاد بگیره؟
- آخه خوب ما وقتی بخواهیم دانشمند بشیم باید کلی درس بخونیم و تحقیق کنیم و خوب پیر میشیم دیگه
- خوب میشه تو دو تا چیز دانشمند بشیم و بعد اون دنیا تو بهشت همه چیزو یاد بگیریم. تازه تو بهشت همینکه بگیم میتونیم همه چیزا رو یاد بگیریم.
(کن فیکون)
************************
- مامان من تو رو از بابا بیشتر دوست دارم، می دونی چرا بیشتر با بابا صحبت می کنم؟ آخه بابا اطلاعاتش بیشتره...

************************

این عروسکای بادکنکی رو ایلیا درست کرده، من هنوز یاد نگرفتم اما تو اولین فرصت ازش یاد میگیرم:

لینک
   سفر   

ایلیا جون بابا سلام

به من که خیلی خوش گذشت، روزهای زیبایی بود.

آقا ایلیا افتخار دادن و توی یکی از مأموریت هام همراهیم کردن. یه مأموریت پنج روزه به بندر عباس. ایلیا خیلی خوشحال بود که قراره پنج روز خونه عمه بمونه. بعد از چند روز از بابای ایلیا خواسته شد که یک هفته بیشتر بمونه. ایلیا خیلی خوشحال بود که قراره دوازده شب (یا به قول خودش دوازده بار) بمونه. چند روز بعد باز هم دو روز به سفرمون اضافه شد و ایلیا خوشحال بود که چهارده بار خونه عمه میمونه.

دیشب توی مسیر بازگشت از قشم به بندر ایلیا خیلی ناراحت بود که فقط دو روز دیگه باید اینجا باشه.

- من دوست داشتم بیشتر بمونیم

- پسرم ما خیلی اینجا بودیم، چهارده روز...

- نه خیرم چهارده خیلی کمه

- ایلیا ما چند تا دنیا داریم؟

- سه تا

- خوب چهارده که خیلی از سه بیشتره. حالا دیدی بابا؟

-  نه خیرم، خیلی کم موندیم.

- خوب ایشالا عید باز هم میایم.

- چند تا بخوابیم عید میشه؟

- خیلی زود، پنجاه تا دیگه

- حالا دیدی؟

********************

ایلیا، گاهی وقتا از خدا میخوام که خدا بینی بعضی از بنده هاش رو دو سه سانت بزرگتر می آفرید. اونجوری شاید اونها  دو سه سانت آینده نگرتر می شدن.

بابا جون! سعی کن افق های دور رو ببینی. نترس از سختی امروز که لازمه راحتی فرداست.

لینک
   مردی که عاشق کوچیکیهاشه   
من و ایلیا و مامان ایلیا داشتیم فیلمای دوره شیرخوارگی ایلیا رو میدیدیم.

فیلم به جایی رسید که مامان مامان ایلیا یه کامیون بزرگ که واسه ایلیا خریده بودم رو به خاطر لج کردن نوه پسریش از ایلیا میگیره و میده به اون.

خداییش دوباره عین 5 سال پیش شاکی شدم. خلاصه من هم داشتم می گفتم که تا آخر عمرم این کار مامانت رو نمیبخشم و ... یه باره دیدم اشک تو چشمای ایلیا موج میزنه. یواشکی به مامان ایلیا گفتم این بچه چرا بغض داره؟ گفت نه چشاش همیشه همینه. یه نیگا به لب ایلیا انداختم دیدم میلرزه... (باز هم صدای ایلیا عوض شده بود). بقلش کردم و گفتم بابا چی شده؟

مامانش می گفت تقصیر منه که اون خاطرات رو دوباره به یادش آوردم.

-          بابا!!! چرا گریه می کنی؟

-          آخه من خیلی کوچیکیام رو دوست داشتم. دوست داشتم همونقدری می موندم و هیچ وقت بزرگ نمی شدم.

-          ولی بابا جون همه چیز توی این دنیا بزرگ میشه. من هم اندازه تو بودم اما اصلا ناراحت نیستم که بزرگ شدم. آخه الان تو رو دارم. تو هم وقتی بزرگ شی میتونی یه بچه مثل خودت داشته باشی.

***********************

-          من خیلی دوست دارم زودتر پیر شم برم اون دنیا پیش خدا...........

یکی به این پسر ما بگه که این حرفا رو از کجاش در میاره...

