PersianBlog | Free Templates | Blogs List

    وبلاگ | آرشیو | تماس

   من می تونم چون می خوام   

سلام بابایی

صدام رو از یه راه دور میشنوی. نمی دونم به این دوری های گاه و بیگاه منظم بابا عادت کردی یا نه. برای من یه بخش از زندگی شده.
دوری شما سخته اما تنهاییش فرصت خوبیه برای فکر کردن.

ببخش بابا جون که دیگه مثل اون قدیما پیشت نیستم. ببخش که مثل اون روزها هی نمیشینیم با هم «درواره ا» چیزای مختلف صحبت کنیم.

امروز یه سری به پستهای قبلی که می نوشتم زدم و چند تا از اونها و نظرات خواننده های اینجا رو خوندم. راستش خیلی حیف شد که این صفحه این همه غبار روش نشسته.

خوب، امیدوارم امشب شروع تازه ما باشه.

****************************

امیدوارم یادت نرفته باشه که پریشب از شما چی خواستم.

اگه یادت رفته جهت یادآوری باز هم میگم:

  •  یه دفتر بردار
  • اسمش رو بزار - دفتر آرزوها- یا -راهنمای همه چیزهایی که
    میخوام-
  • توی خط اول هر صفحه، یک آرزو یا هدفت یا هر چیزی که دوست
    داری داشته باشی، هر چیزی که نمی خوای داشته باشی، حس بدی که میخوای از دست بره، حس خوبی که می خوای تقویت شه. شغلت، هنرت، ورزش.... خلاصه همه و همه رو بنویس. فقط یادت باشه هر صفحه باید یک هدف توش باشه.

هر وقت این کار رو کردی بهم بگو تا یه مرحله دیگه پیش بریم.

لینک
   fur elise beethoven   

با ایلیا قرار گذاشتمکه اگه بتونه آهنگ fur elise بتهوون رو دولاچنگ بزنه یه PS3 و اگه چنگ بزنه براش Lego میخرم (اگه درست نوشته باشم) و جایزه ی نواختن گل گلدون هم یه شب رستوران کنزو بوده.

با خودم فکر کردم که یه سالی حداقل وقت دارم، اما با توجه به فرمایشات سرکار خانوم تکتم (مربی ایلیا) باید همین هفته لگویی که میخواد رو توی کنزو بهش هدیه کنم.

لینک
   گلهای بنفش بر ساقه های سبز   

ترکیب زیباییست

گلی بنفش بر ساقه ای سبز و هزاران هزار دل و یک دنیا آرزو که دیگر آنچنان هم دور نیستند.

روز انتخابات با پدر بزرگوار تلفنی صحبت می کردم:

- بابا جان! در کمال حیرت می خوام رأی بدم و در کمال تأسف به یک آخوند.

اما فردای اون روز غرورم، عشقم به این خاک، امیدم برگشته بود.

الان سه روزه که زیاد لبخند می زنم، البته من معروفم که همیشه خندونم اما این بار دیگه "کوه آتش به جگر دارد اگر خاموش است" یا "با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام" در موردممصداق نداره. الان سه روزه که به زندگی امیدوار شدم.

امروز با برد تیم ایران احساس کردم که چقدر این نام، این خاک، این دیار و این زبان برام عزیزه.

امروز یک بار به خودم و هزار بار به اونهایی که وطنم رو از دل من دزدیده بودن بد و بیراه گفتم.

امیدوارم شیخ سال نود و دو از سید سال 76 قوی تر باشه.

امیدوارم شادی و امید به دل همه برگرده.

امیدوارم باز هم بتونیم توی دنیا سرمون رو بالا بگیریم و بگیم ایرانی هستیم.

امیدوارم امیدمون ناامید نشه.