 ***********************

-          من دو دنیا دوستت دارم

-          من سه دنیا دوستت دارم

-          سه دنیا که نداریم

-          چرا داریم، یکی این دنیا، یکی بهشت، یکی هم جهنم

***********************

من و ایلیا دعوای شدیدی داشتیم و دلیلش هم یه بازی کامپیوتری بود. ایلیا روی من دست بلند کرد و بهم فحش داد و خیلی تلاش کرد که به جای عملم ضربه بزنه. {راستی من دو هفته پیش اون عملی که قرار بود انجام بدم انجام دادم و الان هم روده هام رفتن سر جای خودشون} من هم ایلیا رو بردم توی اتاقش و گفتم همونجا بمونه و به کارش فکر کنه. من هم در اتاقش رو قفل کردم و پشت در منتظر موندم. خیلی نگرانش شدم. از روی بالکن به اتاقش نگاه کردم و دیدم که یه کوه از همه عروسکا و اسباب بازیاش اون وسط درست کرده و خودش هم روی تختش نشسته.

بعد از مدتی اومد پشت در و فریاد زد: "من جیش دارم" من هم در رو باز کردم و با اخم بهش گفتم که بره دستشویی و وقتی کارش تموم شد برگرده توی اتاقش.

همین کار رو کرد اما با شیطنت توی چارچوب در اتاقش ایستاد و با ماشین کنترلیش بازی کرد، ماشین توی پذیرایی ویراژ میداد. توجه نکردم. اومد بیرون و خنده شیطانی به لبش بود که یعنی "دیدی شکستت دادم" نمی دونستم چه کار کنم. بهش گفتم: "من بهتون گفتم که بری توی اتاق و بیرون هم نیای، اگه نمی تونی اینکارو کنی من در رو قفل می کنم. بعد هم با عصبانیت تا اتاقش راهنماییش کردم و در رو قفل کردم. مونده بودم چیکار کنم. یه لحظه فیوز چراغ ها رو قطع کردم. ایلیا در حالیکه سعی می کرد لرزش صداش مشخص نشه گفت: "بابا، چراغ اتاق خاموش شد" صبر کردم تا دو بار این جمله رو تکرار کنه، بعد خیلی جدی رفتم در اتاقش رو باز کردم و گفتم حالا که این طور شد میتونه از اتاقش بیاد بیرون. خودم هم رفتم روی راحتی کنار تلویزیون نشستم.

بعد از چند لحظه ایلیا در حالیکه سرش پایین بود اومد پیشم.

-          الان اومدی عذرخواهی کنی؟

با حرکت سرش تأیید کرد.

گفتم: برای عذرخواهی کردن خیلی چیزا میشه گفت مثل: "ببخشید، متأسفم، از اینکه اینکار رو کردم عذر می خوام، معذرت میخوام..."

ایلیا هم رو کرد بهم گفت: "خوب ببخشید، آخه کلماتش کمتره"

***********************

دیشب برنامه ای داشتیم. ایلیا ساعت 5/5 عصر تو راه خونه خوابید و 4 ساعت بعد دقیقا وقتی من اراده کردم بخوابم بیدار شد. دیشب ساعت 1 خوابیدم...

***********************

این هم چند تا عکس:

توی این عکس من یکی یکی اعداد انگلیسی رو نوشتم و ایلیا هم بدون کوچکترین مکثی با اونها این نقاشی ها رو می کشید.

 بازی با اعداد

این ها هم که بدون شرحه:

بیمارستان بعد از عمل

لینک
   من بدشانس   

با ایلیا به سمت مهد میرفتیم و من یه شعر رو دائما تکرار می کردم:

-          سلام سلام سلــــــــــــــام بچه هـــــا، سلام سلام سلـــــــــــــام بچه هـــا...

-          اینقدر نخون اعصابمو خورد کردی

-          سلام سلام سلــــــــــــــام بچه هـــــا

-          بابا، داری رو مخم راه میری

**************************************

-          ایلیا، برای مامان تعریف کردی که رفتیم پمپ بنزین؟

-          نه، آخه کار مهمی نبود، بنزین زدن که کار مهمی نیست، من فقط کارای مهم رو تعریف می کنم

**************************************

-          ایلیا، بریم خونه، فردا باید بری مهدکودک

-          نه، دوست ندارم برم مهد کودک، آخه من زشتم

من، مامان، بابایی، مامانی، عمو...: - چــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-          دوست ندارم برم مهدکودک آخه من زشتم

عمو محسن ایلیا رو بغل کرد و بردش کنار آیینه:

-          ببین چقدر خوشگلی، چشمای درشت و قشنگ، لب قلوه ای قشنگ، بینی کوچولو و قشنگ...