لینک
   بهار با عطر بهار نارنج   

 

نوروز امسال توی دو هفته، سه بار به مازندران سفر کردم:

سه روز اول عید برای ولیمه ی حج سفر اولمون بود. نقلی و قشنگ و من اما خجل از یک کار نکرده... خدایا نزار حسرت روز عید رو بخورم... اما خوردم

سه روز قبل از عید عموی بزرگوار کوچکترم عمل داشت. همون عمو که با هم پیکر بابابزرگ رو دفن کردیم. همون عمو که دوماد حسن جون منه.

روز چهارم فروردین عیادت عمو رفتم. حالش خوب نبود و من اما عین یک پزشک حرفه ای به زن عمو دلداری می دادم: همش طبیعیه، ایشالا بدنش برمی گرده. فلانی و فلانی همینجوری بودن

آخه چند تا پزشک حرفه ای دیگه وقت عمل گردن عمو، شریان اصلی خونرسانی به مغز رو قطع کردن و بدن عمو از سمت چپ کاملا فلج شد.

آخرش نفهمیدم که عمو متوجه حضور من شد یا نه، اون دستش که حس داشت رو تو دستم گرفتم و نوازش کردم: عمو سلام، اولیرام، عمو زودتر خوب شو... خواستم بهش بگم که محکم باش جان مادرت، اما نگفتم. دیگه خودش باید عقلش برسه که محکم باشه.

روز پنجم فروردینه، هوا بی نظیره، اصطلاحا دونفرست. خوب امروز ساعت 3 مرخصی ساعتی می گیرم و میرم بیمارستان، اصولا نه کاری واسه انجام دادن دارم نه حالی.

ساعت دو و ده دقیقه بعد از ظهره، که داخلیم زنگ می خوره. بابا جون پشت خطه و توی صداش یه هیجانه:

-          سلام بابا

-          سلام

-          بابا خیلی کار داری؟

-          نه، چطور؟

-          بیمارستان به کمکت نیاز دارم

هنوز که وقت ملاقات نیست، نکنه برای عمو اتفاقی افتاده باشه، نه احتمالا حالش بد شده و بابا برای جابجا کردنش و انجام پیگیری کارهاش به مشکل خورده. شاید هم حال عمو بهتره، شاید... یعنی چی می تونه باشه...

-          خیره ایشالا؟

-          آره بابا خیره...

و خوب هیجان صدای بابا و جوابش آشوب دلم رو کمتر کرد

ده دقیقه بعد نزدیک بیمارستان بودم و ده دقیقه هم دنبال جای پارک

-          الو بابا من توی بیمارستانم

-          بیا به طرف آسانسور

تا به آسانسور رسیدم بابا و همکارش با آسانسور رسیدن همکف، با هم سوار شدیم.

خوب خدا رو شکر بابا صورتش ناراحت نیست و داره لبخند میزنه

-          بابا جان چی شده؟

بعد صحنه ای اتفاق افتاد که به مدت سه روز با یادآوریش، های های گریه کردم و الان هم نمیدونم چرا کیبورد و مونیتور رو نمیبینم، باز هم چشمام بارونی شده.

بابای زیبای من یه لبخند قشنگ زد به پهنای صورت، آسانسور که به راه افتاد اما لبخندش بوی غم گرفت، لبش لرزید و گوشه های لبش پایین اومد دستاش رو از دو طرف باز کرد و بهم گفت: بغلم کن.

اگر توی آسانسور نبودیم خیلی از بابا دورتر می شدم، از بابا دور شدم تا بغلش نکنم، نمیخواستم باور کنم، چشمام گرد شد، لبام بوی غم گرفت، صدام می لرزید: نه بابا نگو، بابا نگو، بابااااا......

در آسانسور باز شد، یه پدر و پسر توی آغوش هم زارزار گریه می کردن و همکار پدر هم با چشمایی خیس نظاره گر همدردی و اشک و شونه های لرزان اون دو تا بود که خیلی آهسته زار میزدن تا بیمارای بخش آی سی یو قسمت کنسر بیمارستان امام، اذیت نشن، پسر گریه می کنه و میگه عمو... پدر فریاد خاموش داداش داداش رو لبشه. پدر و پسر به سمت یه برانکارد رفتن که یک انسان پیچیده در پارچه روش بود. پسر دستای جنازه رو میگیره، گرمای بدنش رو از روی پارچه حس می کنه که هنوز بوی زندگی میده اما کاغذی که روی سینه ی اون نازنینه، روش نوشته ایست قلبی، تنفسی.

خدایا یعنی میشه که اشتباه باشه. آخه بابا عاشق داداششه، آخه داداشش واسه بابای پسر میمیره، داداش کوچیک بابا و بابای پسر یه جورایی مرید و مرادن.

پدر به پسر میگه که اولین کسیه که بهش اطلاع داده... اما دومین نفر خودش اومد، خواهرم، با ترس و چشمایی که از اون درشت تر و لرزونتر نمیشد و خیلی آهسته با دستاش سراغ عمویی رو میگیره که تختش خالیه... عمو ناخوشتر ازونی بود که بخواد به بخش منتقل شه... چرا تختش خالیه؟ چرا بابام هی گریه می کنه میگه داداش؟ چرا داداشم هی اشک میریزه میگه عمو؟

سه تاییمون همدیگه رو بغل کردیم و زار زار گریه کردیم. گریه های خاموش. همکار بابا با دیدن این صحنه زد زیر گریه.

یه آقایی اومد، با ناراحتی بهمون تسلیت گفت، نمیدونم این چندمین بار بود که به خانواده ها تسلیت میگفت، پشت برانکارد رو گرفت و به راه افتاد... سوار آسانسور شدیم، بعد از یک سالن خیلی طولانی گذشتیم، مرد سریعتر از اونی میرفت که زانوهای لرزون من و خواهرم بتونه پابه پاش بره اما بابا دست داداشیش رو گرفته بود و می دوید... گاهی می دویدیم توی سالنی که در انتهای دورش یه برانکارد با سرعت به سمت نور می رفت و یک مرد با اون می دوید...

سردخانه... یه قفسه ی خالی... عمو با بدنی گرم روی دستای من و یا علی گویان سر خورد توی یه قفسه ی سرد... جایی که آخرین آثار حیاتش رو، آخرین گرمای بدنش رو می بلعید... بابا سرش رو کرد توی اون قفسه، دیگه مریضی دور و برمون نبود، بابا فریاد می زد به بدنی که دیگه نمیشنید، دعا می کرد و قرآن میخوند...

از سردخونه که خارج شدیم، پشت بابا به طرز غریبی خم شده بود، دیگه نمیتونست حتی راه بره، فریاد میزد: خدااااااااااا، انا لله و.... خدااااااا.... من پشتش رو میمالیدم و قسمش میدادم: بابا توروخدا گریه کن...

چجوری به مامانبزرگ بگیم، مامانبزرگ میمیره...

الو بهرام جواب بده، لامصب جواب بده... گوشیش رو سایلنته

-          الو، سلام حسن جان، چطوری؟ کجایی؟

-          همه خونه ی آقا داوودیم. همه ی فامیل اومدن عید دیدنی و داریم سفره ی نهار رو جمع می کنیم.

-          حسن جان عمو حسین به رحمت خدا رفت...

غوغای اونجا رو ندیدم که یکی دو ساعت بعد با کلی مقدمه چینی اتفاق افتاد

زن عمو و پسرعموی گلم، حمید عزیز با خانومش اومدن... ما توی محوطه بازیم، اومدن عیادت عمو طبق روال هر روز...

نمیخوان از صورتهای اشکالودمون باور کنن... رو کردم به زن عمو و با لبای لرزون و چشمای خیس: ببخشید، ببخشید، ببخشید...

تحویل پیکر عمو خیلی زحمت داشت. با بابا و حمید جون رفتیم و وارد سردخونه شدیم. باید کار تشخیص هویت رو انجام می دادیم. عمو رو از یخچال خارج کردیم. دیگه گرم نبود. صورتش رو برامون باز کردن... حمید فقط یه لبخند زیبا زد و گفت آخی، آخی......