-          نه خیرم شما چون منو دوست دارین میگین من قشنگم اما من که خودم رو دوست ندارم میگم زشتم...

**************************************

-          من خیلی بدشانسم

-          چرا فکر میکنی بدشانسی؟

-          می دونم دیگه، الان نمیدونم چرا ولی بدشانسم.

-          نه بابا جون، اصلا بدشانسی و خوش شانسی نداریم.

-          آها اشتباهی گفتم، منظورم این بود که بدبختم

-          نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، بابا جون، همه کلمه هایی که بد دارن مثل بدشانس، بدبخت، بدریخت... همشون بد هستن.

*************************************

*******آهنگ من درآوردی ایلیا1

*******آهنگ من درآوردی ایلیا2

 

 

 

لینک
   آدم های معمولی   

-          من نه دلم برات تنگ شد، نه دلم برات تنگ نشد... من نه کسی رو دوست دارم، نه کسی رو دوست ندارم... نه از چیزی خوشم میاد، نه از چیزی خوشم نمیاد... من که گفتم، من معمولی ام...

******************************************

ایلیا توی بقلم بود. بوسیدمش و خیلی آروم گفتم "خدایا شکرت"

- شنیدم گفتی خدارو شکر

- میدونی چرا خدا رو شکر کردم؟

- آره، چون من رو به تو داده

******************************************

- سلام مهندس، آقا پسرت یک سالش تموم شد دیگه؟

من: آره!!! دارم براش روپوش و کیف می خرم...

******************************************

- بابا! خدا اگه پاش اینجا باشه سرش شماله؟

- نه پسرم، من که گفتم خدا مثل ما نیست که تن داشته باشه.

- خدا کجاست؟

- خدا همه جا هست

- خدا هم غذا میخوره؟

- نه بابا جون، خدا که مثل ما تن نداره که غذا بخواد.

- خدا از کره زمین هم بزرگتره؟

- خدا کره زمین و ماه و خورشید و همه ستاره های دیگه رو درست کرده. خدا از همه چیز بزرگتره

- زور خدا از اسپایدرمن هم بیشتره؟

- ...

- چرا خدا ما رو اینجوری درست کرد؟

- ...

- خدا چرا شیطون رو آفرید؟

- برای اینکه معلوم بشه کی قویتره و کمتر گول شیطون رو می خوره

- خوب یه میز بزرگ میزاشت هر کی اونو بلند می کرد میفهمید قویتره

- نه بابا جون، من منظورم این نبود که زور بازوش بیشتره، ببین بابا، ممکنه یکی زور تنش خیلی زیاد باشه اما زود گول شیطون رو بخوره و دیگران رو اذیت کنه و کتک بزنه. یکی هم ممکنه زور تنش کم باشه اما شیطون نتونه گولش بزنه.

- مامان! من چجوری به دنیا اومدم؟

- خوب رفتم بیمارستان دکتر شما رو از تو دلم بیرون آورد

- من چجوری رفتم تو دلت؟

- خدا شما رو گذاشت تو دلم

- خدا چجوری منو گذاشت تو دلت؟

- من و بابا از خدا خواستیم، خدا هم تو رو گذاشت تو دل من

- نه، منظورم اینه که چجوری؟

- گفتم که،...

- اه، اعصابمو خورد کردی، شما چیکار کردین؟

- ببین بابا، وقتی ما با هم ازدواج کردیم از خدا خواستیم که شما رو به ما بده. خدا هم یه نقطه گذاشت تو شکم مامان. بعد او نقطه هی بزرگ شد تا شد اینقدری. بعدش من و مامان و مامانی رفتیم بیمارستان و دکترا تو رو از شکم مامان بیرون آوردن.

******************************************

- بابا! این شکل چیه؟

- شکل ویروس ایدز

- ایدز چیه؟

- یه مریضی خطرناک

- آدما چجوری ایدز می گیرن؟

- از راه خون، یعنی اگر کسی مریض باشه بعد خون تنش رو زخم یکی دیگه بریزه یا خونش بره توی خون یه نفر دیگه او ن هم مریض میشه.

- دکترا نمیتونن ایدز رو خوب کنن؟

- هنوز نتونستن.