برای پرداخت هزینه بیمارستان و دریافت اجازه ترخیص با بابا بودم... عمو عباس زنگ زد، البته من فقط از رو اسمش فهمیدم عمومه، آخه فقط صدای زوزه میومد... برای پنج دقیقه ی مداوم. گوشی رو قطع کردم، خیلی کار داشتیم، خیلی زیاد.

عموحسین نازنین قبل از ما به ساری رسید، ما که به خونه ی عمو رسیدیم قیامت شد...

عمه و مامانبزرگ یه جمله بهم گفتن: پسر، سفرت کوتاه شد، رفتی و اومدی...

صبح روز ششم فروردینه، عمو جون رو تحویل گرفتیم و رفتیم آرامگاه ساری، مستقیم به غسالخونه... چه بدن زیبایی داری عمو، چقدر رشیدی... به قول بابا که داداش حسین عجب ماهی خوش اندامی بود...

عمو چرا اینجوری تیکه و پارت کردن؟

غسال دستکشهاش رو دستش می کنه، لیف و صابون، غسل با صدر و کافور... دستکشاشو درمیاره، بینی و دهان عمو رو پر می کنه.

عمه کوچیکا میان تو، خواهرم میاد... هیچ کس تو حال خودش نیست...

عمو رو بلند میکنیم، حالا وقت کفن کردنه.

یه گوشه ایستادم، به مویه ها و فریادها نگاه می کنم و با دوربین از بعضی از این حالات عکس می گیرم. یکی باید محکم باشه. یکی باید دورتر وایسته و تماشا کنه، یکی باید این روزا رو به خاطر بیاره...

بابا میره و پای داداش کوچیکش رو که از کفن بیرون مونده می بوسه...

وقتی کفن کل بدن رو فرا میگیره همه ی گریه های آروم و ناباور تبدیل به فریاد میشه، حالا داریم باورش می کنیم.

عمو رو "لا اله الا الله" گویان به آمبولانس منتقل می کنیم...

یک شهر برای تشییع عمو اومدن، به عمرم این همه جمعیت رو برای تشییع ندیده بودم، فاصله ی بین دو میدون شهر پر بود از جمعیت

کفشها و جورابام رو در آوردم، وارد قبر شدم، اتفاقا آخرین بار هم من و عمو با هم توی قبر بودیم، اون بار هر دومون گریه می کردیم و یا علی می گفتیم و بابابزرگ رو توی قبر میگذاشتیم، اما این بار من تنها بودم و یا علی می گفتم و عمو اصلا کمکی نمی کرد، فقط سکوت کرده بود و به تقلاهای من و حمید برای جابجا کردن بدنش نگاه می کرد.

-          اسمع افهم حسین ابن محمد... ان الموت حق... افهمت یا حسین؟...

 

 

عمو تمام شد...

چه بوی بهار نارنجی میاد

 

لینک
   یک نصیحت   

Sometimes it's better to change our shape a little to fit in somebody's heart.

لینک
   آدم و حوا   

- بابا! آدم و حوا نئاندرتال بودن؟

من: تعجبسوال 

(حالا واقعا کسی جواب این سوال رو میدونه؟ من که هنگ کردم)

××××××××××××××××××××××××××××××××

پی نوشت:

ممنون از آدم بهشتی، آخه این تناقض قابل حل نیست، اینکه آدم آورد در این دیر خرابابادم یا که نه من از اول و از همون موجود تک سلولی شروع کردم و به اینجا رسیدم. راستش من با خوندن توضیحات یک فیزیکدان احساس می کنم که احتمالا حق با ایلیا باید باشه و احتمالا اجداد ما نئاندرتال هم بودن. راستش اینجوری راحت تر میشه به خدا رسید مخصوصا اگه بدونیم برای اینکه من از اون موجود تک سلولی به این موجود هوشمند تبدیل بشم نیازمند وجود ثبات چند صد میلیون ساله در وضعیت اقلیمی بوده و برای این ثبات و کمک به این تکامل، میلیاردها عامل دخیل بودن و به قول میچیوکاکو مثل اینکه بخواهی یک مداد رو روی نوکش برای چندین میلیون سال عمودی نگه داری (البته ایشون برای مورد دیگه ای این مثال رو مطرح کرد) اما همین آقا در کتاب جهان های موازی میگه که برای اینکه انسان هوشمند بتونه وجود داشته باشه هزاران هزار گلدیلاکس مناسب باید وجود داشته باشه، مثل فاصله زمین از خورشید، جرم خورشید، فاصله ماه از زمین، اندازه زمین، جرم ماه، زاویه دوران زمین، ابعاد و فاصله سیاره مشتری(جهت جذب خرده سیارک ها و جلوگیری از تصادم بازمین)، ابعاد و چیدمان منظومه شمسی، موقعیت منظومه شمسی در کهکشان راه شیری...

به جون خدا اینجوری خدا باورپذیرتره تا بگیم که نه تکامل نبوده و اون موجودات تکسلولی آخرش شدن میمون و ما همین شکلی تلپی از آسمون هشتم افتادیم رو زمین. شاید سقوط به فرش انسان یک تمثیل باشه...

در هر حال من نمیدونم و وقتی نمی دونم بالتبع نمی تونم جوابی به سوال ایلیا بدم، اما ترجیح میدم این جوابی که باباش بعد از سی و چند سال بهش رسیده، ایشون در همون چند سال اول بهش برسه.

با نظر آدم بهشتی موافقم که این نسل قابل خر کردن نیستن و نمیشه با وعده عذاب و حرف استثمارشون کرد.

به نظر من خدا یه کمی در اعلام ختم پیامبری عجله کرده، شاید بهتر بود کمی به ادبیات این نسل هم نزدیکتر می شد. نسلی که بعیده با ترس از مار شدن موی سرش حجاب رو رعایت کنه. البته یه راه دیگه میتونه این باشه که دوستان در حوزه علمیه بعد از چند قرن یک دستی به سر و روی مطالب و موضوعاتشون بکشن و اندکی به روز بشن. یقینا قرآن که معجزه اعصاره باید برای امروز این نسل مطلب داشته باشه.

 

پی نوشت2: اینها تراوشات ذهنی منه، میتونه از بیخ و بن غلط باشه. ابراهیم که ابراهیم بود شک کرد و خدا مجبور شد چار تا پرنده ی له و لورده رو براش زنده کنه، من که روحلی بیش نیستم.

 

 A "Goldilocks planet" is a planet that falls within a star's habitable zone, and the name is often specifically used for planets close to the size of Earth. (wikipedia)

لینک
   یک داستان کوتاه از یک فیلسوف کوچک   

چند شب پیش، این داستان کوتاه رو توی کتاب "بنویسیم" ایلیا خوندم و با خوندن این قصه کوتاه و قشنگ، به قول ایلیا، صدام عوض شد.

یک داستان کوتاه از یک فیلسوف کوچک

این هم یک داستان دیگه هست که ایلیا نوشته، اون بخشی که هایلایت شده رو خانوم معلم نوشت و ایلیا باقی داستان رو اینجوری ادامه داد:

اینجا کلاردشته و این هم خود آقا ایلیا در معدود عکسهایی که میشه ایشون رو خندون دید:

ایلیا کلاردشت-سردابرود

لینک
   اینور یا اونور، مسأله این است   

من یه چیزیم خیلی احمقانست. گفتم که وقتی از یه در می ترسی باید بری اونورش رو ببینی؛ من اگه برم اونورش دوباره از اینورش می ترسم.

××××××××××××××××××××××××

بزرگترین آرزوهای من این دو تاست:

یکی این که little big  planet رو داشتم

دوم اینکه حاضر بودم دو تا چشم نداشتم اما مردم ایران بافرهنگ ترین مردم دنیا بودن... نه دو تا چشم نه، اونجوری خیلی ناجور میشد... یه چشم و یه گوش...