******************************************

جاتون خالی. توی تعطیلات عید سعید فطر به یه قسمت دیگه از ارتفاعات مازندران رفتیم. روستایی به اسم فیلبند که تو ارتفاع 2700 متری از سطح دریاست. خیلی زیبا بود. مناظری رو دیدم که قبلا ندیده بودم. روز اولبرای طرف نهار به مراتع در ارتفاع 3700 رفتیم. پیاده روی و تنفس سخت بود. آفتاب فوق العاده تیز و هوا زیبا. ظرف چند ثانیه مه سنگینی ما رو احاطه کرد و اون گرمای آفتاب جاش رو به خنکای مه داد و البته کمی از خنک خنک تر. باز هم آفتاب و باز هم مه و باز هم...

مشغول آماده کردن منقل سنگی و کباب بودیم که ایلیا اومد پیشم، چشماش پر از اشک بود و لبش می لرزید و به زحمت صحبت می کرد: «بابا! غزل اون سوسک رو کشت». بغلش کردم و محکم به سینم فشارش دادم.

راستی غزل یه دختر تکواندوکار هفت ساله هست که صرفا از لحاظ فیزیکی دختره.

عکس خاله سوسکه رو هم در ادامه میارم.

 

 

لینک
   تولدم مبارک   

امسال اولین کادوی تولدم رو از ایلیا گرفتم.

-    ایلیا، برای بابا چی می خوای بخری؟

-    بوگاتی، نه دوژ وایپر...

و البته در نهایت یه هدیه خیلی زیبا نصیبم شد، یک کتاب شعر تا به قول ایلیا عقلم زیادتر بشه...

ممنونم بابایی. خیلی قشنگ بود. هم کادوی تو و هم کادوی داسا و از اون قشنگ تر نقاشی و تبریک تولد من به خط خودت تو صفحه اول کتاب بود.

هنوز خیلی مونده تا پیر شم اما چقدر سریع میگذره. فکر میکنم چهار سال قبل بود و آخرین روز ماه مبارک رمضان. افطار رو مهمون شرکت بودیم (هر روز). من گفتم: "چقدر زود میگذره" و یکی از همکارام بدون مکث گفت: "آره، لامصب تا چشم به هم بزنی یازده ماه گذشته و باز ماه رمضونه".

و از اون روز به چشم بر هم زدنی سه چهار تا ماه رمضون گذشته.

بابایی قدر عمرت رو بدون. خیلی وقتا با خودم فکر میکنم آخه چرا خدا با این همه استعدادی که بهمون داده فقط هفتاد هشتاد سال عمر داده و بعد به خودم جواب میدم که حالا مثلا تو تو همین مدت چه گهی خوردی؟ گاهی میگم کاش من عمر و سلامت نوح رو داشتم اما کل عمرم رو حتما کشتی نمیساختم بعد میبینم که عمر اونجوری هیچ لطفی نداره. عمر خیلی طولانی مجبورت میکنه که دلتنگ همه عزیزات بشی.

خلاصه بابای قشنگ من، عمرمون همینه و حتما باید همین باشه. من و تو فقط باید قدرش رو بدونیم و تا جاییکه میشه یه کاری کنیم که پیش خدای خودمون کمتر خجالت بکشیم.

**************

هفته بهزیستی من و ایلیا و عمو محسن رفتیم به نمایشگاه بهزیستی ساری. عمو به دوستش مهدی تو برگزاری نمایشگاه کمک می کرد و من و ایلیا هم هنر خانواده های تحت پوشش رو می دیدیم. چند نفر معلول هم بودن، ناشنوا، نابینا، معلول حرکتی.

خدایا شکرت که ما رو اینقدر سخت امتحان نمیکنی.

راستی بابا، تو هفته بهزیستی یه جمله ای رو یه جایی گفتی که خیلی برام سنگین بود "کاشکی من هم کر بودم صدای دعواهاتون رو نمیشنیدم"...

**************

این مدت علی رغم کار خیلی زیاد و سنگین کلی هم تفریح کردیم. سه چهار روز توی کوهستان و چند روز هم شمال و دریا. جای همه خالی. مخصوصا دریای شب نیمه شعبان... دریای آروم، هوای عالی، مهتاب، ستاره... شاید نیم ساعت روی آب دراز کشیدم و تو سکوت نیمه شب ستاره ها رو میشمردم.

جنگل

آش رشته توی جنگل...

دریا

لینک