لینک
   ترس   

«وقتی از یک در می ترسی، باید بری بازش کنی و ببینی که پشتش چیزی نیست»

پروفسور ایلیا

لینک
   اگه باشم   

چند وقت پیش نمیدونم برای چه موضوعی بود که به ایلیا از بچش گفتم و ایلیا هم خیلی جدی گفت: «البته شاید اون موقع نباشی»

***************

به دستور مامان آرتین، یه چند تا عکس از آقا ایلیای 9 ساله میزارم.

ili & jhoojhoo

ili & jhoojhoo

ili

ili

ili after visiting the dentist (dear Hamid)

لینک
   آموزش پیانو   

دوستان عزیز اگر کسی  آموزشگاه پیانوی مناسبی سراغ داره اطلاع بده لطفا.

آقا ایلیا میخوان بنوازن.

**************************************

میگم حالا که تا اینجا اومدیم یه دو خط هم بنگاریم.

ایلیا بهم گفت: "بابا! چند وقته خیلی زود عصبانی میشم"

من به دلم گفتم :"دیدی تنها نیستی؟"

 

ایلیا دیگه مثل یک بچه صحبت نمیکنه، ایلیا دیگه حرفاش اشتباه و خنده دار نیست. ایلیا داره فیلسوف میشه.

یادمه سقراط می گفت که زن بگیرید که اگه خوب باشه خوشبخت میشید و اگه هم بد باشه مثل من فیلسوف میشید. احتمالا اون روزها، این روزهای ایران ما رو نمیدیدن. حالا یه راه بهتری واسه فیلسوف شدن پیدا شده.

ایلیا دیشب که قرار بود درباره "قدرشناسی" انشا بنویسه از پادشاهان بیعرضه ای گفت که قدر حکومت هخامنشی و کوروش کبیر رو ندونستن. بعد به من گفت که آرامگاه ایشون رو پشت کاغذ انشا بکشم و خودش بالای اون تصویر نوشت "به یاد او"

لینک
   ناسا هم خوبه   

ایلیا جان! بابایی

دیگه وقتشه خودت سکان این بلاگ رو به دست بگیری.

دیگه وقتشه خودت بنویسی از همه خاطرات، تفکرات و نگرانی های یه کودک 9 ساله که گاهی 20 ساله به نظر میرسه.

بابایی! حالا که تصمیمت در مورد کار کردن توی ناسا عوض شده، به جایگزین اون فکر کردی؟ حتما حتما خیلی زود یه هدف دیگه برای خودت انتخاب کن. نیازی هم نیست که از جنس همون ناسا باشه. مثلا خود من هزار تا آرزوی شغلی داشتم که یقینا مهندسی در هیچ کدومشون نبود مخصوصا مهندسی مکانیک سبز

آره بابا جون! می خواستم دکتر بشم، گفتن ریاضیم زیادی خوبه و باید مهندس شم.

دوست داشتم معلم شم  راستی من معلم بودم و عالی هم عمل می کردم. نتایج تدریسم بی نظیر بود اما با حقوق یه معلم سخت میشه زندگی کرد.

حالا هم مهندسم اما دو تا آرزوی شغلی دیگه دارم، دوست دارم یا آرکیتکت بودم یا سرآشپز.

همه اینا رو گفتم که فکر نکنی فقط خودت نگرانی که نمی دونی قراره چیکاره شی.

شاید یه روز دانشمند شی

شاید پزشک

شاید استاد

شاید موسیقیدان

شاید هنرمند

فقط یادت باشه، هر کاری رو که شروع کردی، توی اون کار بهترین باش

لینک
   ایلیا و سلام بابایی   

عکس زیر هیچ شرحی نداره.

ایلیا باسواد شده

ایلیا برای اولین بار داره وبلاگش رو می خونه.

کاش بودید و خنده های مستانش رو وقتی خاطرات کودکیش رو مرور می کرد می دیدید.

عزیزمی بابایی

ایلیا و سلام بابایی

لینک
   هنوز برنگشتم   

دو سال گذشته و من هنوز دست و دلم به نوشتن نرفته.

بابایی امروز داره میره مسافرت.

بابایی من دیگه داره میره کلاس سوم دبستان، و این همون فرشته ایه که می خواست یه عروس براش بگیرم و روش خامه بریزم تا اونو بخوره. همون فرشته ای که به "قلم مو" می گفت "قاقایامون". همون که عاشق رفتن به همجایه بود. این آقا امروز از مشکلات فرهنگی جامعه صحبت می کنه و علاقش به کار کردن در ناسا. الان مدتیه که وقتی سوالی ازم میپرسه در خیلی از موارد بهش میگم "نمی دونم، بزار تحقیق کنم و جوابت رو بدم"

امروز یه اسم آشنا دیدم. امروز به یادم افتاد که روزی روزگاری بابایی کلی بابایی بود. این شد که این دو خط رو نوشتم. به این امید که برگردم.

من هم بزرگ شدم. من هم بیشتر فکر میکنم.

لینک
   یلدا مبارک   

به نام یزدان پاک

 

سلام

امشب شب یلداست. شب دانه های انار و شهد و شیرینی

شب پیروزی مهر بر شب

پایان ستیز شب و روز

از محرم امسال که چیزی عایدم نشد، دلم سیاه سیاه شد. امیدوارم یلدای خوبی باشه، یلدا از اون نعمت هاییه که هنوز ایرانی مونده و دست هیچ ایرانی-ستیز پلیدی به اون نرسیده. قومی که نه تنها شادی که حتی بهانه های شاد بودن رو از مردم گرفتن. شیاطینی که می خوان روزهای غرور ایرانی رو ازش بگیرن، هر چیزی که به یاد من ایرانی بندازه که کی بودم، هر کلمه ای که ملّی باشه. هر چیزی که بوی عید بده.

توی  مملکتی که متوسط کارکرد روزانه کارمنداش به یک ساعت نمیرسه، ابراز نگرانی از تعطیلات و به ویژه تعطیلات سنتی و اتفاقا روزهایی مثل روز ملی شدن صنعت نفت و سیزده به در... خنده دار نیست، باید گریست.

یه چند وقته که شاهنامه رو گوش می کنم، تا حالا 7 ساعت از این شاهکار پارسی رو شنیدم.

بابایی، ما باید بفهمیم که کی بودیم تا بتونیم درک کنیم که کی باید باشیم. ما فرزندان خاکی هستیم که فریدون و ایرج و منوچهر و سام داشته، ما نوادگان نسلی هستیم که هماره به پایکوبی و سپاس یزدان پاک می پرداخته.

نیاکان ما با قصه های پهلوانان یزدان پرست به خواب می رفتن. نه هالووین بود، نه 90 روز عزای سالیانه و نه ولنتاین.

وقتشه به خودمون بیایم، به تاریخ زیبای این مرز و بوم یه نگاه مهربانانه بندازیم.

افسانه های زیبای خودمون رو از زیر فشار بیگانگان خودی، خودی های بیگانه، کسایی که با ایران و ایران زمین و ایرانی کاری کردن که ترک و تازی، چنگیز و اسکندر نکرد بیرون بیاریم.

بابا ایلیا، حق با شما بود، مشکل مملکت ما فرهنگمونه. از وقتی که یادم میاد همه میگیم ما از دیار رستمیم، یا اینکه "من آنم که رستم بود پهلوان" اما خایه هامون کشیده شده. دهن هامون بسته است.

دیشب مامانی زیبا می گفت مردم مثل عهد یزید شدن، همه مسخن و دهن ها همه دوخته.

تلخ نوشتم، ذهنم حتی از این هم تلخ تره، اما از دژخیمان می ترسم.

یلدا مبارک

سپندارمزگان مبارک

مهرگان مبارک

آبانگان مبارک

روز ملی شدن صنعت نفت مبارک

نوروز مبارک

...مبارک

...مبارک

...مبارک

...مبارک

...

***********************

-سخنرانی ایلیای عزیز. خدای قشنگ من، خودت حفظش کن

لینک